چرا بچهم یهدفعه لجباز شده؟ چرا هی میگه «نمیخوام»؟ قبلاً غذاشو راحت میخورد، الان اصلاً لب نمیزنه! این سوالات و نگرانیها برای خیلی از پدر و مادرها آشناست. دورهٔ دو سالگی بچهها، که بهش «دو سالگی وحشتناک» هم میگن، یکی از چالشبرانگیزترین دورههای تربیت فرزنده. من طناز فرازی هستم، روانشناس و امروز در سایت طناز و شما میخوام به طور کامل این دوره یعنی دو سالگی وحشتناک بچهها رو بررسی کنم و راهکارهای عملی برای مدیریت رفتار بچهها در این سن بهتون بگم.
دو سالگی وحشتناک چیه و چه زمانی شروع میشه؟

دو سالگی وحشتناک، یا به قول من «دو سالگی که کار ما یا چالشهامون توش بیشتر میشه»، لزوماً دقیقاً ۲ سالگی نیست. ممکنه هر جایی از یک سال و نیم، دو سال، دو سال و نیم شروع بشه و تا ۴ سال و نیم، ۵، ۵ سال و نیمگی ادامه پیدا کنه. تو پسرا معمولاً زودتر شروع میشه و طولانیتره، تو دخترا دیرتر شروع میشه و کوتاهتره، چون ساختارشون کاملاً با هم متفاوته.
اتفاقی که میافته اینه که بچهها هم لجبازتر میشن یا اگه لجباز نیستند، لجباز میشن. از کلمهٔ «نه» یا «نمیخوام» خیلی شروع میکنن استفاده کردن. از جملهٔ «خودم میخوام این کارو انجام بدم» خیلی استفاده میکنن. «میخوام» و «نمیخوام» خیلی زیاد میشه و یک سری از کارهایی رو که قبلاً خیلی راحت و بیدردسر انجام میشد، تغییر میکنه.
قبلاً بچه رو از پوشک ما گرفتیم، مثلاً ۸ ماه ۹ ماه هم هست، هیچ مشکلی نداشتیم، یهدفعه دیگه نمیره دستشویی. صبحانه ناهار شامشو راس ساعت میخورده، دیگه نمیخوره. خوابش منظم بوده، نمیخواد بخوابه. یه سری بازیها رو انجام نمیداده، الان خیلی میخواد بازی کنه. قبلاً بازی میکرده، الان میخواد بشینه مثلاً یه کار دیگه انجام بده. یه غذایی رو خیلی راحت میخورده، الان میگه «اینو دیگه اصلاً لب نمیزنم».
این تعریف این سن و ساله. اول از همه اینکه برای تقریباً همه پیش میاد. خیلی تعداد معدودی هستند که این چند سال رو به راحتی و بدون هیچکدوم از این تغییرات بگذرونن. برای همین خواهش میکنم فکر نکنین فقط خودتونین، چون این باعث میشه که آدم بیشتر اذیت بشه که «وای چرا بچهٔ من اینجوریه!» اتفاقا خوبه که بچهتون اینجوریه! نشون میده که داره زیرساختهای لازم برای بلوغ، برای شخصیت قوی، کمکم فرم میگیره. هیچ اشکالی نداره، نرماله.
اولین قدم: آرامش والدین
هر وقت دیگه احساس میکنین که «وای خدا!» دوباره خسته میشین، من درک میکنم. بهخصوص کسایی که بیشتر از یه بچه دارن با اختلاف سن کم، بهخصوص کسایی که همهٔ بچههاشون پسرن، یعنی یهو دو تا یا سه تا پسر با اختلاف سنای کم دارند. سه چهار تا نفس عمیق بکشین، میگذره! من میفهمم چقدر خستهاین و خودتون گاهی اعصابتون میریزه به هم، ولی بچهان.
هر وقت این اتفاق میافته، یه چند لحظه چشمتونو ببندین، بگین: «این بچهاست، این نمیفهمه، متوجه نیست و تازه داره بزرگ میشه. من یک آدم بالغم، من یک پدرم، من یک مادرم و من باید رفتار درست رو نشون بدم.»
بچه یکی از آزمایشهایی که میکنه اینه که لجبازی و داد و بیداد داره میکنه و داره دقیقاً نگاه میکنه و ضبط میکنه که من پدر یا من مادر الان چه عکسالعملی نشون میدم. اگه رفتار من با آرامش باشه، انعطافپذیری داشته باشم، داد و بیداد نکنم، یاد میگیره این رو از من و این آروم بودن من روش تأثیر میذاره. اگه هر دفعه یه کاری میکنه، یا از ده دفعه پنج شش دفعهشو سرش داد بزنم، یا یه چیزیو پرت کنم، یا دعوا کنم، همونو یاد میگیره و بهتر نخواهد شد.
اینجا یک نکته رو از مقاله برطرف کردن نیاز بچههای زیر ۷ سال دوباره اشاره کنم:
بیشترین چیزی که بچهای که به دنیا میاد از بدو تولدش تا سن ۵-۶ سالگی بهش احتیاج داره، عشق و توجهه. عشق که یعنی مشخصه: بغل و ماچ و دوست دارم و با آدم باهاش احساسی برخورد بکنه، احساسشو به بچه نشون بده. توجه یعنی اینکه هم به نیازهاش توجه کنم و هم با بچه زمان مفید بگذرونم.» بنابراین تو این دوره، بچه همچنان به عشق و توجه نیاز داره و ما باید با آرامش این نیاز رو برآورده کنیم.
تشویق کردن کار خوب
دومین کاری که میتونیم بکنیم اینه که به محض اینکه بچه یه کار خوبی انجام داد، مثلا گلدون رو از یک میز بذاره رو میز دیگه، اگر گذاشت، بلافاصله چون بچه متوجه میشه این به خاطر اینه، نه یه ساعت بعد، دو ساعت بعد، تشویقش میکنیم.
حالا یا کلامیه، یا یه چیزی که مثلاً قرار بوده الان نخوره ۱۰ دقیقه دیگه بخوره، اونو بهش میدم. یا یه چیزی که سورپرایزه، هر وقت کار خوبی بکنه یک دونه از این شکلاته بهش میدم. بچه چون اون شکلاته رو دوست داره، اینجوری جدی یاد میگیرهها! همیشه اون کار خوبه رو سعی میکنه انجام بده و وقتی هی بره به اون سمت، از این طرف فاصله میگیره و بعد این میشینه توی ذهنش و روحش و روانش و عادت میشه. اون وقت میتونم کمکم اون شکلاته رو کمش کنم. شکلات منظورم یه تیکهٔ کوچیکهها، نه اینکه یه جوری بشه که یهو هر روز یه ۱۰۰ گرم شکلات بخوایم به بچه بدیم که براش خوب نیست.
حالا من مثال شکلاتو زدم، بعضی بچهها خوبه که یه چیز طبیعیتر باشه، یه میوهٔ خاص رو دوست دارن. بعضی بچهها مثلاً دوست دارن با این توپه بازی کنن، بهش میگن «خب ۱۰ دقیقه اجازه داری با این توپ بازی کنی». بعضیا دوست دارن برن پارک، آفرین، اگه مثلاً سه تا کار خوب دیگه هم انجام بدی امروز میریم پارک.
تشویق میکنیم، چیزای مثبت بهشون میگیم، اون کار خوب رو کلامی حتی، بغلش میکنم، ماچش میکنم، «آفرین چه دختری دارم، چه پسری دارم، بذار الان عکسشو بگیرم برای باباتم بفرستم، برا مامانبزرگتم بفرستم». تشویق میتونه اینجوری باشه، لزوماً دادن یک چیزی به بچه نیست، میشه انجام یه کار باشه، دادن یک چیزی باشه، یا تشویقهای اینجوری که بقیه هم بگن «آفرین چه کاری کرده».
تنبیه شدید هرگز جواب نمیده

یه کار دیگه که هرگز هرگز نباید بکنیم، چون هیچوقت جواب نداده و نمیده، این از اون چیزاییه که میگم بعضی چیزای خیلی کم ما داریم که یا سیاه یا سفید باشه، این از اوناست که سیاه و سفیده: تنبیه شدید روی بچه اصلاً کار نمیکنه.
نهتنها کار نمیکنه، اشکالات دیگهای ایجاد میکنه که بعداً من بسیار بسیار دردسرهای بزرگتری خواهم داشت که اون اشکالات رو از بین ببرم وقتی بچه بزرگتر میشه. الان نمیفهمم، الان بچه تنبیه شدید میشه، ساکت میشه، اون کارو نمیذاره کنارا، ولی اون موقع چون زور من ازش بیشتره و میترسه یا شوکه میشه یا اون دنیاش میریزه به هم. خیلی گناه دارن به خدا! اگه بدونین تو روح و روان اینا چی میگذره وقتی ما تنبیه شدیدشون میکنیم، باور کنین میشینین هایهای گریه میکنین بابت دفعاتی که این کارو با بچه انجام دادین. تنبیه شدید نمیکنیم بچه رو، هرگز، هیچوقت.
این موضوع رو تو مقالهٔ مسئولیت والدین در برابر بچهها هم توضیح دادم:
ما بچهمون رو با توبیخ و تنبیه و مجازات تربیت نمیکنیم. بچه یک تیکه گوشت به دنیا میاد با یک صفحه لوح سفید و مثل خمیر میمونه. من این بچه رو دارم تغییر میدم، دارم فرم میدم، دارم شکل میدم و دارم سقف و ستون شخصیتش رو میسازم. مسئولش منم! پس وقتی میدونیم که شخصیت بچه داره شکل میگیره، نباید با تنبیه شدید این شخصیت رو خراب کنیم.
قانونگذاری واضح و ثابت
قانون میذاریم، این یکی از کارای دیگهست. قانونهای بسیار روشن و واضح و اون قانونها رو تغییر نمیدیم، بهخصوص در مورد چیزای مهم.
مثل چی؟ اگر من به بچه میگم که «شما اصلاً نباید به موبایل دست بزنی تا من موبایل رو به شما بدم»، اگر بچه رفت موبایل رو برداشت، من موبایل رو ازش میگیرم و آروم بهش توضیح میدم که این کار رو نباید انجام میدادی.
چه چیزی مؤثره اینجور موقعها؟ به انگلیسی بهش میگن «تایماوت». تایماوت در واقع یک فرمی از اخطار ملایمه، تنبیه نیست. اینجوریه که بچه اون وسیله یا اون چیز رو من ازش میگیرم.
مثلاً گفتم «تو خونه توپبازی نکن»، توپبازی میکنه. اول ملایم بهش میگم «پسرم، دخترم، من که گفتم تو خونه با این بازی نکن». اگر گذاشت کنار که گذاشته کنار، اگر ادامه داد، توپ رو ازش میگیرم، میذارم کنار.
تایماوت یعنی بچه میره یک جایی، جایی که من هستم، و نه اینکه بچه رو خداینکرده بذاریم تو دستشویی، تو اتاق در روش ببندیم! این نه! بچه رو میشونیم یه جا، میگیم «شما اینجا میشینی تا من بهت بگم اجازه داری پاشی.»
تایماوتم زمانش یک دقیقه است به ازای هر سال سن بچه. یعنی اگه بچهٔ من ۲ سالشه، این تایماوت یا این تنبیه که باید یه گوشه بشینه، یعنی باید در واقع بچه حوصلش سر بره. چون بچهها کوچولوان، خیلی سریع اون حوصله سر میره، مثل من و شما نیستند که باید یه ربع یه جا یا ۲۰ دقیقه بشونیمشون. تازه ماها که اگه بشینیم خوشحالم میشیم اگه کسی چراغها رو خاموش کنه و خبری هم نباشه و یه گوشه ساکت باشه، خیلی استقبال میکنیم! بچه چون تمرکزش روی یه چیزی خیلی کمه، زودم حوصلش سر میره.
یک دقیقه است به ازای هر سال سن بچه: دوساله دو دقیقه بیشتر نمیشونیمش، یهو ۱۰ دقیقه بچه رو نشونیم تنبیه به عنوان این تنبیه، تنبیه که نمیشه گفت، اخطار ملایم. ۳ ساله ۳ دقیقه، ۴ ساله ۴ دقیقه، ۵ ساله ۵ دقیقه. اون ۵ دقیقه که تموم شد، میاریمش، شروع میکنیم یه کار دیگهای باهاش انجام دادن، ولی توپو دوباره بهش نمیدم.
یا اگه قراره با توپ مثلاً با هول دادن بازی کنه ولی زمین نزنه، دوباره توپ رو بهش میدم و میگم «مامان، میتونی توپبازی کنی، توپو زمین نزن» و توضیح میدم چرا. چراشو حتماً ما همیشه باید به بچه توضیح بدیم.
همیشه دلیل کارها رو به بچه توضیح بدیم

«توپو نزن چون همسایهٔ پایینی داری، ممکنه خواب باشن، ممکنه بچه دارن، بچهشون خواب باشه، شاید مهمون دارند و این صدا اذیتشون میکنه. ما هم دوست نداریم همسایهٔ طبقهٔ بالا این کارو بکنه. توپو زمین نزن چون ببین مامان، شما خیلی بچهٔ خوبی هستی، من خیالم راحته، این چیزای شکستنیمو هیچکدوم از رومیزا جمع نکردم چون شما با بچههای دیگه فرق داری، حواست هست. اگه یهدفعه توپو محکم بزنی زمین، در بره، بخوره به اینا، بشکنه، خطرناکه. هم این خراب میشه، مامان ناراحت میشه چون اینو دوست داره. هم شما ممکنه دست و پات زخم بشه، ببره.»
بعد توپو بهش میدم بازی کنه. دوباره زد زمین، دوباره همین کار رو تکرار میکنم. با بچهها باید تکرار و تکرار و تکرار و تکرار و همیشه قانونه اینجوری نیستش که «الان مهمون داریم، میخوای توپو بزنی زمین، با بچههای دیگه اشکالی نداره، ولی خودت هستی نمیشه».
برگردیم به مثال تلفن: اگر قراره به تلفن دست نزنه تا من بذارم روی اپلیکیشن خاص یا یه کارتون خاص بدم دستش، دستش ازش میگیرم، بچه میره تایماوت. تموم شد، بهش میگم «خب حالا چی میخواستی ببینی مامان، چی دوست داشتی نگاه کنی، بیا نگاه کن»، همون دو دقیقه سه دقیقه بسته به سنش.
ولی وقتی دختر خالهمو یا مثلاً دوستمو اینا اومدن، نشستیم داریم با هم کافی میخوریم، گرم صحبتیم، بچهام هی میگه «مامان مامان»، تلفنو برمیداره، نمیگم «اشکال نداره الان من دارم حرف میزنم، تو سرما بره بره با این سرگرم باشه». قانونو شکوندم! یک بار شما قانونی رو که گذاشتید بشکنید، بعد دیگه به خدا کمکتون کنه بخواین دوباره قانونو برگردونین یا به بچه بگین که قانون قانونه و هیچکس قانون رو نمیشکنه.
قانون برای همه یکسانه
یه مسئلهٔ خیلی مهم دیگه: قانون رو که برای بچه میذارم، خودم هم باید رعایت کنم. من نمیتونم به بچهام، این در مورد بچههای بزرگترم هستا، بگم «سر صبحانه ناهار شام هیچکس هیچ تلفن و تبلت و اینایی نمیذاره»، ولی خودم یا باباشون همینجوری که داریم شام میخوریم، اینم دستمونه یا بغلمونه، داریم نگاه میکنیم.
اگه قانونه که قانون مال همست. بچه اینا رو از این سن میفهمه و این ایجاد دوگانگی میکنه براش که چرا قانون فقط مال منه؟ فقط من دروغ نگم، ولی اگه مامان پای تلفن مثلاً داره به مامانبزرگ دروغ میگه، اشکال نداره؟ فقط من اجازه ندارم سر میز تلفنمو ببرم، یه بچهای مثلاً حالا ۱۰ ساله، ولی مامان یا بابا بیارن، اشکال نداره؟ نمیشه!
اگه چیزی خوب نیست، برای هیچکدوممون خوب نیست. اگه خوبه، برای همه خوبه. من نمیتونم به بچهام بگم «شکلات خوب نیست، نخور یا کم بخور»، بعد ببینه خودم هر دفعه با چایی مثل تخته شکلات دارم میخورم.
پس قانون باید بذاریم. قانونهای بسیار واضح که در موردش و در مورد دلیل گذاشتن این قانون با بچه صحبت کردیم. «ما هر وقت از خیابون رد میشیم، شما باید دستت تو دست من باشه»، قانونه تموم شد و رفت. قانونها شکسته نمیشه، عوض نمیشه، برای همه یکجوره و همیشه رعایت میکنیم. و صد بارم بچه قانون رو بشکنه، نوع اخطارمون همون تایماوتیه که بهتون گفتم. بالاخره بچه متوجه میشه و تشویق، اگر اون کارو نکرد، بلافاصله تشویقش میکنیم.
امیدوارم این مطلب تا اینجا براتون مفید بوده باشه. اگه به موضوعات روابط بین آدمها و آموزشهای مربوط به بچهها علاقه دارید، در بخش آموزشهای رایگان، مطالب متنوع دیگهای هم هست که هر کدوم به یکی از چالشهای روابط میپردازن. دعوتتون میکنم که با استفاده از لینکهای پایین بقیه مقالات رو هم مطالعه کنید.
- بیشترین نیاز بچههای زیر 7 سال
- روشهای درست و اشتباه تنبیه کردن بچهها
- چجوری به سوال بچهها درباره مرگ جواب بدیم؟
- بهترین روش آموزش زبان به کودکان
- مسئولیت پدر و مادر در مقابل بچهها
- سن مناسب برای بچه دار شدن
- خودارضایی و دیدن فیلم پورن در نوجوانان
- از چه سنی بچه رو از شیر بگیریم؟
نادیده گرفتن کارهای کوچک
یکی از کارهای دیگهای که ما میتونیم انجام بدیم اینه که وقتی بچه یه کارایی داره میکنه که خوب نیست، ولی کوچیکه، یعنی به خودش یا به کسی صدمه نمیزنه و کار آنچنان بدی هم نیست، اصلاً دیگه به اون توجهی نمیکنیم و نادیدهش میگیریم.
حالا برای بچههای بزرگتر من همیشه به مامانباباها میگم که اون چیزی رو که میخوین روبروی بچه وایستین سرش، یا جنگاتونو با بچه باید انتخاب کنید. نمیشه سر همهچیز با بچهها، بهخصوص تینیجرا، جنگید. بعد انتخاب کنید: این ۱۰ تا موضوع هست که بین من و بچهام تفاوته و من دوست ندارم، این چهار تا رو انتخاب میکنم و محکم جلوی بچهام وامیستم. نمیشه هر ده تا رو، کار نمیکنه.
با بچهٔ کوچیکم همینه. اونایی که کوچولو و اشکال زیادی ایجاد نمیکنه، اصلاً در نظر نگیرید، مهم نیست. حالا مثلاً تو غذاش فرض کنین تا قبلاً سبزیجاتشو خیلی خوب میخورده، الان نمیخوره، اشکالی نداره. الان این بچه دو هفته سه هفته اون سبزیجاتو نخوره، تأثیر آنچنانی روی رشدش، روی سیستمش، روی یادگیریش نمیذاره. اینا رو بهش فرصت بدین، بعد اون وقت یه مدل دیگهای که میپزین امتحان کنین، با یه چیز دیگه قاطیش کنین که بخواد بچه ازش استفاده کنه، ولی لازم نیست سرش عصبانی بشیم. من هی درست کنم، بچه هی نخوره و من بخوام هی بهش تذکر بدم یا داد بزنم. اشکالی نداره، مهم نیست.
من در کشو رو باز گذاشتم، بچه قاشق برداشته، گفتم «به این کشو نباید دست بزن»، حالا این دفعه قاشقو برداشته، از دستش میگیرم، آروم میذارم اونجا، در کشو رو میبندم، ولی لازم نیست دائمش «باز سر کشو رو باز کرده» یا «من که گفته بودم باز نکن»! چشممو روش میبندم.
پرت کردن حواس بچه
یکی از کارای دیگهای که خیلی خوبه، وقتی بچه داره یه کاری میکنه که نباید انجام بده و جزو قانونا نیستا، میگم اینا تیکهها همه با هم متفاوته، اینه که من حواس بچه رو پرت کنم. یا از اون بهتر: به بچه حق انتخاب و تصمیمگیری غیرمستقیم بدم. انتخاب خودم انجام میدم، ولی اون فسقلی فکر میکنه خودش داره انتخاب میکنه.
مثلاً چی؟ بچه میاد میخواد بره تلفنو برداره، من میخوام تلفنو برنداره که اصلاً وارد اون وادی بشیم که بعد من بخوام بهش بگم «چرا دست زدی، بذارم کنار، بهش تایم بدم». «عه بیا بیا بیا بیا بیا ببین من اینو تازه خریدم، اینو از تو جعبه با هم دراریم، ببینیم توش چیه!» بچههای کوچیک خیلی سریع ما میتونیم حواسشونو از یک چیزی به چیز دیگهای پرت کنیم، چون همونطور که گفتم تمرکزشون هنوز اونقدر زیاد نیست روی چیزای مختلف و زود از یه چیزی حوصلهشون سر میره.
حتماً تو بازی بچههاتون دیدین، حالا میاین زیر این میگین به من که دقیقاً همینه که شما میگین خانم طناز، من خوشم نمیاد خودم به خودم بگم خانم دکتر، طنازو بیشتر دوست دارم، برای همینم همه پیج هست طناز و شما. با این تیترا من خیلی موافق نیستم، اینکه من درس خوندم، مردم میدونن خوندن و کاملاً متوجه میشن، حالا اون تایتل باشه یا نباشه فرقی نمیکنه.
طناز جون دقیقاً همینه که میگی، بچه من صد تا ماشین داره، با هر کدوم دو دقیقه بازی میکنه، حوصلش سر میره، بعد میره با اون اسباببازی، بعد میاد سراغ من، هی میاد به من میگه «چه کار کنم»، چون تمرکز بچهها کمه و بازم میگم مال پسرا از مال دخترام کمتره.
برای همین ما میتونیم حواسشونو پرت کنیم. یا بچه میخواد یه کاری انجام بده که نمیشه تنها انجامش بده و من باید کنارش باشم، میگک «عه بیا من اینجا دارم مثلاً این تخممرغو الان میشکنم با این قاطی میکنم، بیا تو هم یکیشو برای من بشکون!» اصلاً کامل حواسش پرت میشه که چی رو داشته اصرار میکرده.
یا مثلاً بچه میخواد دست، دست شما رو نگیره از خیابون رد شه، «نه بیا دست دست هم بگیریم لِیلِی کنیم، ببینیم چند تا از این لِیلِیها باید بکنیم تا برسیم مثلاً به اونور خیابون یا به ماشین». بچه این چیزا رو دوست داره و حواسش پرت میشه و دیگه لجبازی سر اون مسئله نمیکنه با من، یا اون کاری رو که میخواد انجام بده که نباید، سراغش نمیره.
حق انتخاب دادن به بچه
تصمیمگیری؛ موقع لباس پوشیدنه، بچه شروع کرده با من لج کردن، من بهش میگم «عه باید بریم بیرون اینا، میخوای خودت انتخاب کن». هوا سرده، من میدونم اگه بهش بگم خودش انتخاب کن، اینم فسقلی وروجکه، میره یه شلوار کوتاه یه تیشرت انتخاب میکنه، چون میخواد بچه تو این سن به من بگه که «من تصمیم میگیرم، من میخوام، من نمیخوام، نه!» و اینا خوبه.
من چهار تا لباس میذارم بیرون، سه تا میذارم بیرون، میگم «تو کدومو دوست داری بپوشی، کدوم رنگو دوست داری؟» در واقع انتخاب من کردم، اون از بین انتخابهای من انتخاب میکنه، ولی چون کوچولو موچولو متوجه نیست، خیلی خوشحال میشه که الان خودش داره لباسشو انتخاب میکنه.
بچه رو میبرم بیرون، میخوام که کفش بخره، نمیخواد بیاد یا میخواد، از خسته شده، ۴ تا کفش میذارم، میگم «تو کدومو دوست داری بگیری»، میذارم خودش انتخاب کنه.
عصر موقع میوه خوردنه، یه خورده لجباز شده، نمیرم بهش بگم «عصرونه چی میخوای» که اون بگه «بستنی» که من باید بخوام بهش بگم «نه نمیشه»، بعد بریم دوباره توی اون چرخهٔ جر و بحث و بعد من عصبانی بشم و اون ناراحت بشه و اون اصلاً هیچی نخواد بخوره و تایماوت و… نه! بهش میگم که «عصرونه سیب میخوای، نارنگی میخوای، خیار میخوای، یا مثلاً موز؟» اون فکر میکنه که خودش داره انتخاب میکنه.
اگه از این بچههایی که میگه «هیچکدوم»، بگین «نارنگی میخوای یا پرتقال»، گفت «هیچکدوم»، بگو «باشه هیچکدوم، موز و خیار چی؟» بچه راه داره و ما باید یادمون باشه که ما از بچهٔ الان، بچههای ما در کل به صورت کلی همیشه از ما باهوشترن، همیشه از ما جلوتر خواهند بود، همیشه از ما پیشرفتهتر میشن. اما در این سن کوچولویی، خب من از اون باهوشترم. من باید یه راهی پیدا کنم که سرشو یه کوچولو کلاه بذارم به صورت خوشگل، برای اینکه هم اون اذیت نشه، هم من اذیت نشم، هم کارا به صورت درست و خوب پیش بره جلو.
آموزش مدیریت احساسات به بچه

یکی از کارای خیلی خیلی خیلی خیلی مهم و خوب دیگه اینه که ما به بچه و احساسش اهمیت بدیم. وقتی عصبانیه، بهش بگم که «مامان میدونی الان این حس که داری اسمش چیه؟ این وقتیه که آدم عصبانیه. حالا تو الان از چی عصبانی شدی؟ منم گاهی عصبانی میشم، بابام عصبانی میشه، تو رو الان چی ناراحت کرده، چی عصبانی شده؟»
برای احساسهای مختلف بچه اسم بذارید، اسماشو بهش یاد بدید و بهش یاد بدید چه اتفاقی میافته که من لجبازی میکنم، آیا کار خوبیه یا بدیه. توضیح بدین به بچه عصبانیت چیه، ناراحتی چیه، دل شکستن چیه. بعد بهش توضیح میدیم که وقتی این اتفاقات افتاد ما چطوری میتونیم اینو کنترلش کنیم.
«دلت شکست مامان، هر وقت خیلی ناراحت شدی یا دلت شکست یا ترسیدی، میتونی بری رو تختت که خیلی دوست داری، این عروسکتو بغل کنی بخوابی، ۵ دقیقه خیلی حالت بهتر میشه. میتونی بیای بغل مامان، من موهاتو ناز کنم، خیلی بهتر میشی. عصبانی میشی، هر وقت که عصبانی شدی، پنج تا نفس عمیق، شکم کوچولو میاد بیرون، پر پرش کن! بیا الان با هم شکمامونو باز کنیم!»
تنفس شکمی رو به بچه داریم یاد میدیم. «بادکن بادکن، حالا خالی کن، ببینم مال کی خالیتر میشه، مال مامان خالیتر میشه یا مال تو، دوباره سه تا نفس اینجوری میکشیم، واو مامان دیگه عصبانی نیست، تو عصبانی؟» بچهام خوشش میاد تقلید کنه مامانباباشو، میگه «نه منم عصبانی نیستم». ده دفعه با بچه این کارو کنین، یاد میگیره وقتی عصبانیم اون موقع حرفی نمیزنم، کاری نمیکنم، میشینم سه تا نفس عمیق میکشم.
«مامان، خیلی عصبانی میشی، میتونی بری اتاقت، توپتو چهار بار پنج بار محکم بزنی زمین، بگیرش، دوباره محکم بزن زمین، اومد بالا بگیرش، بعد ببین چقدر حالت بهتر میشه!»
یا بچههای کوچولو مثلاً پسربچهٔ کوچولو کیسهبوکسهای کوچیک داریم الان. میگم ما به بزرگان میگیم، اونایی که خشم خیلی شدیدی دارن، یه آدمایی هستند که نمیتونن روی کنترل خشمشون کار کنن، هر کاری کردیم نشده، ما بوکس رو بهشون پیشنهاد میدیم، چون واقعاً تخلیه میشن. تخلیه میشن قشنگ، میگیریم، پسربچهست، «برو به این بیا بریم ده تا به این بزنیم»، اوکی میشه.
ما آدم بزرگ داریم، وقتی میان بالشتهای بزرگ بهشون میدیم که بالشت رو بزنن و خشم خودشون رو خالی کنند، بریزن اینا رو بیرون. خب من میتونم تمام این ابزارا رو که ما در اختیارمون نبوده، سالها طول کشیده تا روانشناسی به اینجا برسه که الان به من بزرگ بگه این کارو کن، این کارو کن، این کارو کن، من که الان یه مادر یا پدری هستم که این ابزارها رو دارم، خب ازش استفاده میکنم و به بچهم از بچگی یاد میدم.
میدونین بچههایی که این چیزها رو یاد میگیرند که چطوری احساساتشون رو مدیریت کنند، مدیریت احساسو از بچگی یاد میگیرند، اولاً خیلی راحتتر یاد گرفتنش، چون مشکلای ما مشکلای خیلی بزرگی نیست، بستنی میخواستن نشده، میخواستم شب تا ۱۲ بیدار بمونم نشده، کوچولو کوچولو. هم خیلی راحتتر و سریعتر یاد میگیرن، هم وقتی نهادینه بشه توشون مثل عادت مسواک زدن، این وقتی نهادینه بشه، بچهٔ من وقتی به سن تینیجری میرسه خیلی اون سنو راحت رد میکنه.
ما هیچ مشکلی با هم نخواهیم داشت. احساساتش رو درسش و کارشو اینا تأثیر نمیذاره، تمرکزشو به هم نمیزنه، چون بلده که آقا این احساسا هست، میاد، نمیشه جلوشو گرفت، ولی میتونیم مدیریتش کنی.
ورزش از سنین پایین
و یکی از چیزای دیگهای که من بهتون پیشنهاد میدم، که از شش هفت هشت سالگی که بچه بدنش یه خورده مقاومتره، بچههاتونو ببرید ورزش.
بذارین شنا، شنا یکی از مادر ورزشهاییه که به جایی از بدن شما آسیبی نمیزنه، چون شما تو آبین، غلط شنا کنین، درست شنا کنین، هرجوری شنا کنین، آسیب نمیبینید. بزرگتر میشن بچهها رو میتونید کلاسهای مختلف دیگهای که براشون مناسبه بذارین.
ورزش اگر مثل مسواک زدن بشه جزئی از زندگی روزمرهٔ ما، من یاد بگیرم که هر چقدر کارم زیاده یا کمه، یا خوشحالم یا خوشحال نیستم، یا دلم شکسته یا ناراحتم یا نیستم، مسواکمو میزنم میخوابم، ورزشمو میکنم. این یکی از بهترین کادوها و هدیههای که شما میتونین به بچههاتون بدین، که این عادت رو داشته باشن و همیشه در زندگیشون با خودشون ببرن جلو، خیلی خیلی براشون خوبه.
جمعبندی راهکارها
پس جمعبندی کنیم:
- یکی اینکه ما با آرامش برخورد میکنیم، چون بچه نگاه میکنه ببینه ما چه عکسالعملی نشون میدیم، یاد میگیره ازمون
- تنبیه سخت هرگز نمیکنیم
- کار خوب رو تشویق میکنیم، خیلی خیلی زیاد
- برای احساسهای بچه اسم میذاریم و مدیریت احساسو بهش یاد میدیم
- به بچهمون حق تصمیمگیری و انتخاب میدیم
- حواس بچه رو خیلی سریع از یه موضوع پرت میکنیم
- قانونهای روشن و واضح میذاریم که خودمون هم رعایت میکنیم
- برای اخطار، اول اخطار کلامی میدیم، برای اخطار دوم از تایماوت استفاده میکنیم
- چیزای کوچیکی که خیلی مهم نیستند رو اصلاً در نظر نمیگیریم، چشممونو روش میبندیم
اینم دو سالگی وحشتناک بچه و راهکارهایی که میتونیم استفاده کنیم که هم ما آرامشون بیشتر باشه هم بچه.
اگه گاهی از دستتون در رفت
و یا چیز دیگه هم که بهتون بگم: اگه گاهی خودتون از دستتون در میره یا خسته میشین، یعنی واقعاً آدم گاهی به جایی میرسه که دلش میخواد بره در اتاقو ببنده فقط گریه کنه، هیچ اشکالی ندارهها! اینا همه اوکیه. نه به این معنیه که مامان بدی هستین، نه به این معنیه که ضعیفین، نه به این معنیه که کارتونو درست بلد نیستین انجام بدین. فقط خسته شدین.
اعضای فامیل درجه یک ما و همسر ما، خانم یا آقا، اونجان که به ما کمک کنند در این موارد. من بچهامو دائم کسی نمیدم، خوبه که بچه بیشتر وقتش رو با مادر پدرش باشه. اما اینکه بچه یه روز در هفته از صبح تا بعد از ظهر کلاً بره خونهٔ این مامانبزرگ بابابزرگش، یه روز در هفته هم از صبح تا بعد از ظهر کلاً بره خونهٔ اون یکی مامانبزرگ بابابزرگش، خیلی کار خوبیه! این چه اشکالی داره؟ هم اونا کیف میکنن، لذت میبرن، هم من دو روز دارم از صبح تا شب استراحت کنم، بخوابم، به کارای شخصیم برسم، میتونم غذاهامو تا چهار پنج روز حداقل، نه اینکه آماده پختن، موادشو آماده کنم بذارم یخچال، به خونه رسیدگی کنم، با دوستام برم بیرون.
بچهام از اونا عشق میگیره، من قبلاً هم گفتم خیلی خوبه که بچهٔ ما از آدمهای مختلف عشق بگیره. اگه مادربزرگ پدربزرگ در شرایطی هستند که بتونن بچه رو نگه دارنا، گاهی سنشون اجازه نمیده، گاهی شرایط فیزیکیشون اجازه نمیده. خواهری دارم، خودشم بچهٔ همسن داره، یه روز در هفته سه ساعت خواهر پیش تو. خواهری دارم مجرده، میتونه بیاد، «امروز میتونی بیای عصر با این فسقلی بازی کنی، من بخوابم، برم حموم، درست کنم، برم با دوستام بیرون؟»
این کارها رو انجام بدید. از همسرتون اصلاً: «عزیزم این هفته جمعه بچهها از صبح تا بعد از ظهر با شامان، غذام حاضره، من نیستم خونه. اگه هستم فکر کنید من روحم، من رو نبینید و صدا نکنید.» هیچ اشکالی که نداره، هیچی! خوب هم هست. ما همه احتیاج به استراحت داریم. مامان خوبی هستیم، خیلی هم مامان خوبی هستین.
اگه نکتهای براتون مبهم باقی مونده یا کنجکاوید بیشتر بدونید، حتماً سوالتون رو تو کامنتها برام بنویسید. سوالاتتون رو میبینم و پاسخ رو به صورت صوتی تو بخش «پرسش و پاسخ» سایت منتشر میکنم تا یک گفتگوی عمیقتر و زندهتر با هم داشته باشیم.
راستی، داخل سایت برای کلی موضوعات مهم دیگه هم مقاله داریم و میتونید با استفاده از لینکهای پایین به اونا دسترسی داشته باشید:

