مهاجرت یکی از تصمیمهای بزرگ زندگیه که خیلیها باهاش دست و پنجه نرم میکنن. آیا واقعاً زندگی در خارج از کشور بهتر از ایرانه؟ چه چالشهایی در انتظارمونه؟ بچههامون واقعاً آیندهٔ بهتری خواهند داشت؟ امروز در سایت طناز و شما میخوایم با هم نگاهی واقعبینانه به موضوع مهاجرت بندازیم و حقایقی رو بررسی کنیم که شاید کمتر کسی بهتون گفته باشه.
مهاجرت به دو بخش تقسیم میشه
خیلیها ازم خواستن که دربارهٔ مهاجرت صحبت کنم. مهاجرت به دو قسمت تقسیم میشه:
- قبل از مهاجرت: وقتی که میخوایم مهاجرت کنیم
- بعد از مهاجرت: وقتی که مهاجرت کردیم و بعدش چه اتفاقی میفته
اول از همه، اگه مامانبابایی هستین که مهاجرت کردین تا بچههاتون آیندهٔ بهتری داشته باشن، اگه بچهها کوچیک بودن و ازتون تشکر نکردن، اگه نوجوانن و هنوز متوجه نیستن شما براشون چه کاری کردین، من به جای همهٔ اونا ازتون تشکر میکنم. چون میدونم چقدر کار سختی بوده.
چرا تغییر برای انسان سخته؟
هر تغییری برای ما آدما سخته. کلاً طبیعت انسان تغییر رو دوست نداره، چون هر تغییری بهمون احساس ناامنی میده. وقتی جامون اوکیه، به اونجا عادت میکنیم. حتی چیدمان اسباب و وسایل خونه رو که عوض میکنیم، یه حسی داریم؛ مثل اینکه «خوب نشد، برش گردونم سر جای قبلی!» تازه این یه تغییر خیلی کوچیکه.
تغییرات بزرگتر خیلی سختترن:
- رفتن بچه از خونه برای درس خوندن
- تغییر محل زندگی
- تغییر کار و شغل
هیچکدوم از اینا آسون نیست. مهاجرت یه تغییر خیلی خیلی بزرگه. من نه تنها خونه و زندگیمو دارم عوض میکنم، محل کارمم دارم عوض میکنم. دارم وارد میشم به یک کشوری که هیچ شناختی ازش ندارم، در سنی که به اندازهٔ بچگیم انعطافپذیر نیستم. بنابراین قطعاً برام خیلی خیلی سخت خواهد بود.
چرا خیلیها از مهاجرت پشیمون میشن؟
خیلی از ما مهاجرت میکنیم چون نمیدونیم که اونور خط مهاجرت چه خبره. من که ایران دائم میام و میرم، تمام مشکلات و مسائل و گرفتاریها و سختیهایی که در ایران هست رو میدونم. ولی این معنیش این نیست که جاهای دیگه اصلاً سختی نداره.
من الان خودم شخصاً کانادا هستم. هر سال میام دو ماه، سه ماه اینجا و خب طبیعتاً از تیپم معلومه دیگه، با آدما خیلی صحبت میکنم و خوشبختانه حرفاشون رو بهم میزنن. خیلی از کسانی که مهاجرت کردن، اگه میتونستن برگردن، برمیگشتن. یعنی با تمام اون شرایط سختی که ایران داره، چون اینجا هم آسون نیست.
مشکلات شغلی در مهاجرت
ببینین، خیلی اوقات ما مهاجرت میکنیم ولی توی اون زمینهای که باهاش مهاجرت کردیم، کار پیدا نمیکنیم. در ایران یه کار نسبتاً خوب داشتیم، بعد باید بریم توی کشور دیگه پشت صندوق فروشگاه وایسیم، ساعتها صندوقدار بشیم. خیلی از این موارد داریمها! فکر نکنین یه دونه، دو تا، سه تا، چهارتاست.
البته خوبشم داریم؛ از اونور که اینجا یه کار خیلی معمولی داشتم، اونور رفتم سر یه کار خیلی خوب و عالی. ولی این مال بچههاییه که زودتر میان. یعنی طرف میاد لیسانسشو اینجا میگیره، فوقلیسانسشو اینجا میگیره، وارد بازار کار میشه. تازه اونا هم خیلیهاشون وقتی درسشون تموم میشه برمیگردن. نه به خاطر اینکه کار خوب نیست، برای اینکه تنهایی و به دور از خانواده زندگی کردن اصلاً کار آسونی نیست.
داستان واقعی از مشکلات کاری
من شخصاً از یک جوون ایرانی شنیدم که میانسال بود و پشت صندوق توی مغازهای که لوازم ورزشی میفروختن وایساده بود. داشت برام تعریف میکرد که: «من یه عدد خیلی بالایی، ۵۰ تا اپلیکیشن برای کار پر کردم، اینقدر مصاحبه انجام دادم. الان نزدیک یک سال میگذره و هنوز کار پیدا نکردم.» یعنی به این آسونی نیست.
مسائل مالی و مالیات

در خارج از ایران، موضوع مالیات خیلی جدیه. ببینین، اینا چیزاییه که من میدونم و دائم میشنوم. بهتون میگم، من خبرهٔ این کار نیستم، بنابراین خیلی از قسمتهاش رو هم نمیدونم. مالیات یکی از چیزهاییه که در ایران کمه و خیلی راههای گریز داره. در خارج از ایران اینطور نیست. شما قسمت زیادی از درآمدتون رو باید مالیات بدین
انواع مالیات که باید بدین:
- مالیات بر درآمد
- مالیات سالانهٔ خونه (اگه خونه بگیرین)
- مالیات روی غذا (رستوران میرین)
- مالیات روی هر خریدی که انجام میدین
بنابراین اینجوری نیست که اگه الان من ۱۰۰۰ دلار درمیارم، کل اون ۱۰۰۰ دلار بیاد بره توی جیبم. نه! یه قسمت خیلی زیادیش، شاید ۲۰ درصدش، کمکم هر چی شغلتون بهتر باشه بیشتر. ما کسایی داریم که مالیات ۵۰ درصدی میدن! میره، همون اول میره تموم میشه. بقیهاش که میاد، وقتی میخواین خرج کنین و خرید کنین، باز باید مالیات بدین.
تفاوتهای فرهنگی و چالشهای اجتماعی
یه قسمت مهم دیگهاش فرهنگه. من در ایران یک خانمی هستم که حساسم روی اینکه همسرم خانمی رو که مثلاً لباس باز پوشیده، دامن کوتاه پوشیده، اینا رو نبینه، نگاه نکنه. خانوادهٔ سنتیتری هستیم. خارج از ایران اینجوری نیست. من نمیتونم برای مردم تعیین تکلیف کنم و هر کسی هر جوری دلش میخواد هست.
نمیتونم همسرمو، چه خانم چه آقا، کنترل کنم که «ای! مثلاً این آقا سیکسپک داره، بلوز نپوشیده، با یه شلوارک داره توی پارک میدوه، تو چرا نگاش کردی؟» هست دیگه، همه جا هست.
امیدوارم این مطلب تا اینجا براتون مفید بوده باشه. اگه به موضوعات روابط بین آدمها علاقه دارید، در بخش آموزشهای رایگان، مطالب متنوع دیگهای هم هست که هر کدوم به یکی از چالشهای روابط میپردازن. دعوتتون میکنم که با استفاده از لینکهای پایین بقیه مقالات رو هم مطالعه کنید:
- رابطه بلاتکلیف
- خودارضایی و دیدن پورن در زنان
- آیا گذشته همسر مهم است؟
- وابستگی همسر به خانواده
- تفاوت عشق، دوست داشتن
- دیر جواب دادن به پیام نشانه چیست؟
- عاشق آدم اشتباه شدن
- با فردی که طلاق گرفته ازدواج کنیم؟
- ازدواج با عشق یا منطق؟
- توقع، انتظار، مسئولیت و وظیفه در روابط عاطفی
- سکوت در روابط عاطفی
- آداب دعوا کردن، قهر کردن و جدایی در روابط عاطفی
تربیت فرزندان در خارج از کشور
یه مسئلهٔ خیلی خیلی مهم دیگه برای کسانی که فرزند دارن و میان اینجا اینه که بچهتون اونجوری که در خاورمیانه (حالا نه فقط ایران) و شرق دور زیر دستتون هست برای تعلیم و تربیت، اینجا نیستها!
اینجا از یه سنی به بعد، شما نمیتونین به بچهتون بگین: «این کارو نکن چون من گفتم!» که به نظر من تا یک سن و سال خاصی کار درستیه. بچه متوجه نیست و اینکه من مادر یا پدر تصمیم بگیرم و قاطعانه بهش بگم «خیر! به این دلیل، این دلیل، این دلیل. اگه هم قبول نمیکنی، دلیلها رو بهت میدم. مهم نیست، من مادر و پدرتم، از شما توی این سن بهتر میدونم. نمیشه این کارو بکنی، تموم شد و رفت.»
اینو اینجا از یه سنی به بعد نداریم. بچه کاری رو که بخواد میکنه. شما نمیتونین زورش کنین. زورش کنین، از چند تا سازمان مختلف میان سراغتون که «برای چی این کارو کردی؟ برای چی سر بچه داد زدی؟ حق نداری توی خونه نگهش داری!»
مسئلهٔ جنسیت و هویت در مدارس
یه موضوع دیگه که حالا در آمریکا به خاطر آقای ترامپ یه مقداری کنترل شده، باز در مورد بچهها، ولی در کانادا یا اروپا اینجوری نیست: مسئلهٔ جنسیته.
ما در ایران خیلی واضحه؛ شما یا دختری یا پسری. اینکه «من الان نه دخترم نه پسرم، الان نمیدونم، الان میخوام گربه باشم، الان میخوام نمیدونم، احساس میکنم درختم»، از اینا نخندین! واقعاً هست از اینجور چیزا. هنوز نداریم در خاورمیانه، اینور داریم و بسیار بسیار زیاد داریم.
نه تنها داریم، در مهدکودک و دبستان به بچه میگن، یعنی پسربچه رو میارن، لباس دخترونه و پسرونه میذارن، میگن: «خب تو کدومو دوست داری بپوشی؟» بعد دیگه بهش نمیگن، چون اینجا ضمیر برای پسر و دختر فرق میکنه. دیگه he و she داریم، بهش میگن they. اگه لباس دخترونه دوست داره، عروسک دوست داره، میگن: «خب دیگه هیچی نگین!»
برای اینکه این بچه نمیدونه چیه که! حالا در مورد این یه ویدیوی دیگه میذارم. بسیار بسیار حرف احمقانهایه، چون بچهها نه تنها در اون سن، تا سن ۱۷-۱۸ سالگی نمیتونن راجع به این چیزا تصمیم بگیرن که «من اینم یا اونم» یا «اینو میخوام یا اونو میخوام». برای اینکه کوچکترین اتفاق عاطفی که براشون بیفته، به یک جهت هول داده میشن.
دوری از خانواده و دوستان

یکی از مسائل دیگه که اشاره کردم بهش، دوری از خانوادهست. خیلی از ما، تا وقتی که یک چیزی رو داریم متوجهش نیستیم. چون همیشه هست و من به این همیشه بودنش عادت کردم، بنابراین متوجه نیستم که اگه نباشه چقدر بهم سخت میگذره.
من خونه دارم، سقف بالای سرم بوده، حالا چه استودیو، چه یه اتاق خواب، چه پنج تا اتاق خواب. نمیدونم اگه برم یه جایی که اصلاً هیچ سقفی بالای سرم نیست، چه حس و حالی بهم دست میده.
چیزایی که بهشون عادت کردیم:
- بودن دوست و آشناهای قدیمی
- خانواده، مادر و پدر، خواهر و برادر اطرافمون
- رفت و آمد کردن با اونا
- حتی شناختن اینکه من تا بقالی سر کوچه میرم، این بقالی ۱۰ ساله، ۱۵ ساله میشناسمش. واردش میشم، مثلاً آقا مجید میگه: «طناز خانم چطوری؟ خوبی؟ مامان چطوره؟ بابا چطوره؟»
اینا رو ما چون بهش عادت کردیم و چیزایی هستن که هر روزهان و دائم پیش میان، نمیدونیم که وقتی یهو همش با هم حذف بشه (چون در مهاجرت یکمیکم که حذف نمیشه، یهو همش تموم میشه) چقدر تأثیری که رومون میذاره زیاده. بسیار بسیار سخته. یعنی واقعاً هر کسی که بخواد مهاجرت کنه، باید بدونه که اون ۶ ماه، یک سال اول قراره که بسیار بسیار بهش سخت بگذره.
سیستم بهداشت و درمان
یه مسئلهٔ دیگه اینه که یه چیزایی رو ما در مورد خارج از ایران میشنویم، اما کامل و درستشو نمیشنویم. چون نصفنیمه میشنویم، بر اساس اونا میایم یک تصمیمی میگیریم که بعد پشیمون میشیم. بیشترمون در شرایطی هستیم که وقتی میخوایم مهاجرت کنیم، ناچاریم پلهای پشت سرمونو خراب کنیم. یعنی باید کل داراییم رو بفروشم تا بتونم مهاجرت کنم. بنابراین وسط راه پشیمون بشم دیگه راهی نیست برگردم.
من که برام فرقی نمیکنه شما کجای دنیا باشین. من دارم بهتون واقعیتها رو میگم که وقتی تصمیم میگیرین، نمیگم مهاجرت کنین یا نه، بر اساس واقعیتها تصمیم بگیرین.
واقعیت سیستم بهداشت رایگان:
درسته که من اروپا رو نمیدونم، درسته که در کانادا و آمریکا بهداشت میگن مجانیه، اما نوبتهای بسیار بسیار طولانی داره.
- شما یه اتفاقی براتون میفته، درد دارینها، مشکل دارین، باید عکس بگیرین. اگه اورژانس نباشه (یعنی اگه پاتون یه جوری نشکسته که استخونش اومده بیرون، اما درد خیلی شدید داره) میرین توی نوبت ۴ هفته، ۵ هفته، گاهی سه ماه، گاهی ۶ ماه!
- اگه احتیاج به عمل دیسک کمر دارین، حتی اگه نمیتونین راه برین، یهو میرین توی نوبت یک سال و نیم، دو ساله!
میگم اگه اورژانس باشه، اورژانسم یعنی طرف داره میمیره یا خونریزی شدید داره یا واقعاً یه جایی قطع شده یا پاره شده یا میگم استخون یه جوری شکسته که داغونه. چیزای دیگه براشون اورژانس نیست و نوبت مجانی هست، ولی نوبت طولانی داره. مگر اینکه برین به بخش خصوصی مراجعه کنین که بسیار بسیار بسیار گرونه.
سیستم آموزشی و مدارس
در مورد تحصیل، ما مدرسههای خصوصی داریم در آمریکا و در کانادا که خب خیلی خوبن، خصوصیان و هزینهٔ خیلی زیادی داره، پول خیلی زیادی داره.
مدرسههای دولتی:
- در کانادا: مدرسههای دولتیشون تقریباً همشون خوبن، مگه اینکه دیگه جای خیلی خاص شهر باشه
- در آمریکا: اینطور نیست. اگه بخواین مدرسهٔ عمومی یا به قول خودشون پابلیک برین که خوب باشه، بسیار بسیار به محل زندگیتون بستگی داره
در اون محل زندگی که مدرسهاش خوبه، خونه، آپارتمان، همه چیز خیلی خیلی خیلی گرونه، چه اجارهاش چه خریدنش. اگه جاهایی برین که پایینتره، مدرسهٔ دولتیش اوکی نیستها! یعنی اینجوری نیست که من میرم یه جای ارزون خونه میگیرم، بعداً بچهمو میذارم تحصیل مجانی داره. نه، همچین چیزی نداریم.
زندگی روزمره و امنیت
در مورد زندگی، بله، وقتی بیاین نگران قطع آب و برق و اینجور چیزا نیستین، در کانادا حداقل. در آمریکا نگران اینجور چیزا نیستین.
مسئلهٔ اسلحه:
- در کانادا: اجازه ندارین بدون پرمیت اسلحه داشته باشین یا حمل کنین
- در آمریکا: اجازه دارین، در خیلی از ایالتهاش اصلاً قانونیه
یکی عصبانی بشه، یهو ممکنه… جرمه ها، نمیتونین همینجوری آدم بکشین یا چاقو بزنین، اما طرف حالش خوب نیست، مشکل داره. خیلی هم پیش اومده، توی اخبارم خوندین و شنیدین. اینا رو پشت گوش نندازین! ممکنه حمله کنه بهتون.
بعضی وقتها سیستم عادلانه رفتار میکنه و گاهی اوقات سیستمشون عادلانه نیست.
رشوه و اینکه من با واسطه دوست و آشنا یه کاری رو انجام بدم به اندازه ایران نیست ولی بازم بعضی جاها هست، توی مراحل مختلف.
در ایران اگر یک اتفاقی بیفته و نیاز به دارو داشته باشیم، مثلا من چندین بار رفتم دکتر و گفته از این دارو بخورم. وقتی حالم بد باشه میتونم بدون نسخه برم داروخونه و دارو رو بگیرم؛ اینجا همچین چیزی وجود نداره.
گاهی وقتا ما میریم خرید میکنیم و به طرف میگیم آخر ماه حساب میکنیم یا تو دوتا قسط؛ اینجا چنین چیزی نیست.
مسائل مالی و کردیت کارت
یکی از چیزای دیگه که در مهاجرت باید حواسمون باشه اینه که شما در ایران کارت دارین، ولی سیستم کارتها تا اونجایی که من میدونم اینجوری کار میکنه که مثل دبیت کارته. یعنی شما اون پولی رو که توی حسابتون هست میتونین با کارت بانکیتون خرج کنین. زمانی که تموم بشه، دیگه کارت بکشین کار نمیکنه، مثل دبیت اینجاست.
یه چیزی که ما حواسمون نیست و معمولاً اینجا ما رو توی دردسر میندازه، کردیت کارته. یعنی من یک پولی بسیار کمتر از اون چیزی که خرج میکنم دارم، ولی اینجا بهم این اجازه رو میدن که بر اساس مثلاً حقوقی که میگیرم، بیشتر خرج کنم یا بهم وامهای بزرگ میدن.
خیلی از آدمها زیر بار این کردیت و وام میمونن، چون میان اینجا، اطلاعاتشون کمه، یهو شروع میکنن خرج کردن، «اینو بگیر، اونو بگیر، اونو بگیر!» و بعد فشاری که بهشون میاد خیلی زیاده.
اینجا هم شوخی ندارن! شما اگه نتونین قسطهاتون رو پرداخت کنین، حالا من قانون دقیقش رو نمیدونم، یه ماه بهتون فرصت میدن، دو ماه میدن، سه ماه میدن، قسطتونو کمتر، بیشتر میکنن، ولی شوخی نیست. اگه از اون حد یا اون مقداری که باید بگذره، میان خونهتون ازتون میگیرن، میان ماشینتونو برمیدارن میبرن.
روابط اجتماعی متفاوت
مردم اینجا بیشتر سرشون توی کار خودشونه. نوع روابط فرق میکنه، مدل ایران نیست که بریم پیش این دوست و این آشنا، یه خورده از این، یه خورده از اون، حالا قرض کنیم، کارمون توی اون دو سه ماه رد بشه، بگذره، بعد درستش کنیم.
اینا واقعیتهای اینطرفه. مهاجرت اونقدرا هم آسون نیست و هرجایی برای خودش هم خوبی داره و هم بدی. بسته به اینه که ما چرا میخوایم این کا رو انجام بدیم؟، هدفمون از مهاجرت چیه؟ و …
حقیقت تلخ از زبان مهاجران
یک مسئلهای که من بارها گفتم، این چیزیه که خودتون باید تحقیق کنین. چیزی نیست که بخواین به حرف نوهعمویی که رفته اونجا و دو سال یه بار تابستون میاد ایران و برمیگرده گوش بدین.
ما آدمها، نمیخوایم دروغ بگیمها، بدجنس هم نیستیم. ولی یکی از مکانیزمهای دفاعی که داریم اینه که زمانی که خیلی خیلی بهمون فشار میاد در یه زمینهای، یا یه اشتباهی رو کردیم که نمیتونیم برگردیم عقب و درستش کنیم، شروع میکنیم خودمون رو با یه سری چیزایی که خیلی درست نیست و راست نیست قانع کردن و آروم کردن. چون اگه این حرفا رو به خودم و به دیگران نزنم و هی تلقین نکنم به خودم و هی نشنوم، زیر بار اون فشار یا سختی نابود میشم، از بین میرم، دیگه نمیتونم ادامه بدم.
داستان واقعی نوهعمو
این آقا یا خانم نوهعمویی که من براتون مثال زدم، همهٔ زندگیشو فروخته، اومده مثلاً کانادا. خودش مهندس بوده، در یه شرکت مهندسی کار میکرده، روزی هشت، نُه ساعت (که تازه میگم کار ایران خیلی اوقات سخت نیست).
اینجا اون ۸ ساعتی که باید کار کنین، باید کار کنینها! یعنی اینجوری نیست هر وقت دلتون میخواد برین چای بردارین، بیاین بخورین، بشینین با همکارتون گپ بزنین. بریک دارین، زمان استراحت دارین، توی اون زمان میتونین برین دستشویی، میتونین برین قهوه بخورین، میتونین برین سیگارتونو بکشین. بعدش اجازه ندارین، نمیتونین. کار سخته اینجا، آسون نیست.
این نوهعمو همه چیزشو فروخته، توی شغل مهندسی کار میکرده، یه لول خاصی از جامعه بوده، زندگیش یه سطح خاصی داشته. حالا تصمیم گرفته به دلیل خیلی خوبی، برای آیندهٔ بچهاش، همه چیزو فروخته و با خانمش و دو تا بچهاش اومده اینجا.
اومده دیده اون خونهای که فکر میکردم بگیرمو نمیتونم بگیرم. باید برم جایی که همسایههام اصلاً بهم نمیخورن، از یه کشورهایی هستن و در یک لولی هستن که با من کاملاً متفاوتن. در این کار مهندسیم، الان دو ماهه، سه ماهه همه جا دارم مصاحبه میکنم.
این آقای نوهعمومون میاد کار پیدا نمیکنه، میره توی یه سوپرمارکت بزرگ شروع میکنه کار کردن، میره پشت صندوق وایمیسته. زندگی میگذره ولی خوب نیست، کارش بسیار سخته، خستهست. این دو روز آخر هفته فقط به این میرسن که کارهای خونه و خریدای خونه رو انجام بدن. مسافرت خاصی نمیتونن برن. آخرش اینه که مثلاً برن دم این دریاچه استراحت کنن یا برن مثلاً فلان جایی که توی خود کاناداست، یه خستگی در کنن.
دو سال یه بار میتونن، چون دلار به تومان زیاده، میتونن با یه پول خیلی کمی که جمع کردن بیان ایران و حالا یه مقدار سوغاتی هم که اینجا توی حراج و اینا میخرن میارن.
بعد خونهٔ ما که میان، با یک حالت خیلی پیروزمندانه… اینجا پیش ایرانیای دیگه وقتی دور هم جمع میشن، دارن همه مینالن، براشون ناراضین، اوکی نیستن، خوشحال نیستن. ولی به ایران و پیش من که میرسه (که نمیدونم برای اینکه حال خودشون خوب بشه، نه برای اینکه منو به اشتباه بندازن، نه برای اینکه آدم بدیان، بازم دارم میگم) میشینن روی مبل و پاشونو میندازن روی پاشون و دستشونم میذارن بالای مبل، سر بالا و «بله! ما خیلی خوب شد مهاجرت کردیم. ایران اینجوریه، اینجوریه. اونجا نمیدونین چقدر خوبه! نمیدونین آدما چقدر خوبن! نمیدونین این چیه! نمیدونین این چه… وای چه هوایی! وای…»
اینا رو بهمون میگن. من هی ته دلم میگم: «عه! کاش منم فروخته بودم رفته بودمها! چه حیف شد! وای خوش به حالش!» در حالی که اگه الان اینجا رو باز کنن و من توی دلشو ببینم، میبینم چقدر فشار روشه، چقدر خستهست. شاید واقعاً دلش میخواست بتونه برگرده، همون خونه و زندگی و کارشو در ایران داشته باشه، اما نمیتونه.
اینا رو راستشو بهمون نمیگن. چون اگه بگن، هم ما قضاوتش میکنیم. معمولاً ما آدمایی نیستیم که بشنویم بعد بگیم: «چقدر آدم خوبی بود، راستشو بهم گفت!» میگیم: «پس اشتباه کردی! دیدی گفتیم نرو!»
یکی از علتهاش اینه که نمیگن. یکی هم میگم برای اینکه اذیت میشن، خیلی حالشون اون وقت بدتر میشه. باید با اون چیزایی که خوبه خودشون رو راضی کنن.
توصیههای مهم قبل از تصمیمگیری
بنابراین من ازتون خواهش میکنم، تمام سختیهای مهاجرت رو هم همراه با خوبیهاش در نظر بگیرین و بعد تصمیم بگیرین که آیا مهاجرت کنین یا نکنین.
هشدار دربارهٔ شبکههای اجتماعی
یه چیز دیگه هم که بین جوونها… ببینین، این سوشال میدیا، اینستاگرام و نمیدونم تیکتاک و اینا، جای خوبی نیست برای اینکه ما زندگی بقیه رو ببینیم و بر اساس چند دقیقه از یک روز که شاید خیلی هم واقعی نباشه، من بخوام تصمیم بگیرم که یک چیز بزرگی رو در زندگیم تغییر بدم.
ما تصمیمای بزرگ رو با سوشال میدیا، با پلتفرمهای اجتماعی، با شبکههای اجتماعی نمیگیریم. با حرفهای مردم نمیگیریم.
منابع موثق برای تحقیق
از آدمهایی که در این کار واردن، سررشته دارن، میپرسیم. خودمون تحقیق میکنیم. الان همهمون دیگه یکی یه گوشی داریم، سواد رفتن روی سایتهای مختلف و خوندنشو داریم. تحقیق کنین!
از کسایی که براشون فرقی نمیکنه که شما آیا بمونین یا برین، از اونا بپرسین. که باهاتون خانواده نیستن، فامیل نیستن، چیزی برای اینکه بخوان به شما ثابت کنن ندارن، که واقعیتش رو به شما بگن. بعد تصمیم بگیرین.
دلایل مختلف برای مهاجرت
اینا تصمیمای خیلی خیلی بزرگن، خیلی تغییر توی زندگیمون ایجاد میکنن و بیشتر اوقات راه برگشتمون بستهست. چقدر آدم من اینجا میشناسم که وکیل گرفتن، اومدن، الان اینجا گیر کردن. خیلی به سختی هم دارن پول اون وکیلو میدن، ولی هنوز مدرکشون نیومده. این ایراد داره، اون یکی حل نشده. طرف اصلاً نمیدونه که میتونه اینجا بمونه یا برش میگردونن.
این چیزا خیلی بزرگن. خواهش میکنم ازتون، خواهش میکنم دقت کنین، تحقیق کنین و بعد تصمیم بگیرین.
در مورد بعد از مهاجرت هم، اگه کسی با تحقیقهای درست و مناسب تصمیم گرفت و مهاجرت کرد، بعدش با اون مشکلاتش چه کار کنه، حتماً صحبت میکنیم.
و یه نکته دیگه، قبل تصمیم برای مهاجرت باید از قبل با همسرتون هماهنگ بشه. یکی از مهمترین سوالات جلسه خواستگاری، پرسیدن نظر درباره مهاجرته. اگه این موضوع از قبل روشن نشه، بعداً میتونه به چالش بزرگی تبدیل بشه. اینو قبلا هم گفتم:
“سوالات مهم درباره آینده: کار کردن: آیا هر دو باید کار کنید یا یکی از شما تو خونه بمونه؟ بچهدار شدن: چند تا بچه میخواید؟ چه موقع؟ مهاجرت: قصد مهاجرت دارید یا نه؟ اهداف بلندمدت: برنامههاتون برای ۵-۱۰ سال آینده چیه؟”
اگه نکتهای براتون مبهم باقی مونده یا کنجکاوید بیشتر بدونید، حتماً سوالتون رو تو کامنتها برام بنویسید. سوالاتتون رو میبینم و پاسخ رو به صورت صوتی تو بخش «پرسش و پاسخ» سایت منتشر میکنم تا یک گفتگوی عمیقتر و زندهتر با هم داشته باشیم.
راستی، داخل سایت برای کلی موضوعات مهم دیگه هم مقاله داریم و میتونید با استفاده از لینکهای پایین به اونا دسترسی داشته باشید:
- روابط عاطفی
- آدم مناسب برای رابطه رو کجا پیدا کنیم؟
- قبل ازدواج رابطه جنسی داشته باشیم؟
- برای خواستگاری چه سوالاتی بپرسیم؟
- بهترین اختلاف سن ازدواج
- چه زمانی میشه دروغ گفت؟
- امتحان کردن آدما درسته یا غلط؟
- آیا میشه آدمها رو تغییر داد؟
- لیست عادتهای خوب و بد
- مزایا و معایب ازدواج فامیلی
- چجوری ببخشیم و فراموش کنیم؟
- آداب هدیه دادن و هدیه گرفتن
- ما در مقابل بچهها چه مسئولیتی داریم؟
- چجوری قدرت تصمیم گیری رو زیاد کنیم؟
- چجوری رابطه پایداری داشته باشیم؟
- هدف گذاری و برنامه ریزی

