خیلی از ما به محض شنیدن کلمه “طلاق” یا دیدن یک گوشی قفلدار، ذهنمون به سمت بدترین احتمالات میره. انگار یه برنامه از قبل نوشته شده تو ذهنمون که فوری نتیجهگیری کنه و قضاوت کنه. من طناز فرازی هستم، روانشناس و امروز در سایت طناز و شما میخوایم از نگاههای شرطی شدهای حرف بزنیم که متأسفانه همه ما گرفتارش شدیم. نگاههایی که باعث میشن بدون اینکه تمام جوانب یه موضوع رو ببینیم، تصمیمای قطعی بگیریم. این طرز فکر نهتنها به خودمون آسیب میزنه، بلکه روابط خوبمون رو خراب میکنه و فرصتهای زیادی رو ازمون میگیره.
قضاوتهای شرطی شده: وقتی ذهنمون قفل میشه

من عادت کردم که هر وقت میگن فلانی طلاق گرفته، اتوماتیک این میاد تو سرم که خب پس حتماً یه مشکلی داره و آدم خوبی نیست و آدم جالبی برای زندگی نیست. اصلاً حاضر نیستم بشینم بپرسم ببینم چرا طلاق گرفته، چه اتفاقی افتاده. شاید خیلی هم آدم خوبیه!
وقتی میشنویم که یک نفر همسر داره و داره چت میکنه مثلاً توی چتهای مختلف هست، بلافاصله قضاوتش میکنیم: «وای عجب آدم بدیه! عجب این، عجب اون!»
و نهتنها قضاوت میکنیم، حالا اگه در ارتباط با خود من باشه، اگر که یه کسیه که من باهاش یه رابطه عاطفی هستم، که پدر بدبختو در میاره! اگر که اصلاً نمیدونم چت چیه، چه جوریه، در چه حدیه، ولی اون حق نداره چت کنه با هیچکس، بهخصوص جنس مونث، از بعد از اینکه ازدواج میکنه
یا اگر که خواهرمه با شریک عاطفیش یا دوستم: «ولش کن! نمیدونم، خیلی معذرت میخوام، مردک فلانه فلان و فلان! تو قوی باش، تو از رابطه بیا بیرون، تو برا خودت کسی هستی، تو…»
ای بابا! یعنی واقعاً همه ما عزممون رو جزم کردیم که یه چیزی پیش بیاد، بزنیم رابطه رو خرابش کنیم یا طرف رو از رابطه بکشیم بیرون؟ به جای اینکه کمک کنیم حل کنیم. حالا فکر کن! حالا ببین چه اتفاقی افتاده! حالا از یه بُعد دیگش نگاه کن! سعی کن بفهمی!
خیانت: نگاهی فراتر از قضاوت سیاه و سفید
حتی کاری که خلاف خلاف خلاف، مثل خیانت… خیانت خیلی از اوقات شاید اصلاً کار خوبی نیستا! همین اولش بگم، بعد نگین داری رواجش میدی. خیر! به هر دلیلی که اتفاق بیفته، کار خوبی نیست.
اما گاهی وقتی ما بشینیم به عنوان یه آدم بیطرف، یعنی یه کسی باشه که ما هیچی راجع بهش نمیدونیم، میان میگن: «آقا این خانم با این آقا توی رابطه عاطفی طولانیمدت بودن، بعد این خانم این کارا رو کرده، این آقا این کارا رو کرده، بعد این خانمه این کارا رو کرده، این آقا رفته مثلاً خیانت کرده.»
خیلی از اوقات – من نه اینکه من بگما – میبینم، آدم میگم: «بدبخت حق داره! خیلی زودتر از اینا باید میرفت! اصلاً این کارو میکرد!» چون من عاطفی به اون آدم وابسته نیستم و دارم دلایل رو به خوبی میبینم، دارم تجزیهاش میکنم.
ولی وقتی خودم توشم، منطق و تجزیه و تحلیل میره کنار، خون جلو چشممو میگیره، کاملاً احساسی و بر اساس یه سری باورهای اشتباه، همون اول مُهر رو میزنم که این آدم این کارو کرده، باید زندگیش تموم شه، زندگی مشترکش یا رابطه مشترکش تموم شه. در حالی که همچین چیزی نیست!
من بارها گفتم خیانت کار خوبی نیست، ولی گاهی دلایلی داره که ما میتونیم بفهمیم. نمیگم کار خوبیه! بفهمیم چرا این آدم این کار اشتباه رو انجام داده.
سه نفر در ماجرای خیانت
خیانت همیشه یادمون باشه – چون اینو باید هی بگم من – وقتی اتفاق میفته، حداقل حداقلش سه نفر تو شرکت دارن. یعنی تقصیر یک نفر نیست، یک نفر گناهکار نیست:
- یکی منیم که رفتم خیانت کردم
- یکی شمای نوعی هستی که بهت خیانت شده، من به شما خیانت کردم
- یکی اون طرفیه که من با اون به شما خیانت کردم
مینیمم سه نفر! حالا بعداً وارد بحث خیانت میشیم.
امیدوارم این مطلب تا اینجا براتون مفید بوده باشه. اگه به موضوعات روابط بین آدمها علاقه دارید، در بخش آموزشهای رایگان، مطالب متنوع دیگهای هم هست که هر کدوم به یکی از چالشهای روابط میپردازن. دعوتتون میکنم که با استفاده از لینکهای پایین بقیه مقالات رو هم مطالعه کنید:
- توقع، انتظار و مسئولیت در روابط عاطفی
- مسئولیت والدین در برابر فرزندان
- قول دادن و پایبندی به قول
- مسائل مالی در زندگی زناشویی
- رابطه جنسی برای ساکنین خارج از ایران
- وشیفه نگهداری از پدر و مادر به عهده کیست؟
- توضیح دادن بی جا
- تفاوت بین دوست و همسر
- چجوری یک آدم شاد باشیم؟
- کارهای ممنوعه در دیت اول
داستان شیر و گوزن: چطور نظرمون عوض میشه؟
یا مثلاً یه مثالی براتون بزنم. اگه من الان به شما یه عکس اینجا نشون بدم که یه ماده شیری، (شما حیواندوست هستید) یک گوزنی رو، با اینکه اینورش گوشت هست و یه شکار داره و هنوز نخوردتش، یک گوزن خیلی خوشگلی رو گرفته، داره تیکهتیکه کرده، مثلاً شاخهای گوزنم درست معلوم نیست. شما خیلی ناراحت میشین که: «شیره دیوانه است! غذا که داره اینور، که مثلاً قبلاً یه دونه از این گاومیشهای بزرگ شکار کرده، این همه هم گوشت داره، چرا این گوزن بدبختو کشته؟»
یه خورده عکسو براتون بزرگتر میکنم، یکم بیشترشو بهتون نشون میدم. همون یه دقیقه بعدش یعنی اینو میبینین، شما نظرتون رو میدین. یه دقیقه بعد من اینو بزرگتر میکنم، میبینین که شاخ گوزن خونیه. بچهٔ این ماده شیرم اونجا افتاده مرده. یعنی کاملاً مشخصه که گوزنه بچهٔ اینو زده.
بلافاصله ظرف یک دقیقه نظرتون عوض میشه که: «عجب گوزن بد بیشعوره اینا! خوب شد شیره زد تیکهتیکش کرد! منم اگه بودم، کسی با بچهام همچین کاری میزد، میزدم از این بدتر تیکهتیکش میکردم!»
بعد من یه خورده دیگه این عکس رو بزرگتر میکنم. میبینین اینا همه توی یه محیط بستن. یه سری آدم وایسادن. مشخصه که اینا رو انداختن اینجا به جون هم. دیگه نه از دست شیره عصبانی هستی، نه از دست گوزنه. شروع میکنی ناسزا گفتن به این آدمایی که شرطبندی کردن، الان گوزنه رو با این شیره با بچهاش انداختن تو قفس، تحریکشون کردن.
یه خورده دیگه تصویرو بزرگتر کنم، یه چیز دیگه نشون… این یه دقیقه، یه دقیقه، یه دقیقستا! یعنی من ظرف سه دقیقه سه بار نظرمو دارم عوض میکنم بر اساس اون چیزی که داره بهم نشون داده میشه!
اون وقت بعد میخوایم ما که بر اساس یه چیزی که تمام جوانبشو نمیدونیم، همشو ندیدیم، بخوایم تصمیمای خیلی قوی و قرص و محکم بگیریم دربارهٔ چیزهایی که کل زندگیمونه یا یه قسمت بزرگی از زندگیمونه!
ماجرای گوشی قفلدار: حریم خصوصی یا مخفیکاری؟
من شروع میکنم، میرم خونهٔ دو تا از دوستام. اینا هیچوقتم با شوهرم هیچ مشکلی نداشتما! اصلاً نه اون به موبایل من کار داشته یا کامپیوترم، نه من به موبایل و کامپیوتر اون کار داشتم. هیچ کاری به این چیزایی هم نداشتیم، اصلاً و ابداً!
حالا امروز میگم رفتم خونهٔ یکی از دوستام، یه جمعی هم اونجا بودن. بعضیا رو من میشناسم، بعضیا رو نمیشناسم. همه شروع میکنن حرف زدن راجع به اینکه: «آره، من قفل مثلاً موبایل شوهرمو باز کردم، پیدا کردم و دیدم که ای وای! شوهر من اینو داره تو گوشیش! اونو داره! با این چت کرده!»
اون یکی میگه: «آره، قفل نداشت، قفل گذاشت، من فهمیدم، بعد فهمیدم این…» اون یکی اینو میگه، اون یکی اونو میگه. حالا همه هم دارن با شوهراشون زندگی میکننا! این حرفا رو دارن میزنن، عصبانیتشونو دارن ابراز میکنن، ولی سر خونه زندگیشون هم نشستن.
من یه دفعه احساس میکنم که: چرا من تا حالا دقت نکردم؟ من برم خونه چک کنم!
وقتی شک وارد رابطه میشه
میرم خونه. حالا همسرمم مثلاً روانشناسه. بعد میرم گوشیشو برمیدارم، یه نگاه میکنم، هیچی هم توش نیست، قفلم نداره. میذارم زمین. دو روز، سه روز دیگه یهو یه شکی میکنم، میرم میبینم: عه! این گوشیشو قفلدار کرد! چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟
نگو اون روزی که من رفتم گوشیشو برداشتم چک کردم، همون موقع همسرم داشته از حموم میومده بیرون، دیده من سر گوشیشم! من که گوشیشو گذاشتم سر جاش، رفته قفل گذاشته.
حالا من چند روز بعد، یه هفته بعد، دو هفته بعد که به دلیل یه شکی میکنم و میرم سر گوشیش، یه دفعه: «وای! ای تو که گوشی تا حالا قفل نداشت، برای چی قفل گذاشتی؟ ما حریم خصوصی نداریم! ما زن و شوهریم! یا ما ۵ ساله تو ارتباطیم! یعنی چی حریم خصوصی؟ الان قفلشو باز کن! حتماً داری یه کاری میکنی!»
در حالی که هیچکدوم از اینا نیستا! هیچکدوم! بگو: «بابا تا حالا ۵ سال ما با هم بودیم، من گوشیم قفل نداشته. شمای کار اشتباهی انجام دادی. اومدی رفتی سر گوشی من که تمام چتهای مراجعامم هست! شما اجازه ندارید حتی مراجعههای منو بخونی!»
و اینجاست که باید درک کنیم حریم خصوصی حتی تو صمیمیترین روابط هم معنی داره. در مقاله اعتماد و حریم خصوصی در روابط خیلی مفصل این موضوع رو شرح دادم:
حریم خصوصی یعنی حتی وقتی عاشقانه کسی رو دوست داریم، یه چیزایی هست که نمیتونیم بهش بگیم – مثل رازی که دوستم فقط به من گفته، یا پیامی که خواهرم بعد از دعوا با همسرم برام فرستاده. یعنی قبول کنیم همسرمون یک آدم مستقله، نه یه کتاب باز که باید همهٔ صفحاتشو بخونیم. پس رمز گذاشتن روی گوشی نشونهٔ مخفیکاری نیست؛ نشونهٔ احترام به اعتمادیه که دیگران به ما دارن.
با این حال، ما چون ذهنمون شرطی شده، فوری میریم سراغ بدترین احتمال.
اعتماد مراجعها: مسئولیت سنگینی که داریم
طرف شاید یکی از دوستامونه، اومده مراجعه من شده، بعد راجع به خانومش، مامانش، باباش… اون یکی راجع به شوهرش، بچهاش، یه چیزایی گفتن که قرار نیست اصلاً این ربطی به صمیمیت من با شما یا نزدیکی من با شما یا اعتماد ما به هم نداره که: «نه! ما که زن و شوهریم! همه چیمون با هم مشترکه! همه چیزو بدونیم!»
این همه چیز من نیست بخوام به شما بگم! این یه مسئله مربوط به یکی دیگهست! موبایلم نداشته قفل، شما این کارو کردی، من قفل گذاشتم که دیگه این کارو تکرار نکنی!
بعد شما از دست من نهتنها عصبانی میشی بابت کار اشتباهی که شما کردی، چون دیدت شرطی شده با حرفهای دوستات، اصلاً متوجه این مسئله نیستی که من خیانت و خلاف و خطا و چت با خانم نمیکنم که الان اومدم روی گوشیم قفل گذاشتم! من گذاشتم چون شما رفتی سر گوشی من! تموم شد!
وقتی فقط یک طرف ماجرا رو میشنویم

معمولاً هم اینجوریه که منی که به اشتباه میرم پیش دوستم، خواهرم، مامانم، میشینم سفره دل باز میکنم، تمام وقایع رو به خاطر ناراحتی – نه اینکه ما بخواهیم دروغ بگیم یا سر کسی رو کلاه بذاریم – چون ناراحتیم و چون احساساتی هستیم، وقایع رو جوری تعریف میکنیم که به نفع ماست. یه قسمتهایشو میگیم، یه قسمتهایشو نمیگیم، یه قسمتهایشو خیلی بزرگتر از اون چیزی که هست میکنیم. شاید بعضی جاهاش خوب یادمون نباشه و اصلاً یه چیزایی که مربوط نیستو میکشیم وسط!
اون طرف مقابلم چون هر وقت که بگن: «من همسرمو تو کافیشاپ با کسی دیدم!» حتماً خلاف! «آره! برو دنبالش با ماشین! ببین کجا میره! ببین چیکار میکنه! ببین چه خبره!» اولشه، رفته کافیشاپ!
شرطی شدن! هر مردی رو، من مرد زنداری رو با یه خانم دیگه تو کافیشاپ ببینم، حتماً داره یه خلافی انجام میده! این شرطی شدنه دیگه!
داستان واقعی: وقتی خواهر بود، نه معشوقه!
حالا الان من میدونم خیلیا میان کامنت میذارن: «نه! شما نمیدونید طناز جون! حتماً اون داره خلاف میکنه!» به خدا اینجوری نیست!
من مراجع داشتم. اروپایی و آمریکاییها با ما ایرانیا فرق میکنن. دارم مثال واقعی براتون میزنم اینا نامزد میکنن، میرن توی خونه، مراسم عقد و عروسی و ایناشون، نامزدی هم به جدی همیناست. حالا اینا نهتنها نامزد کرده بودن، رفته بودن عقد – مثل سیبیل بدین بهش، میگن مثل عقد محضری ماست – اون رو هم انجام داده بودن. عروسی نگرفته بودن.
و این خانم هیچکدوم از خانواده داماد رو ندیده بوده. دو تا آدم خیلی موفق، کار زیاد، فرصت مسافرت ندارن، عروسیشون هم دارن برنامهریزی میکنن.
یکی از دوستای این خانم، یه بیلدینگ بزرگم این آقا کار میکرده، توی کافیشاپ این بیلدینگ، دو روز پشت سر هم میبینه که این آقا با یک خانم بسیار نازنین جوان زیبایی نشسته، داره غش غش میگه و میخنده و کافی میخوره. و عکس میگیره، میفرسته برای این دختر!
قضاوت عجولانه و عواقبش
این دختر روز اول با اینکه خیلی بهش فشار میاد و عصبانی میشه، حرف نمیزنه. و این دوستان: «چرا حرف نمیزنی؟ فلان! اینا! میخوای من دنبالشون برم؟»
فرداش که دوست میبینه: «اینا اینجان و همونجوری دارن میگن میخندن! و شوهرت حتماً داره یه خلافی میکنه! اون کُرنر نشستن که کسی نبینتشون!» و اینا… یعنی این خانوم اینا رو به این نامزد میگه.
کاملاً شرطی دیگه! پرش میکنه، این خانمم پا میشه میاد اونجا و شروع میکنه حلقه رو درآوردن و انداختن و داد و بیداد و اینا! و این مردم اصلاً شوکه!
بعد که میره بیرون، یک رابطه ۶ ساله عالی! یعنی هیچ مشکلی اینا با هم نداشتن! شوکه!
بعد شب که میشه، میره منزل، اونم میاد خونه، تازه با هم حرف نمیزدن. آقاهه بهش میگه که: «ایشون خواهر منه! اومده بود اینجا که سورپرایزت کنه! داشتیم حرف میزدیم، برنامهریزی میکردیم که چه جوری سورپرایز بشی!»
و بعدم خانمه میره که مطمئن بشه که این آقا… چون ما همیشه فکر میکنیم حتماً داره دروغ میگه دیگه! قطعاً اون خواهرش نیست! چون من فامیلشو نمیشناسم، داره به من دروغ میگه!
میره، متوجه میشه که بله، این خواهر این آقاست! اومد از اون به بعد این خانم دنبال این آقا که: «اشتباه کردم! ببخشید! ببخشید!» این آقا طبیعتاً ناراحت و عصبانیه دیگه! بعد کارشون میکشه به مشاور.
چرا قضاوت فوری سریع کنیم؟ اونم با یک چیزی که به اشتباه شده باور!
طلاق: برچسبی که زندگیها رو خراب میکنه
من یه بحث طلاقو پیش کشیدم. اگر بدونین چقدر کامنتا جالب بود: «نه! آدم طلاق گرفته با طلاق گرفته باید بره!» کی همچین حرفی زده؟ کی گفته که آدم طلاق گرفته باید با آدم طلاق گرفته بره؟ اینو کجا نوشتن؟ کی تحقیق کرده؟ کی گفته خوب نیست اگه یه آدم مجرد با یه آدمی که طلاق گرفته ازدواج کنه؟
حقیقت اینه که طلاق فقط یه تجربهست، نه یه برچسب ننگ. توی مقاله با فردی که طلاق گرفته ازدواج کنیم؟ کامل توضیح دادم:
آدم همیشه که نمیدونه، اشتباه میکنه، با یکی وارد یه رابطه میشه، متوجه میشه انتخابش اشتباه بوده، میاد ازش بیرون، یه تجربهای هم کسب کرده، تموم شد و رفت. این همون اتفاقیه که ممکنه برای هر کسی بیفته. مهم نیست که طلاق گرفته یا نه، مهم اینه که از تجربیاتش چی یاد گرفته. ولی ما به جای اینکه به این نکته مهم توجه کنیم، فقط روی کلمه “طلاق” زوم میکنیم و قضاوت میکنیم.
شرطی شدن دیگه! «خیانت کرده، باید جدا شن! این زندگی اصلاً موندنی نیست! و شما سریعاً باید بیاین بیرون از این رابطه!» کی همچین حرفی زده؟
ما در دور دنیا هزاران هزار خیانت داریم که بعدش با هم زندگی میکنند. یه تعداد خیلی زیادیشون زندگیشون از قبلم بهتر میشه! چون اون مشکلا و مسائلی که به خاطرش خیانت پیش اومده رو پیدا میکنن و حلش میکنن!
کی گفته خیانت یعنی آخر رابطه؟ که تا میشه بدون اینکه اصلاً من فکر کنم که چرا شده… اصلاً ما چرا؟ تنها چیزی که باید بپرسیم، مهمه، چراشه! ما به جای اینکه “چرا و دلیل” رو بپرسیم، اینارو میپرسیم: «چند دفعه باهاش بودی؟ با طرف کجاها رفتی؟ چه کارا باهاش کردی؟ رابطه جنسی چه مدلایی باهاش بوده؟ چند ساعت طول کشیده؟ چقدر بهش تکست زدی؟ چند وقته میشناسیش؟»
اینا اصلاً سوالای خوبی نیست! اینا مشکل منو ایشونو حل نمیکنه! حالمم خوب نمیکنه! آرومم نمیکنه!
نگاه چندبعدی: کلید تصمیمگیری درست
من نوعی وقتی میخوام راجع به یک چیزی که مهمه تصمیم بگیرم، باید:
- هم اون مدلی که خودم یه چیزی رو میبینم، دقت کنم، نگاه کنم، بررسیش کنم
- هم خودمو بذارم جای طرف
ولی واقعبینانه! نه با قضاوت بذارم جای طرف! ببینم اون چرا این کارها رو کرده. شاید منم به صورت ناخودآگاه بدون اینکه بدونم یه اشتباهایی رو انجام دادم که این مسئله پیش اومده. شاید تقصیر منم هست! شایدم نه! من تقصیرم پنجه، مال اون ۹۵! ولی نمیشه من فقط چشممو ببندم: «نه! ما اگه اینجوری، اینجوری… پس این… اگه این، پس این…»
ریاضیات زندگی: همیشه دو بهعلاوه دو نمیشه چهار!
من همیشه یه مثالی میزنم: دو بهعلاوه دو همیشه میشه ۴. دو بهعلاوه دو نه سه و نیم میشه، نه ۳ میشه، نه ۴.۱ میشه. هیچکدوم! دو بهعلاوه دو همیشه همیشه چهاره!
ولی ۴ همیشه ۲ بهعلاوه دو نیست!
- ۴ میتونه ۳ و ۱ باشه
- ۴ میتونه دو و نیم و یک و نیم باشه
- ۴ میتونه ۱.۷ و ۲.۳ باشه
- ۴ میتونه صفر بهعلاوه ۴ باشه
من ۴ رو صد مدل میتونم براتون بگم! همیشه اینجوری نیستش که ۴ دو بهعلاوه دو باشه!
ولی ما متأسفانه داریم به یک سمتی میریم که همش دو بهعلاوه دو چهار! هرجا ۴ ببینم، سریع دو بهعلاوه دو میاد بالا! چون انقدر تکرار شده، تکرار شده، تکرار شده! اونم به اشتباه در شبکههای مجازی، در محافل دوستان، در آدمهای قدیمی، آدمای جدید! هی گفتن، گفتن، گفتن!
من اصلاً وقتی چهار میبینم، سه بهعلاوه ۱ و ۴ بهعلاوه صفر و نمیدونم یک ممیز ۵، دو ممیز… اصلاً اینا به ذهنم خطور نمیکنه! فقط دو بهعلاوه دو! خب این بده دیگه!
یهو یه تصمیمی میگیرم، میزنم زندگیمو از بیخ و بن نابود میکنم! اونم چیزی که خوبه!
مشورت: کی و از کی بگیریم؟
بعدم ببینین، اوکی، یه چیز دیگه اینه که وقتی کسی میاد و میخواد به من مشورت بده یا من میخوام از کسی مشورتی بگیرم، یا اون آدم باید متخصص این کار باشه…
من نمیتونم وقتی میخوام خونمو بکوبم دوباره بسازم، به جای اینکه برم پیش یه آرشیتکت بهم نقشه بده، برم پیش یه متخصص اطفال! خیلی متخصص اطفالم باسواده! خیلی باسواده! ۳۵ سالم هست، مثلاً داره کار میکنه، ولی نمیتونه برای خونه من به من نقشه بده! اصلاً ممکن نیست یه همچین چیزی!
دقیقاً در موارد دیگه هم همینه! من نوعی وقتی میرم میشینم پیش یه خانمی که فقط تجربه زندگی خودشو داشته، نهایتاً زندگی خواهرش و دختر خالش و نمیدونم دختر عمشو، مامان باباشم دیده… حالا فرض کنیم خودشم یه بار مثلاً یه طلاقم داشته. آخرش میشه ۵ تا دیگه! تجربه ۵ تا زندگی!
اونم نصفنیمه! مگه شما سیر تا پیاز زندگیتونو میرین برای یه نفر بشینین تعریف کنین که فکر میکنین بقیه میان همه چیز زندگیشونو به شما میگن؟ پس من تجربه اون پنج شش تا زندگیمم نصفه و نیمه و ناقصه! جز اون دوتاییش که مال خودم بوده!
و اینجاست که یک مشکل اصلی مشخص میشه: ما برای حل مسائل مهم زندگیمون پیش کسایی میریم که نه تخصصی دارن، نه تجربه کافی. در مقاله آداب مشورت و تصمیم گیری کردن به وضوح گفتم که:
مشورت با درد و دل فرق میکنه! مشورت یعنی رفتن پیش آدم صاحبنظر که علمش رو داره و میتونه راهحل بده، نه پیش دوستی که خودش همین مشکلو داره و فقط احساساتتونو تشدید میکنه. برای تصمیمگیری درست، پیش مشاور برید که نه قضاوت میکنه، نه تعصب داره، نه حرفو جای دیگه میبره. متأسفانه ما عادت کردیم از هرکسی نظر بگیریم و بعد بر اساس اون نظرات غیرتخصصی، تصمیمات مهم زندگیمونو بگیریم.
دوستهای همسن و سال: بدترین مشاوران!
من با تجربه دو تا زندگی که یکیشم سرانجام خیلی خوبی نداشته، بیام به شما راهنمایی کنم که آیا شما این کارو بکن یا نکن؟ یا حرکت بعدی تو زندگی الان باید این باشه؟ یا اقدام بعدی اینه؟ یا برو این حرفو بزن؟
واقعاً، واقعاً یعنی شما مسئلههای مهم زندگیتون، مسائل عمیق، چیزایی که ممکنه کلشو بریزه به هم، از یه نفر که یک دونه، دو تا، سه تا، پنج تا تجربه داره میپرسین؟
حالا ممکنه یه نفر علمش در این زمینه خیلی بالاست، تعداد تجربههاش کمه، باز اون بهتره! چون یه علمی پشتش هست. یکی دیگه هست هم علمش زیاده، هم تجربهاش زیاده.
ولی تو رو خدا اینکه برین دوست همسن و سال شما… چون دوستای ما معمولاً شبیهمان تو خیلی چیزا! من نمیرم با یه آدمی که اعصابمو خورد میکنه و روی روانم تأثیر بدی میذاره و هیچ هماهنگی باهاش ندارم و اختلاف سلیقه شدید داریم، دوست صمیمی بشم که خیلی کم پیش میاد! استثنا میگم! همیشه اصلاً خیلی کم پیش میاد!
آدمهای اطراف من شبیه من هستند. اگه همجنس منم باشن که طرز فکرشونم شبیه منه! چون ساختار اصلی ما، بِیس ما یک مدله. اون زاویه دیدش مثل منه. اگه من از این دفترو از اینجا گذاشتن اینجا ناراحت شدم، اونم حتماً اگه همسرش این دفترو از اینجا بذاره اینجا، ناراحت میشه! نمیتونه جور دیگهای اینو ببینه!
جمعبندی: نگاه چندبعدی، زندگی بهتر
پس خواهش میکنم:
- اولاً دوباره در مورد مسائل مهم، سعی کنید خودتونو به جای طرف بذارین
- سعی کنید خودتونو اصلاً به جای چند نفر بذارین! واقعاً از تمام زوایا به یک مسئله نگاه کنید، نه فقط یک بُعد، یک زاویه، یک مدل!
- و بعدم اگر احتیاج به کمک یا مشورت دارید، این کار رو از کسی بخواید و پیش کسی برید که حرفش و کمکش نزنه تیشه به ریشه اون رابطهتون یا زندگیتون یا کارتون!
نکنین از این کارا! نکنید! حیفه! به خدا این رابطههایی که این همه سال ساختین، اینجوری بخواد خراب شه، خیلی حیفه!
اگه نکتهای براتون مبهم باقی مونده یا کنجکاوید بیشتر بدونید، حتماً سوالتون رو تو کامنتها برام بنویسید. سوالاتتون رو میبینم و پاسخ رو به صورت صوتی تو بخش «پرسش و پاسخ» سایت منتشر میکنم تا یک گفتگوی عمیقتر و زندهتر با هم داشته باشیم.
راستی، داخل سایت برای کلی موضوعات مهم دیگه هم مقاله داریم و میتونید با استفاده از لینکهای پایین به اونا دسترسی داشته باشید:
- روابط عاطفی
- توسعه فردی
- کی سکوت کنیم و کی حرف بزنیم؟
- توقع و انتظار در روابط عاشقانه
- عادتهای اشتباه در زندگی
- چطور یک فرد کاریزماتیک بشیم؟
- رابطه با مرد متاهل
- بهترین سن برای بچه دار شدن زن
- چجوری با فرزندم وقت بگذرونم؟
- چگونه هدفگذاری کنیم؟
- پیشنهاد دوستی از طرف پسر باشه یا دختر؟
- آیا دوستیهای طولانی مدت به ازدواج خوبی تبدیل میشن؟

