آیا تا به حال به کسی قولی دادهاید و نتونستید بهش عمل کنید؟ یا قانونی گذاشتید که خودتون اولین نفری بودید که زیرش زدید؟ وقتی ما قولی میدیم، قراری میذاریم، قانونی وضع میکنیم یا حتی تهدیدی میکنیم، باید خوب فکرمون رو کرده باشیم و بتونیم بهش عمل کنیم. من طناز فرازی هستم امروز در سایت طناز و شما میخوایم دربارهٔ اهمیت پایبند بودن به قولها و تعهدات صحبت کنیم و ببینیم چرا عمل نکردن به حرفهامون چه عواقبی برامون داره.
چرا باید قبل از قول دادن خوب فکر کنیم؟
زمانی که ما یه قولی به کسی میدیم، یه قراری میذاریم، یه حرفی میزنیم، یک قانونی میذاریم، یه قراردادی میبندیم یا یه تهدیدی میکنیم، بهتره قبلش خوب خوب خوب خوب فکرامون رو کرده باشیم، بعد اون حرف از دهنمون دربیاد یا اون مطلب رو بازگو کنیم یا اون قرار و مدار رو بذاریم یا اون قانون رو وضع کنیم. با هر کسی هم هستا، فرقی نمیکنه! چه با خانوادهمون باشه، چه با همسرمون باشه، چه با پارتنرمون سر کار، شریک کارمون باشه، چه با بچهمون باشه. برای اینکه رعایت نکردن اون حرفی که من خودم دارم میزنم عواقب بعدی بسیار زیادی برای شخص خودم داره.
دقیقاً مثل چیزی که در مقاله آداب مشورت و تصمیمگیری گفتم، قدرت تصمیمگیری باید داشته باشیم:
من قدرت تصمیم گیری یا دارم یا ندارم. اگر آدمی هستم که ضعیفم در تصمیم گیری، چون بعضی چیزا مشورت و اینا خیلی لازم نداره، من خودم باید بتونم تصمیم بگیرم… در مورد موضوعات خاص با افرادی که صاحب نظر هستند یه نفر دو نفر سه نفر، بعد تصمیم میگیریم.
قول دادن هم دقیقاً مثل تصمیمگیریه. باید قبلش خوب فکر کنیم، در صورت نیاز مشورت بگیریم، ولی در نهایت خودمون مسئول اون قولی هستیم که میدیم و باید بتونیم پاش وایسیم.
تأثیر رفتار والدین بر کودکان
قانونگذاری برای بچهها و رعایت خودمون
این یعنی چی؟ من میام به بچه میگم که شما اجازه نداری بیشتر از دو ساعت در روز پای تلفن یا آیپدت باشی. بچهٔ کوچیک… و هیچکسم سر میز صبحانه، ناهار، شام اجازه نداره تلفن داشته باشه. بعد خودم میام سر میز، تلفنم اینجا بغل دستمه یا باباش رو تلفنه سر میز ناهار یا شام.
بچه از این مسئله یاد میگیره. ممکنه که به خاطر حسابی که از من میبره (که کار درستی نیست آدم یه جوری رفتار کنه که بچه بخواد بترسه) ولی به خاطر اون ترسی که داره یا حرفی که زدم که اگه ببینم مثلاً تلفنت رو ازت میگیرم، اینا ممکنه چیزی نگه. که بچههای امروزه میگن که شما که به من گفتی، خودت چرا پای تلفنی؟
بعد بدتر از اون اینه که من بیام یه دلیل غیرقابل قبولی بگم که نه، چون من بزرگترم! چه ربطی داره؟ اگه قانونه، قانون برای همه اجرا میشه. من اون حسابی رو که روم باز میکنن جلوی بچه از دست میدم.
یادگیری بچهها از طریق مشاهدهست
بچه یاد میگیره که من میتونم یک حرفی بزنم ولی یه کار دیگه انجام بدم. این بچهها از دیدن رفتار ما خیلی بیشتر یاد میگیرند، اون کارایی که انجام میدیم، تا اون چیزی که بهشون میگیم این کارو انجام بده یا این کارو انجام نده. منو میبینه، من الگوشم، یاد میگیره و بعد یه خورده که بزرگتر میشن، نوجوون میشن، دیگه حرف من حرفی نیست که کسی روش حسابی باز کنه.
امیدوارم این مطلب تا اینجا براتون مفید بوده باشه. اگه به موضوعات روابط بین آدمها علاقه دارید، در بخش آموزشهای رایگان، مطالب متنوع دیگهای هم هست که هر کدوم به یکی از چالشهای روابط میپردازن. دعوتتون میکنم که با استفاده از لینکهای پایین بقیه مقالات رو هم مطالعه کنید:
- رابطه جنسی قبل ازدواج
- با عشق ازدواج کنیم یا با منطق؟
- عادتهای اشتباه و ناخوشایند در زندگی
- مدیریت توقع در روابط عاطفی
- چه زمانی سکوت کنیم و چه زمانی حرف بزنیم؟
- ما در مقابل بچهها چه مسئولیتی داریم؟
- چگونه یک فرد کاریزماتیک باشیم؟
- نگهداری از پدر و مادر پیر
- هدفگذاری در زندگی شخصی
- پیشنهاد رابطه در قرار اول
عواقب تهدیدهای توخالی در روابط
در رابطه با همسر
خب یه بدی دیگش اینه که من مثلاً با همسرم یا دوستپسرم، حالا مثالهای مختلف میزنم، اگه دارم تهدید میکنم که شما اگر یک بار دیگه این کار رو بکنید، من دیگه فلان کارو انجام نمیدم یا میذارم میرم. و بعد اون کار رو انجام ندم، فکر میکنی چه تأثیری روی اون طرف میذاره؟
با خودش میگه دفعهٔ بعد: «برو بابا! اینکه مثلاً همش میگه میرم ولی نمیره یا میرسه روز بعد برمیگرده.»
نکنین! تهدید اینجوری نکنین که دفعهٔ بعد من نمیمونما، دفعهٔ بعد من مثلاً اینجا رو دیگه جمع نمیکنما، دفعهٔ بعد اگه دو روز قبل به من نگی مهمون داریم، من شام و ناهار حاضر نمیکنما.
اگر این حرفا از دهن ما درمیاد، باید اون کار رو اجرا کنیم وگرنه حرفمون بیارزش میشه، اعتبارمون کم میشه و کسی دیگه رو ما و حرفمون حساب نمیکنه و تأثیری هم نمیذاره.
مثال عملی: کارت بانکی

من اگر یک بار به شما بگم که مثلاً عزیزم، خانم گلم، من این کارت بانکی رو بهت میدم (مثال دارم میزنم، من اعداد و ارقامو خوب بلد نیستم) شما امروز داری میری بیرون خرید کنی، بیشتر از سه میلیون از این حساب پول برندار، خرج نکن.
بعد دفعهٔ بعد بهت میگم ببین دفعهٔ قبل کردی، این دفعه خواهش میکنم نکن. باز انجام میدین. دفعهٔ بعد میگم اگر این بار شما بیشتر از ۳ میلیون از این کارت استفاده بکنی، من دیگه کارتم رو به شما نخواهم داد به این دلیل، به این دلیل.
شما باز بری این کار رو بکنی و من باز دفعهٔ بعد بگم «وای نه! آخه دوسش دارم، وای نه! آخه دلم سوخت، آخه این دفعه چون عروسی خواهرم بود دیگه مجبور شدم کارتو بدم.»
همون دفعهٔ اول که بعد از اینکه من این حرف رو زدم، دلیل و بهانهای بیاریم که «آخ نه مجبور شدم، آخ نه این شد، آخ نه اون شد» یعنی تموم شد! یعنی دیگه اون آدم رو حرف من تقریباً در هیچ زمینهای حساب نمیکنه چون من مرد حرفم نیستم یا زن حرفم نیستم، اون کارو انجام نمیدم.
قطع رابطه و دلتنگی
یا ما خانوما به طرف میگیم که شما این کارو بکنی، من دیگه باهات صحبت نمیکنم. طرف اون کارو دوباره انجام میده، بعد من قطع میکنم. یعنی من دیگه جواب تلفنشو نمیدم، جواب تکستو نمیدم. سه روز میگذره، خودم بهش تکست میزنم!
بعد: «بابا خانم چی شد؟ تو که گفتی دیگه نمیزنی، این کارو نمیکنی، نمیدونم…» اونم که ابراز پشیمونی نکرده، حرفی نزده، گفته حالا بیا صحبت کنیم و اینا. «چرا؟» «نه آخه دلم براش تنگ شده!»
دلتنگی دلیل خوبی نیستش که من برم روی اون حرفم. اون مسئلهای که مشکل رو ایجاد کرده، اون ریشه هنوز درمان نشده.
مثالهای بزرگتر و مهمتر
خیانت و حساسیتها
به خصوص تو چیزهای بزرگتر. من به شما میگم آقا من یه بار دیگه ببینم شما رو گوشیت با یه خانمی داری چت میکنی (چندین بار راجع به این مسئله حرف زدی، من به این موضوع حساسم) من دیگه کاری به کارت ندارما. حالا چه دوستپسرمه، چه همسرمه. یا خانوم، من اگه ببینم شما با فلان دوستت که من ازش خوشم نمیاد بری بیرون، دیگه نه من نه شماها!
بعد طرف میره، من عکسالعملمو نشون میدم و بعد از… «نه آخه دلم براش تنگ شده، نه آخه خب شده که شده.» اون آدم تو این سه روز چه فرقی بزرگی ممکنه کرده باشه که اون مشکل دیگه سر جاش نباشه که من برم؟
خب دفعهٔ بعد بدتره! هم من بیشتر ناراحت میشم، هم باید عکسالعمل شدیدتری نشون بدم، هم شما کلاً به خاطر اون کاری که کردم دیگه عکسالعمل من براتون مهم نیست. میگه خب دفعهٔ قبل رفت، بعد از سه روز زنگ زد، این دفعه نهایتش بعد از ۶ روز زنگ میزنه. دفعهٔ قبل رفت خونهٔ مامانشینا یه هفته موند برگشت اومد، مجبوره بیاد دیگه! دفعهٔ بعد یه ماه میمونه، بازم برمیگرده.
از دست دادن اعتبار شخصی
یعنی من نوعی وقتی قولی بدم، حرفی بزنم، قانونی بذارم و خودم اجراش نکنم، خودم شخصاً:
- شخصیت خودمو بردم زیر سوال
- نوع فکر کردن خودمو بردم زیر سوال
- اینکه میشه روم حساب بکنن، اعتبار خودم رو بردم زیر سوال
- و هیچکس دیگه به حرف من گوش نمیده
قانونگذاری با استثناها
اگه اینجوری هم که دارم به بچه میگم شما روزی دو ساعت بیشتر نمیشه… اگه یه روزی خودم با دوستم نشستم تو آشپزخونه، گرم صحبتیم، دو ساعت بچه تموم شده ولی میخوام نیاد به من بگه که خب مامان تموم شد، حالا بیا بازی کنیم، بگم نه امروز چون مثلاً خالت هست، اشکال نداره برو سه ساعت بازی کن، تموم شدهها!
اگه میخواین قانوناتون استثنا داشته باشه، از همون اول خوب فکر کنیم، خوب حرف بزنیم، قانونمونو درست بذاریم. به بچههامون بگیم شما ۵ روز در هفته، نگین من چه روزایی، دو ساعت بیشتر اجازه نداری با آیپد یا تلفنت بازی کنی. دو روز در هفته ببینیم چی میشه.
که اگه یه روز دوستم اومد، سرگرم صحبت بودم، اگه یه روز یه جایی رفتیم دیدم اون کارایی رو که در طول روز با بچهام انجام میدادم که وقتشو پر کنم، الان در این موقعیت نمیشه، بگم خب امروز یکی از اون دو تا روزیه که اوکیه شما به جای دو ساعت، سه ساعت پای آیپد باشی.
یا از اول بگم این قانون همیشه هست مگر اینکه مهمون داشته باشیم، این قانون همیشه هست مگه اینکه بریم مسافرت، این قانون همیشه هست مگه اینکه من مریض شم یا اتفاق خاصی بیفته. یه راه درروی، یه استثنایی، یه چیزی از همون اول براش میذارم.
یه چیز مسلم محکمه، فقط اینه همینیه که هست نمیذارم که بعد آبروی خودم بره.
تهدید با طلاق و مشروب
به طرف میگیم اگه یه بار دیگه دست به مشروب بزنی، دیگه نه من نه تو! بعد دست به مشروب میزنه، انگار نه انگار. میرم یه روز خونهٔ مامانم، بعد فرداش برمیگرده.
اگه نمیتونیم کاری رو بکنیم یا ادامه بدیم، اصلاً از اول نگیم. تهدیدی که من عملیش نکنم که تهدید نیستش، که مسخرهبازی میشه!
چرا تهدید و تنبیه کار نمیکنه؟
من که اصلاً با تهدید به صورت کلی مخالفم. به نظر من تهدید و تنبیه هرگز مؤثر نبوده. و تحقیق هم این رو نشون میده که تهدید و تنبیه کار نمیکنه. اگر هم اثری بذاره، بسیار بسیار کوتاهمدته و بعدش معمولاً از قبل خرابتر میشه اوضاع.
ولی اگه قراره تهدیدی بکنم، تهدیدی باشه که بتونم عملیش کنم.
شراکت کاری و قولهای مالی
اگه من میام به پارتنرم، شریکم سر کار میگم آقا این سه تا خط قرمزهای منه، من ردش کنم، شما ردش کنی، میخوره به هم شراکتمون. بعد طرف اولی رو رد میکنه، من میگم نه حالا مثلاً خوب داریم پول درمیاریم، بگذریم. خب این یعنی دومی هم رد میکنه، بعد سومی رو رد میکنه، بعد کل شراکت هم میریزه به هم. بعد ۱۱۰۰ تا دردسر دیگه پیش میاد.
مثال شراکت خانوادگی
من با پسرعموم و پسرخالم شریکی یه کارو شروع کردیم. از اول گفتیم آقا تو این کار ما سه تا تصمیم میگیریم. خانم شما، خانم من، خانم شما، مامان من، مامان شما، خالم، خواهرم… تو کار دخالتشون نمیدیم.
بعد پسفردا خانم این میگه… این میاد مثلاً قراره که ما همهمون قول دادیم، قرار گذاشتیم آقا ماهی ۱۰ میلیون از حساب شرکت شخصی میتونیم بکشیم بیرون، بقیش میمونه تا آخر سال. هر چی سود بود، خرجها رو کم میکنیم، به نسبت مساوی تقسیم میکنیم.
بعد این میاد الان میگه نه مثلاً انقدر برداریم، باهاش مثلاً این کارو بکنیم. بعد این دوتا میگن باشه. دفعهٔ بعد میاد میگه مثلاً انقدرو من بردارم، میخوام فلان… میگن باشه. سه بار که بهش بگین باشه، دفعهٔ چهارم نمیتونین جلوشو بگیرین. اگر بگه و شما بگین نه، شما میشین آدم بده! با اینکه اون داره از این قرار و قولی که گذاشتین خارج میشه.
آدم وقتی حرفی میزنه، سر حرفش میمونه. هم خودش، هم طرف مقابل. منم اگه برام اتفاق بیفته که بیشتر از اون ۱۰ میلیون احتیاج داشته باشم، از حساب شرکت برنمیدارم که این شراکتو خراب کنم.
خصوصی میرم پیش پسرخالم (با حساب شرکت کاری ندارم) میگم پسرخاله جان، شما شریکم اینا، من این ماه به این مشکل خوردم، تو پول داری بهم قرض بدی؟ من ماه دیگه بهت پس میدم. به پسرخالم نمیخوام بگم، میرم پیش بابام. به بابام نمیخوام بگم، میرم پیش دوست صمیمیم. ولی این قرار رو به هم نمیزنم.
تهدیدهای غیرعملی
این خیلی خیلی خیلی مهمه که ما وقتی میخوایم یک حرفی رو بزنیم که یک حرف اساسیه، پایهٔ یک چیزیه، قانون قانونه، قول، قرارداد یا خدای نکرده تهدیده، خوب فکر کنیم.
که ببینم:
- آیا خودم میتونم اجراش کنم؟
- آیا استثنایی خواهد داشت؟
- آیا اصلاً قابل اجرا هست یا یه چیز غیرمنطقی دارم میگم؟
دارم میگم شما مشروب بخوری، ازت طلاق میگیرم. ولی سه تا بچه داریم، جایی هم ندارم برم، از نظر مالی هم نمیتونم خودم و بچههامو ساپورت کنم، طلاقم نمیتونم بگیرم. خب میشم مسخره! طرف دیگه بعد جز مشروب خوردن سراغ موادم میره، خیانتم میکنه، ۱۰۰ تا کار دیگه هم اضافه میشه چون میبینه من حرفهایی که میزنم حرف نیست.
یه چیزی بگم که بشه! آقا اگه شما مشروب بخوری، منم دیگه تو خونه مثلاً… بچه منم میرم سر کار، خودت میدونی بچهها رو وقتی خونهم نگه میدارم، نیستم با شما. بعد اجراش کنم! نگم وای دلم برا بچم تنگ شد. پامو بذارم رو دلم، اون یک ماه اون کارو اجرا کنم که اگه میخوام طرفو تنبیه کنم (که باز میگم تنبیه و تهدید کار درستی نیست و معمولاً جواب نمیده) اون تنبیه و تهدید یه اثری بذاره، یه تکونی طرفو بده.
نه یه کاری که نمیتونم اجراش کنم! نه اینکه برم خونهٔ مامانم، بعد مامانم بعد از دو روز: «کار شما به من مربوط نیست، برو خونهٔ خودت! برای چی اینجا نشستی؟» یا اصلاً خانوادم مخالف طلاقن، من هی طرفو با طلاق تهدید کنم، نمیشه که!
دروغ گفتن جلوی بچهها

هی به بچه بگم این کارو نکن، بلند حرف نزن، دروغ نگو. بعد بچه اینجا نشسته، من پای تلفن خودم دارم به دوستم دروغ میگم! اون میگه چرا دیشب نیومدین؟ حالا دیشب با مثلاً خواهرم بحثم شده، رو مود نبودم، پریود شدم، اصلاً حالم خوب نبوده، نرفتم. بچهامم اینو میدونه، مثلاً یه دختر ۱۱-۱۲ سالهست. بعد این خانوم به من میگه چرا… آره راستشو میدونی دیشب بچهها مریض بودن، ما نیومدیم!
خب این بچه که داره میبینه من دارم به شما دروغ میگم، یاد میگیره پس فردا به منی که مامانشم یا باباشم یا همسرش یا بچش دروغ بگه.
اینکه من بشینم بهش یه سخنرانی طولانی براش بکنم که عزیزم جانم دروغ نگو، دروغ گفتن خوب نیست… یعنی کار نمیکنه دیگه!
مثال سیگار کشیدن
من به بچهام بگم آقا سیگار کشیدن خوب نیست، قلیون نکش، برات مضره، اذیتت میکنه، ریهتو اینجوری میکنه، اینجوری میکنه… بعد خودم برم تو بالکن سیگار بکشم یا تو جمع دوستا قلیون بکشم. خب این بچه چه فکری با خودش میکنه؟
بعد پس فردا میرم تو اتاقش سیگار پیدا میکنم! «وای! آی! نمیدونم چه اتفاقی افتاد…» میکنمش پیراهن عثمان.
خلاصه تو اتاق بچهام یه سیگار پیدا میکنم: «وای! آی! چرا…» یعنی اصلاً! بچه مثل اینکه رفته آدم کشت! خب بابا خودت کشیدی، اینم یاد گرفته. به حرفت که گوش نمیده، اون کاری رو که انجام میدی داره میبینه و هی هم داره تکرار میشه.
داستان پیراهن عثمان
این پیراهن عثمانو از من پرسیده بودین یعنی چی. این شده یک داستان بوده که بعد شده یک ضربالمثل، یعنی یک چیز خیلی کوچیک رو بسیار بسیار بزرگ کردن یا از یه چیزی که مربوط به موضوع نیست، یه چیز دیگهای ساختن.
داستانشم این بوده که معاویه مثل اینکه میخواسته عثمان رو از بین ببره و بکشه و از سر راه برداره و میاد خیلی راجع بهش صحبت میکنه. یعنی نه خودش، آدمهایی رو میفرسته که نه این خوب نیست و اینا… یه گروهی رو مغزشون رو شستشو میده.
اینها میرن عثمان رو میکشن و اون موقع زمانی مثل اینکه حضرت علی بوده و بعد از اینکه عثمان کشته میشه، خانمش میاد پیراهن خونیشو برمیداره و چون نمیدونسته که معاویه پشت این داستان کشتن عثمان هست، پیراهن خونی عثمان رو میبره پیش معاویه که دادخواهی کنه.
اونم از فرصت استفاده میکنه و میگه حضرت علی بوده که این دستور رو داده و باعث شده که عثمان بمیره و خیلی این مسئله رو بزرگ میکنه و همه میشن برعلیه حضرت علی. و مدتها اون پیراهن عثمان رو توی حالا اون جایی که بوده، قصری که بوده، کاخی که بوده، جایی که داشته آویزون کرده بوده که مردم رو از نظر روانی و احساسی تحریک کنه برعلیه حضرت علی.
بعد شده یه ضربالمثل، پیراهن عثمان، که یه چیز خیلی کوچیکو من میام بزرگش کنم.
قدرت تکرار در یادگیری
و تکرار خیلی رو مغز ما اثر میذاره برای یادگیری. من یکی از دلیلهایی که بعضی چیزایی رو که میگم که باور اشتباهه هی تکرار میکنم، تکرار میکنم، تو چند تا ویدیو راجع بهش حرف میزنم، همینه. چون تکرار به صورت غیرمستقیم اثر میذاره.
حتماً هم تجربش کردین. تا حالا شده که یه سیدی خاص یا یک قدیمیتر را نوار خاص یا یه آهنگ خاص رو با فلش دائم تو ماشین گوش میدین؟ یعنی همون هی داره براتون پخش میشه. عمداً هم حفظش نکردین، یعنی وقتی داره پخش میشه دارین میشنوینش ولی خب حواستون به رانندگیتونه، پای گوشی شاید مثلاً صحبت کنین (خدایی نکرده البته)، به فکر کارتونین، حواستون، تمرکزتون روی آهنگ نیست.
بعد از دو هفته، سه هفته که این داره هر روز پخش میشه، خودتون دارین با آهنگ میخونین! شما که تعمداً نذاشتین شعر رو جلوتون حفظ کنین که با آهنگ بخونین.
این غیرمستقیم چون داره توی بکگراند پشتسر هی تکرار و تکرار و تکرار میشه، ضمیر ناخودآگاه شما داره اینو میگیره و داره میدهتش به حافظهٔ شما. اتوماتیک اون آهنگو چه بخواین چه نخواین، چه تمرکز روش بکنین چه اصلاً حواستون بهش نباشه، چه شعرشو حفظ بکنین نکنین، حفظش میشین.
برای همین من تکرار میکنم. انجام یک کارم به صورت مداوم جلوی یک شخص مثل همین آهنگه میمونه. من هی تکرار تکرار تکرار، بچههم، شوهرم، همسرم اینو میبینه و این تأثیر میذاره روش.
نتیجهگیری
پس خواهش میکنم قبل از اینکه قولی بدیم، قراری بذاریم، قراردادی بنویسیم، قانونی وضع کنیم یا خدایی نکرده تهدیدی بکنیم، خوب راجع بهش فکر کنیم:
- عملی هست، عملی نیست؟
- استثنا داره، نداره؟
که اعتبار خودمون رو زیر سوال نبریم، مردم روی حرفمون حساب بکنن و بتونیم اون کاری رو که میگیم اجرا کنیم.
اگه نکتهای براتون مبهم باقی مونده یا کنجکاوید بیشتر بدونید، حتماً سوالتون رو تو کامنتها برام بنویسید. سوالاتتون رو میبینم و پاسخ رو به صورت صوتی تو بخش «پرسش و پاسخ» سایت منتشر میکنم تا یک گفتگوی عمیقتر و زندهتر با هم داشته باشیم.
راستی، داخل سایت برای کلی موضوعات مهم دیگه هم مقاله داریم و میتونید با استفاده از لینکهای پایین به اونا دسترسی داشته باشید:

