آیا میشه با دوستدختر یا دوستپسری که چند ساله باهاش رابطه داریم ازدواج کنیم و انتظار داشته باشیم رابطهمون مثل قبل باشه؟ چرا خیلی از کسایی که بعد از رابطه طولانی ازدواج میکنن، با مشکلات زیادی روبهرو میشن؟ سلام سلام، طناز فرازی هستم و امروز در سایت طناز و شما میخوایم بهطور کامل دربارهٔ تفاوتهای این دو نوع رابطه یعنی رابطه عاطفی قبل از ازدواج و رابطه زن و شوهری بعد از ازدواج صحبت کنیم و ببینیم چرا این دو رابطه رو نباید با هم قاطی کرد.
تفاوت اساسی دو نوع رابطه

من همیشه میگم، هنوزم میگم و بعداً هم میگم که رابطه دوستدختر-دوستپسری با رابطه زن و شوهری و همسر بودن متفاوته، همونطور که رابطه عشق و عاشقی با رابطه زناشویی متفاوته. انتظارات ما تو این دو نوع رابطه با هم فرق میکنه، مسئولیتهامون فرق میکنه، کارهایی که میخوایم با هم انجام بدیم فرق میکنه.
دقیقاً به همین دلیله که میبینیم کسایی که چند سال با هم دوستدختر-دوستپسر بودن و بعد تصمیم به ازدواج گرفتن، با اصطکاکهای زیادی روبهرو میشن. با این نکته که تو مقالهٔ همسر من با دوست من فرق داره: توضیح دادم شروع کنیم:
انتظارات و توقعاتی که از دوستمون داریم با انتظارات و توقعاتی که از همسرمون داریم متفاوته. اون کارایی که با دوستمون میکنیم با اون کارایی که با همسرمون میکنیم متفاوته. مسئولیتهایی که نسبت به دوستمون داریم با مسئولیتهایی که نسبت به همسرمون داریم متفاوته.
چرا رابطه طولانیمدت دوستدختری-دوستپسری به ازدواج موفق ختم نمیشه؟
بنابراین، اگر رابطه دوستدختر-دوستپسری از یک سال و نیم تا دو سال بگذره و به ازدواج ختم نشه، بعدش بخواد به سمت ازدواج بره، بعد از سه سال، پنج سال و ازدواج صورت بگیره، اصطکاک خیلی زیاد خواهد شد. یعنی رابطهای نخواهد شد که ما توش خوشحالیم، اوکیم، آرامش داریم و پیش میره. یا به جدایی کشیده میشه.
استثناها وجود دارن؟
مثل همیشه، استثنا هم داریم. بعضیا هستن که پنج تا شش سال دوستدختر-دوستپسر بودن، بعدم ازدواج کردن و الانم بیست ساله دارن با هم زندگی میکنن. قدیم احتمالش بیشتر بوده، الان کمتره. یعنی آدمایی که الان مثلاً هفتاد، هشتاد سالشونه، شاید اگه دوستدختر-دوستپسر بودن یا همو میشناختن و بعد ازدواج کردن، اون فرق میکنه با نسل الان.
الانم میگم استثنا هست، ولی تعدادش بسیار کمه. و این فکر درست نیست که همه ما فکر کنیم که من جزو این استثناها هستم، من و دوستپسرم همو خیلی دوست داریم، جزو این استثنا هستیم. اون بدون من نمیتونه زندگی کنه، من بدون اون نمیتونم زندگی کنم، من به اون تکست نزنم خوابش نمیبره، اون به من تکست نزنه خوابم نمیبره. اینا ربطی به ازدواج و زندگی مشترک نداره!
چه زمانی باید تکلیف رابطه رو روشن کنیم؟
حالا، ما وقتی که با کسی دوست میشیم، زیر یک سال و نیم تا دو سال، اگه احساس میکنیم که طرف تمام چیزهایی که ما دوست داریم و میخوایم از یک همسر رو داره، زیر یک سال و نیم تا دو سال باید تکلیف رو روشن کنیم.
یا اون آدم هم نسبت به من همچین حسی رو داره و میره به سمت نامزد شدن و ازدواج کردن و تموم میشه، یا نداره. اگه بشه صبر کنیم، ببینیم چی میشه، الان آمادگیشو ندارم، الان شرایطشو ندارم و گذشت، دیگه روش حساب نکنید؛ چه دختر باشید چه پسر.
رابطه دوستدختری-دوستپسری یعنی چی؟
رابطه دوستدختری-دوستپسری یعنی من از شما خوشم میاد، شمام از من خوشت میاد. اخلاقامون توی زمینههای خاصی که بیشتر مربوط به گذراندن اوقات فراغت هست، شبیه همه. سلیقههای مشابه داریم، با هم، بهمون خوش میگذره:
- تو مسافرت بهمون خوش میگذره
- کمپ میریم خوش میگذره
- کوه میریم خوش میگذره
- جفتمون اهل سینماییم، دو هفته سینما میریم خوش میگذره
- جفتمون اهل رستورانیم، سلیقه غذاییمون شبیهه
- گالری نقاشی دوست داریم
- مهمونی رفتن با هم دوست داریم
- میگیم میخندیم
در این حده. اینکه من از شما به عنوان یک دوستپسر یا دوستدختر بسیار بسیار خوشم میاد، معنیش این نیست که از شما به عنوان اینکه مادر بچهام باشید یا پدر بچهام باشید هم خوشم میاد.
مثال واقعی از تفاوت این دو رابطه
حالا، چیزهای کیسایی که واقعی بوده و من دیدم و داشتم براتون مثال بزنم، مال خود ایرانم مثال میزنم (چون خب، طبیعیه که اینجا بیشتر کیسهای من ایرانی نیستن). اینایی رو بهتون میگم که در ایران هست:
دوستدختر-دوستپسرن چهار سال و نیم، پنج سال. بعد پسره میخواد ازدواج کنه، میره خواستگاری. زمانی که از کسی خوشش میاد که… البته یه خورده ناجوانمردانهست؛ وقتی دیگه من به مرحله ازدواج برسم، چه دختر باشم چه پسر، اگه از اون دوستدختر یا دوستپسر خوشم نمیاد برای ازدواج، باید بگم من الان قصد ازدواج دارم و خواستگار میاد یا دارم میرم خواستگاری، و به محض اینکه از کسی خوشم میاد، دیگه میرم.
امیدوارم این مطلب تا اینجا براتون مفید بوده باشه. اگه به موضوعات روابط بین آدمها علاقه دارید، در بخش آموزشهای رایگان، مطالب متنوع دیگهای هم هست که هر کدوم به یکی از چالشهای روابط میپردازن. دعوتتون میکنم که با استفاده از لینکهای پایین بقیه مقالات رو هم مطالعه کنید:
- بازگشت به رابطه قبلی بعد از جدایی
- سن مناسب برای بچه دار شدن
- مسئولیت نگهداری از والدین سالمند
- رابطه داشتن با زن متاهل
- چجوری کاریزماتیک باشیم؟
- نشانههای سرد شدن مرد از زن
- برطرف کردن نیازهای بچههای زیر 7 سال
- چجوری تو یک رابطه حس امنیت داشته باشیم؟
ماجرای دختری که افسرده شده بود
اتفاقی که افتاده بود این بود که این خانم یک افسردگی خیلی شدید گرفت. (که ما چهار سال و نیمه، پنج ساله با هم دوستیم، همه کار این و این و این، و الان من خیلی حالم بد شده.) اینجور موقعها خب نمیشه به عنوان یه روانشناس فقط شما یه سایدو گوش بدین و بدون حضور اون شخص دوم، این آدم اول بخواد درمان بشه. حتماً اون شخص دوم هم باید باشه.
این آقا پسرم قبول کردن، اومدن. یه جلسه خیلی جالب بود. این دختر خانم، حالا به قول ایرانیا میگن، یک همراه خوب بوده یا میگن خیلی پایه خوبی بوده برای مهمونی و رفتن و اومدن و مشروب بخوره، قلیون بکشه، بگه بخنده تو مهمونیا. کار خلاف و اینا نه ها، در حد اینکه خیلی آدم اجتماعی و بگو بخند و خوشمشربی بوده.
و بعد این مرد گفت: «من دلم نمیخواد مادر بچهام یک همچین آدمی باشه که هر شب دوست داره بره مهمونی. برای دوستدختر خیلی دوست دارم، هر شب با من بیاد بیرون، بریم مهمونی، خوش میگذره بهمون. ولی من از آدم این تیپی برای اینکه بخواد بعداً مادر بچه من بشه، خوشم نمیاد. از اولم به این خانم گفتم که من با شما قصد ازدواج ندارم.»
خب ببینین، وقتی طرف از اول میگه یا نشون میده، یا من بهش میگم «خب، هدفت چیه؟»، این جایی میره یا نه. میگه «نمیدونم، حالا صبر کنیم، حالا ببینیم، حالا شرایطش نیست، حالا خانواده نمیخوان» یعنی نه دیگه!
تفاوت قدردانی در دو نوع رابطه

و میگم، معمولاً این یه قسمتشه. یه قسمت دیگش اینه که چرا خراب میشه، اگه به ازدواج برسه؟
تو دوستدختری-دوستپسری، من اینو بارها بهتون گفتم، وقتی دوستدختر من یه روز برام غذایی رو که دوست دارم میپزه، میاره: «وای، مرسی، خیلی ممنون، متشکرم!» کلی قدردانی میکنم، خوشم میاد، لذت میبرم.
یا برعکس، دوستپسر من وقتی یهو برام یه چیزی میخره که خیلی با ارزشه (مثلاً الان میگین: «بابا، خانم دکتر، هیچکس از این کارا نمیکنه!». مثاله، فرض کنید): بعد از سه سال من میخوام آیفونمو عوض کنم، اون برای تولدم آیفون میگیره، اصلاً نه، یه عطری رو که دوست دارم میگیره که حالا قیمتش زیاده مثلاً. «وای، مرسی، خیلی ممنون!» از سر و کولش میرم بالا.
بعد از ازدواج چی میشه؟
بعد از ازدواج، من هر روز دارم غذا درست میکنم: صبحانه، ناهار، شام. آخر آخرش یه «دستت درد نکنه» است، از سر میز پا میشه، میره. خب، من خانوم این رفتار شما رو الان با اون موقع مقایسه میکنم که شما من این کارو کردم، اینجوری… حالا الان این همه بیشتر دارم میکنم و شما یه تشکر هم نمیکنی؟
معلومه نمیکنه! چون اون موقع مامان، دوستدختر، جزو وظایف من رسیدگی به کارهای خوب نبوده. الان به عنوان یک خانم خانهدار که بیرون خونه کار نمیکنم و همسر این آقام، این جزو وظایف من تعریف شده. متوجه هستین؟ وظایف ما، مسئولیتهامون، و اون چیزی که ازمون انتظار میره، در دوستدختر بودن و در همسر بودن متفاوته. و این ما رو اذیت میکنه یا شوکمون میکنه.
از طرف مردها هم همینطور
یا آقا، قبلاً یه آیفون یا عطر خریده، من سه روز تشکر، از سر و کولش رفتم بالا و خوشحال. الان ماشینو عوض میکنه، من میام بیرون، یه نگاه میکنم: «اوکی، باشه.»
بابا، اینا کی ماشین میگیرن؟! مثال، حالا یه چیز دیگه، یه کار دیگه میکنه که از آیفون خیلی بزرگتره. من اصلاً اون کارا رو نمیکنم، چون الان به عنوان شوهر من یا پدر بچههام یا کسی که مسئولیت این خانواده به عهدشه، الان وظیفشه.
اگه من خانوم تو خونم و سرکار نمیرم، قبلاً اگه میخواستم برم سالن، این میومد، میگفت: «ای، هزینه موهات با من!» خیلی خوشحال میشدم، از سر و کولش میرفتم بالا. الان اصلاً ازش تشکرم نمیکنم، چون من که خانوم تو خونم، دارم به کارهای خونه و بچهها میرسم، کار که نمیکنم، شما مردی داری کار میکنی، این جزو وظایفته که هزینه رنگ موی منو شما بپردازید. بنابراین، مثل قبل قطعاً ازت تشکر نمیکنه.
این تفاوتها باعث ایجاد دلخوری، اصطکاک، ذوق خوردن میشه. و این دلخوریها و اصطکاکا و ناراحتیها هی رو هم جمع میشه، یهو یکجا فوران میکنه، یا میشه جدایی. و حرفم این میاد به این که: «این آدم اصلاً اون آدمی که من میشناختم نیست، این با اونی که من میشناختم خیلی فرق داره!»
این آدم همون آدمه! نوع نگرشش به شما و زندگی عوض شده. چون قبلاً دوستپسر بوده، الان شوهرته. قبلاً دوستدخترت بوده، الان زنته. الان بابای بچته، الان مامان بچته.
چرا تاکید میکنم که این دو رابطه رو قاطی نکنیم؟
به همین دلیل من همیشه تاکید میکنم که دوستدختری-دوستپسری بودن با رابطه همسری متفاوته، اینا رو قاطی نکنین! فکر نکنیم اگه الان من شش ساله با طرف دوستدختر-دوستپسریم، دیگه عقدمون در آسمانها بسته شده. نه، بسته نشده! و اتفاقاً کار درستی هم نیست، اذیت میشین.
نظرات واقعی کسایی که این تجربه رو داشتن
اگه ببینین، خوندن کامنتهای زیر پستهای اینستاگرام خوبیش اینه که یک سری از آدمها هستن که میان راستشو مینویسن اون زیر. یعنی میان میگن: «بله، من این کارو کردم و اینجوری شده، شما نکنید.»
یعنی، اگه شما نوعی حرف من رو، به عنوان کسی که پنج هزار و خوردهای کیس ثبتشده داشته، هزاران کیس ثبتنشده پروبونو داشته، مشاورههای آنلاین داشته که ثبت نشده، قبول نمیکنید (سواد من و تجربه منو قبول ندارین)، وقتی میبینین اون زیر ده، پونزده، بیست، پنجاه نفر دیگه اومدن نوشتن که: «بله، من این کارو کردم، سخت بهم گذشته و داره میگذره»، «من این کارو کردم، جدا شدم»، «من این کارو کردم، طرف عوض شده» به خدا من نمیگم اینا رو از روی هوا.
نمیگم به شما، پشتش کلی علم و تجربه هست! به کار منم که نمیاد که من که نمیرم، اگه شما با دوستپسرتون ازدواج نکنین، من برم باهاش ازدواج کنم یا مثلاً خواهرمو بدم بهش یا دختر خالمو بدم بهش، دختر بدم بهش. که، به خاطر خودتون دارم میگم.
تفاوت عشق و عاشقی با رابطه زناشویی
یه مشکل دیگه اینه که نوع احساس ما وقتی که دوستدختر-دوستپسریم با وقتی که زن و شوهریم متفاوته. عشق و عاشقی با رابطه زناشویی فرق میکنه. خیلیا این احساسات رو با هم قاطی میکنن و نمیدونن تفاوت دقیق عشق، دوست داشتن و خواستن چیه. برای درک بهتر این تفاوتها، بذارید ببینیم دقیقاً دوست داشتن به چه معناست. تو مقالهٔ تفاوت عشق، دوست داشتن و خواستن در روابط عاطفی توضیح دادم:
دوست داشتن یعنی اینکه من یک شناخت نسبی از شما دارم: از شخصیتتون، از زمینهتون، از پیشزمینهای که دارین، از خانوادهتون. بر اساس این شناخت کمی که دارم، این علاقه داره شکل میگیره و یک دلبستگی داره ایجاد میشه، نه وابستگی.
پس همونطور که میبینین، دوست داشتن نیازمند شناخته، ولی خیلیا بر اساس یه جذابیت موقتی یا یه احساس شدید عاشقانه، تصمیم میگیرن ازدواج کنن.
آیا رابطه عاشقانه به ازدواج موفق ختم میشه؟
استثنا داریم؛ گاهی رابطهای که خیلی عشق و عاشقی توش زیاده، به رابطه زناشویی ختم میشه و خیلی هم خوب میره جلو. گاهی تو اون رابطه عشق و عاشقی، منطقی هم هست که اون وقت دیگه اسمش خیلی عشق و عاشقی نمیشه، کمک میکنه رابطه اوکی باشه. ولی درصدش کمه.
رابطهای که خیلی عاشقانه است و رمانتیکه و آی و وایه، متفاوته با زندگی زناشویی. ما بر اساس اینکه من عاشق این آدمم، نمیریم باهاش ازدواج کنیم، اصلاً نباید اونجوری باهاش ازدواج کنیم!
ازدواج نیاز به منطق و عقل داره

ازدواج شوخی نیست! ازدواج یک امر اجتماعیه، یک ساختار کوچک اجتماعیه که با عشق و عاشقی خالی تداوم پیدا نمیکنه، این ساختار میریزه پایین.
هر ساختاری حداقل چهار تا، پنج تا، شش تا ستون میخواد، بستگی به اینکه چقدر کوچیک یا چقدر بزرگه دیگه. مال یه خانواده کوچیک حداقل چهار تا ستون رو میخواد. من نمیتونم یه دونه ستون عشق و عاشقی بزنم و فکر کنم که این ساختار روی این یه دونه ستون میمونه، اصلاً ممکن نیست همچین چیزی!
حتماً ما وقتی میخوایم ازدواج کنیم و همسر انتخاب کنیم، باید منطق و عقل هم پشتش باشه. من نمیتونم بگم: «نه، من باید با این آدم ازدواج کنم!» و هی به من میگن: «آخه چرا؟» «آخه عاشقشم، بدون اون میمیرم!»
ازدواج فقط با عشق مثل هزار بار مردنه
باور کنید، اگه من بچه داشته باشم و بیاد روزی به من این حرفو بزنه، من بگم: «خب، چرا این آدمو انتخاب کردی؟» هیچ حرفی نداشته باشه، بزنه میگه: «چون عاشقشم، بدون اون میمیرم»، اینو جدی دارم بهتون میگم، جدی دارم بهتون میگم، بهش میگم: «باشه عزیزم، برو بمیر! مردن یهباره، راحت میشه، تموم میشه.»
ازدواجی که فقط رو پایه احساس و عشق و عاشقی باشه، مثل هزار بار مردنه، اونم هزار بار مردنی که با زجره! یعنی شکنجهتون میکنن، هی میکشنتون، بعد هی دوباره احیاتون میکنن، دوباره زجرتون میدن، میکشنتون، دوباره احیاتون میکنن.
وقتی منطق پشتش نیست و من فقط چون احساس میکنم که عاشق شمام و بدون شما میمیرم، باید با شما ازدواج کنم، این چه حرفیه آخه؟! ازدواج مگه بچهبازیه؟!
معیارهای واقعی برای انتخاب همسر
من وقتی میخوام ازدواج کنم، مهمه که:
- طرف از نظر فکری و عقلی به من بخوره
- از نظر شعوری به من بخوره
- نوع نگرشمون به زندگی به هم بخوره
- نوع نگرشمون به بچهداشتن، به آینده، به هم بخوره
- آیا چیزایی که از زندگی میخوایم عین همه؟
- برنامههامون در مورد آینده عین همه؟
سوالاتی که باید از خودمون بپرسیم
من شاید اصلاً بچه نخوام، شما پنج تا بچه بخواین. شاید من قصد مهاجرت دارم، شما هرگز قصد مهاجرت ندارید. شاید من آدمیم که حتماً هفتهای سه بار شام باید بریم خونه مامان بابام، اینجوری بزرگ شدم، شما دو هفته یه بار خونه مامان باباتون برین کافی باشه.
شاید من آدمیم که دوست دارم همسرم سه تا دکترا داره، دلم نمیخواد کار کنه، میخوام وقتی بچهدار میشم بالاسر بچه باشه، خوشم نمیاد بره کار کنه، من دوست دارم همسرم بالاسر بچههام باشه و بزرگشون کنه. شاید شما اینجوری نیستین، این همه زحمت کشیدین، درس خوندین، میخواین برین سر کار.
شاید من دوست دارم شوهرم کارش یه جوری باشه که ساعت چهار بعد از ظهر تموم شه، بیاد خونه. شاید من خیلی دوست بازم، شاید نیستم.
شاید من این تیپیم که احساس میکنم دلم میخواد یه خونه وحشتناک بزرگ داشته باشم و تمام پولامو باید جمع کنم که به این خواسته برسم، چون خونه برام از همه چیز مهمتره. ولی شاید شما این تیپی هستید که میگید: «نه، یک خونه معمولی، ماشینمونم خوب باشه، مسافرتمونم بریم، این کارم بکنیم، اون کارم بکنیم.»
شاید من اصلاً اعتقادی به مسافرت خارج از کشور ندارم، شما دارید. خانوادههامون به هم میخورن؟ من ده سال دیگه خودم با شما کجا میبینم؟ از نظر مالی شرایطمون چیه؟ همه کار با هم انجام میدیم؟ من میخوام اون کارا رو شما انجام بدین، من انجام بدم؟
نتیجهگیری: ازدواج یک تصمیم آگاهانهست
مگه الکیه فقط «من شما رو دوست دارم، عاشقتم، تموم، بریم امضا کنیم، بریم زیر یه سقف»، بعد یک، دو، سه هم بچهدار بشیم، بعد با یه دونه، دو تا بچه: «وای، من فکر نمیکردم این اینجوریه، آی اینجوریه، آی دکتر با من نیومد، بچه مریض شد، این کارو کرد، این به این نمیرسه، اینو خرج نمیکنه، این کارو نمیکنه!» اینا همه بیاد بالا، خودمونو، اون آدمو، دو تا، سه تا بچه رو بدبخت کنیم و کل اطرافیانمون هم دلشکسته و غمگین و ناراحت؟ که من الان تصمیم گرفتم با عشق و عاشقی خالی، استفاده کنم؟ نه!
عشق و عاشقی مال دوران دوستدختری-دوستپسریه
عشق و عاشقی اون مدلی مال دوران دوستدختری-دوستپسریه، چون ازدواجی بعدش در کار نیست. هیچ اشکالی هم نداره، من عاشق این آدمم، دوست دارم باهاش زمان خوشی بگذرونم، هیچ مهم نیست. بگذرونین، برین بیاین، بگین بخندین. ولی قرار نیست هر کسی که ما بهش میگیم سلام، به هر کسی که دوستدختر یا دوستپسر ماست، حتماً همسر ما باشه. نه!
اگر به این نتیجه بخوام برسم که اینا قراره همسرم باشه، توی شش ماه، یک سال، نهایتاً یک سال و نیم مشخص میشه، تکلیفش روشن میشه. اگر گذشت، بدونم و آگاه باشم که توی رابطهای هستم که احتمال نود درصد به بالا به ازدواج ختم نخواهد شد. و اگر بشود، به زور من یا اصرارم یا اینکه دختره رو ول نمیکنم یا دختر پسره رو ول نمیکنه، میشه یک ازدواج پر از اصطکاک و ناراحتی و اعصاب خردکنی و به احتمال خیلی زیاد جدایی.
چرا این کارو بکنیم، وقتی که تحقیقش هست، آدم با تجربه هست، مطالعهاش هست، آدمایی هستند که میان زندگی شخصیشونو خیلی روراست اونجا تو کامنت میگن، توضیح میدن که: «بله، منم این کارو کردم، اشتباه بوده.» خب، این خیلی بده دیگه که ما بخوایم روی اون اشتباهمون پافشاری کنیم و هی بگیم: «نه، نه، کیس من با بقیه فرق میکنه، من با بقیه متفاوتم، مال من حالا میبینید درست میشه، مال من حتماً یکی از اون استثناهاست!»
باور کنید اینجوری نیست. میگم، عشق و عاشقی، دوستدختری-دوستپسری، یک طرفه. زندگی زناشویی که باید دوست داشتن همراه با عقل و منطق باشه، یه طرف دیگست. و اگر از دوستدختری-دوستپسری شش ماه، یک سال، یک سال و نیم بگذره و به ازدواج ختم نشه، احتمال رابطه خوب، موفق، با آرامش داشتن، بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار میاد پایین.
اگه نکتهای براتون مبهم باقی مونده یا کنجکاوید بیشتر بدونید، حتماً سوالتون رو تو کامنتها برام بنویسید. سوالاتتون رو میبینم و پاسخ رو به صورت صوتی تو بخش «پرسش و پاسخ» سایت منتشر میکنم تا یک گفتگوی عمیقتر و زندهتر با هم داشته باشیم.
راستی، داخل سایت برای کلی موضوعات مهم دیگه هم مقاله داریم و میتونید با استفاده از لینکهای پایین به اونا دسترسی داشته باشید:

