سوال کامل مخاطب: من تقریباً ۱ ماهه که با آقایی ۴۴ ساله که متأهل هستن، آشنا شدم. خودم ۳۶ سالمه و از همه نظر برای من همهچیزش خوبه؛ فقط میگه بهخاطر پسرش فعلاً نمیخواد جدا بشه و یه شرایطی داره که میگه خیلیها من رو میشناسن و نمیتونیم بیرون بریم.
قرارهای ما فقط توی خونهٔ منه و یه گوشی داره که خانمش خبر نداره؛ وقتی از پیش من میره، کلاً خاموش میکنه تا فردا که دوباره از خونه بزنه بیرون و بخواد بهم زنگ بزنه، روشن میشه. اوایل رابطه اصلاً قبول نمیکردم، چون متأهل بود؛ حتی خیلی راهکار بهش دادم که با خانمش صحبت کنه و بهش محبت کنه تا مشکلاتی که دارن حل بشه و سمت من نیاد. ولی قبول نکرد؛ میگه ما کلاً از دوران نامزدی مشکل داریم و بهم این رو میگه که ما فقط قراره کنار هم خیلی بهمون خوش بگذره؛ یعنی بین من و خودش. حتی بهم گفته اگه یه زمانی یه کیس مناسب اومد تو زندگیت، دوستانه و بدون هیچ دلخوری و ناراحتی جدا میشیم. ولی من چون خودمو میشناسم، میترسم که بهمرور وابستهش بشم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، رابطهای که واردش شدین، من مسائل رو نمیپیچونم و سختش هم نمیکنم، بسیار بسیار اشتباهه. و اون کسی که آخرش به بدترین وضع ممکن اذیت و دلشکسته میشه، شما هستید. بهخاطر اشتباهی که دارین میکنین؛ اشتباه اولتون اینه که دارین باور میکنین که «نه، من تو این رابطه هستم و به این دلیل، این دلیل، این دلیل بیرون نمیام یا اون جدا نمیشه.»
یه مرد اگه دلش بخواد جدا بشه، فرداش به خانمش میگه خداحافظ، جدا میشه و میاد بیرون. اگر جدا نمیشه، دلیلهایی داره که به اون دلایل هرگز، هرگز، هرگز و هیچوقت جدا نخواهد شد؛ یا دلیل مالی، یا دلیل کاریه، یا دلیل خانوادگی، یا بهخاطر بچهست. اینا هیچکدوم از بین نمیره که ایشون بخواد روزی با زمان جدا بشه.
خیلی طبیعیه که شما که خانم هستید و احساساتیتر، کمکم میزان دلبستگی و وابستگیتون به ایشون بیشتر میشه. پسرتون بزرگ میشه، مستقلتر میشه و زندگی خودشو داره؛ شما جای خالی بیشتری احساس میکنین. ۱۹-۲۰ سالش بشه، پسرتون میره؛ بعد شروع میکنین چیزهای دیگهای از این آقا خواستن که نمیتونن به شما بدن.
گیر میکنین و میرین توی باتلاقی که نمیتونین ازش بیاین بیرون. دلبستگیتون اجازه نمیده کس دیگهای رو ببینین یا در زندگیتون راه بدین یا ازش خوشتون بیاد. وابستگیتون حالتون رو بد میکنه وقتی این آقا ازتون دور باشه و بهمرور هی از تو این باتلاق بیشتر و بیشتر و بیشتر فرو میرین تا کامل از بین ببرتتون. تولد هست، عید هست، مناسبتهای خاص هست؛ ایشون هرگز پیش شما نیست.
یعنی چی «من با شما خوش بگذرونم»؟ خیلی معذرت میخوام اینو بهتون میگم که قشنگ براتون جا بیفته: شما زن سرراهی هستین. یعنی چی یه آدم متأهل بیاد بگه من با تو میخوام خوش بگذرونم، تو خونه زندگی خودمم هستم؟ اولاً، دوماً مگه شما روانشناسین که به ایشون راهکارهای مختلف دادین که بره زندگیش رو درست کنه که نشده؟ شما رشتهٔ تحصیلیتون چی بوده که به ایشون راهکار دادین؟
شما خودتون یه تجربهٔ ناموفق داشتین؛ در یک ازدواجی بودین که درست نبوده و جدا شدین. یعنی یا تصمیمتون اشتباه بوده یا تصمیمتون درست بوده ولی رابطه رو نتونستین ببرین جلو. بعد شما اومدید میخواین ایشون رو راهنمایی کنید عزیز دل من، شما کلاه خودتون رو بگیرین باد نبره؛ پدرتون تو این رابطه درمیاد.
پسر ۹ ساله یه همچین چیزی رو بفهمه که مامانش با یه مردی که زن و بچه داره تو رابطهست، چه بلایی سر این بچه میاد؟ شما اگه میخواین این بچه رو اینجوری نگهداری کنین، اصلاً چرا از باباش گرفتین؟ جاش پیش باباش که خیلی بهتره تا پیش شما. من نمیگم وارد رابطه نشید؛ وارد رابطه بشید و رابطهٔ قشنگ و خوب بسازید، نه با یک آدم متأهل که خونه و زندگی داره.
بعد از همه مهمتر، شما الان بفهمین که این آقا جز شما و خانمش با یکی دیگه هست؛ یعنی بعد از اینکه با شما آشنا شده، الان یه خانم دیگه هم هست که هفتهای سه شب هم میره خونهٔ اون پیش اون. چه حسی بهتون دست میده؟ تازه شما نفر دومی هستین که وارد زندگی یکی دیگه شده، حالتون کاملاً میریزه به هم. اون خانمی که همسر قانونی این آقاست و باهاش یک بچهٔ ۴ ساله داره، اون چه گناهی کرده که الان بخواد اینو بفهمه و زندگیش رو سرش آوار بشه و خراب بشه؟ اصلاً فکر همجنس خودتون رو کردین؟
عزیز من، یه خرده یه ورق کاغذ بذارین جلوتون، حرفای من رو بنویسین روش و یه دو دوتا چهارتا بکنین. بعد به من میگین راهکار بده؟ تنها راهکار شما قطع ارتباط کامل با این آقاست. اومد دم خونهتون خون گریه کرد، از بغلش رد شین و برین.

