سوال کامل مخاطب: دخترم ۴ سالشه و شدیداً با همسرم سرِ تربیت فرزند مشکل داریم. اون اعتقاد به هیچ قانون و مقرراتی توی خونه نداره. هیچ وقت سرِ یه سفره با هم غذا نمیخوریم؛ بچه هر غذایی دوست نداشت، پیتزا سفارش میدن. هر چقدر دوست داشت بازی کنه، حتی بازیهای خطرناک. هر جا بچه بگه بریم یا نریم. هزینههای الکیِ زیادی داریم و تحت فشار اقتصادی هستیم. من شدم «مادرِ بد» که دخترم ازم فراریه و اون شده «پدرِ مهربون» که دخترم ازش جدا نمیشه. دیگه کم آوردم؛ خیلی دعوا داریم. من خونهٔ پدرم هستم و اونا خونهٔ پدربزرگش.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، به نظرتون واقعاً یه پیتزا خوردن اون هم بچهٔ ۴ ساله که هنوز مثل خمیره و من ۴-۵ سال دیگه قشنگ وقت دارم که فرمش بدم، انقدر چیز بدیه؟ وقتی غذا رو دوست نداره یه پیتزا بخوره، یا هر وقت میره بازی و اینا بریم و پدرش انقدر بهش علاقه داره، انقدر چیز بدیه که شما بخواین زندگی و حضورِ مادر در زندگی بچه و همه رو بههم بریزین؟ اون بره خونهٔ پدربزرگش زندگی کنه، شما خونهٔ باباتون باشین؛ که چرا وقتی غذا دوست نداره پیتزا میخوره؟ یا چرا هر چی اون بگه؟ یا چرا هر جا که اون بگه میریم؟ این بیشتر بهنظر میرسه که مثل اینکه شما در قالب اون بچه فرو رفتین و دارین لجولجبازی میکنین.
آدم وقتی که با همسرش سرِ تربیت فرزند مشکل داره، اینجوری عکسالعمل نشون نمیده؛ سعی میکنه راههای بهتر پیدا کنه. من باشم، میرم آنلاین چند تا چیز پیدا میکنم پنیر پیتزا اینجوریه، خودش اینجوریه، فلانی خورده اینجوری شده و به همسرم که اینقدر بچه رو دوست داره نشون میدم. وقتی متوجه بشه خوب نیست، میترسه. چون از روی دوست داشتن داره این کارها رو برای دخترش میکنه، نه از روی بدجنسی و جلوی من وایستادن و به خاطر ضربهزدن به بچه. ولی این روشی که بخواین جدا شین برین، بعد بخواین به زور تربیت کنین، خب معلومه کار نمیکنه. و این حسِ اعتمادی که دخترتون بهتون داره رو هم ازش میگیره؛ چون میگه: «خب مامانم هر وقت بخواد هست، هر وقت نخواد نیست.» و همسرتون هم نمیتونن بهعنوان یک همسر یا مادر اونوقت بهتون اعتماد کنن.

