پاسخ: دکتر طناز فرازی
ای وای، ای وای! خب آخه چرا داد میزنی؟ ببینین، راهکار داد نزدن سر بچه، یک راهکار نیست که من به شما بگم مثلاً این تحقیق و این تحقیق و این تحقیق انجام شده، شما اگر از یک تا ۵ انجام بدین، دیگه سر بچه داد نمیزنید. ولی معمولاً زمانی آدم صبرش لبریز میشه و کنترل خشمش رو نداره، از دستش درمیره که خستهست.
شما اگر بتونید راهی پیدا کنید که این خستگی (که احتمالاً الان یک نوع خستگی مزمنه؛ یعنی خستگی نیستش که بگین دو ساعت میخوابم، پا میشم خستگیم در میره. یک چند ماهی یا یک سال و خردهای بوده که نوع زندگیتون عوض شده، فشار روتون بیشتر شده، کارایی که قبلاً رأس ساعت و زمان انجام میدادین احتمالاً نمیشه و اینا همه با هم، بهعلاوه خیلی خیلی چیزای دیگه که الان بخوام اینجا توضیح بدم یا میشه ۱۰ تا استوری رو هم جمع شده)، شما دچار یک خستگی مزمن شدین که با سه ساعت خواب و مثلاً یه بیرون رفتن با دوستاتون و اینا حل نمیشه.
راهچارهش اینه که کمک بگیرید. برای مدت ۳ هفته، ۴ هفته، یه ماه و نیم، دو ماه، از همسرتون، از یکی از اعضای خانواده کمک بگیرین که یک تعداد ساعتهای نسبتاً زیادی در روز رو خودتون با خودتون باشین که به یه سری کاراتون رسیدگی کنین. شاید دوست دارین وزنتون بیاد پایین، شاید دوست دارین مدل غذا خوردنتون رو عوض کنین، شاید دوست دارین روزی دو ساعت کتاب بخونین، یه ساعت به موزیک گوش کنین، یه ساعت بخوابین.
کمک بگیرین و ناراحتم نشین از کمک گرفتن و احساس عذاب وجدانم بهتون دست نده. معنیش اصلاً این نیستش که شما مامان خوبی نیستین یا: «پس مامانای دیگه چیکار میکنن؟» نه! شما یک آدمی هستید با توانِ از اینجا تا اینجا، و الان این توان کم شده.
یا اینکه اگه این مدل سه چهار هفته کمک گرفتن (روزی سه چهار ساعت از شخصی) براتون ممکن نیست، مدت یه هفته کمک بگیرین. یه هفته با همسرتون برید مسافرت، یا اگر که مادر پدرتون شهر دیگهای هستند، بدون همسرتون یک هفته بچه رو بسپارید به همسرتون و مثلاً خواهرشون یا مادرشون. فقط یه هفته ازشون خواهش کنید و شما برین منزل خواهرتون، مادرتون اینا در شهر دیگه که بچه رو نبینید. این دو تا خاصیت خوب داره: هم چون پشتسرهم دارید استراحت میکنید، اون خستگی مزمنه یهمقدار زیادیش (نه همش، ولی یهمقدار زیادیش) میره و بعد هم دلتنگ میشید خیلی خیلی زیاد برای بچه و خونه و زندگی، و بعد میزان حسوحالتون نسبت به بچهتونم متوجه میشید. ما خیلی از اوقات برای اینکه یک چیزی رو داریم و دائم در دسترسمونه، یادمون میره که چقدر برامون عزیزه یا مهمه. وقتی ازمون میگیرنش، من الان این ساعتو از دستم اگه دربیارم (من همیشه دستمه؛ صبح تا شب، شب تا صبح، دریا، آب، زیر دوش)، بهمحض اینکه از دستم درمیاد مثلاً سالی یهبار باید بدم پولیشش کنن تمیزش کنن، واقعاً مثل اینه که یه چیزی رو گم کردم. الان اصلاً حواسم بهش نیستا، میخوره اینور اونور اینا، ولی فقط یه ساعته که دارم استفاده میکنم؛ اون دو سه هفته که نیست، واقعاً مثل اینکه یه چیزی همش گُمه، نیست، یه چیزی جاش خالیه.
با بچهام همین میشه. یهدفعه من یادم میافته؛ چون شروع میکنم نگران شدن که: « غذاش رو خورد؟ بهاندازه کافی خوابیده؟ نکنه دم مدرسه دو دقیقه بیشتر معطل شده؟ باباش رفت برش داره؟ کلاسش رفت؟» و بعد متوجه میشم که چقدر این موجودی که من دارم از همهچیزای دیگهم بهخاطرش میزنم، برای من مهم بوده. منتهی من چون دائم با من و کنار من بوده، حواسم نبوده.
بنابراین زمانی که برمیگردم هم انرژیم بیشتره، هم دلم تنگ شده، هم جایگاه و اولویت بودنِ این موجود کوچولوی گوگولی برام مشخص شده. باز تا پنج شش ماه اوکیام و احتمال اینکه داد بزنم یا بخوام خشن رفتار کنم یا یه چیزی از دستم در بره. بسیار کم میشه. برای همین من بهتون پیشنهاد میکنم که به خودتون یه زمان استراحتی بدین.

