سوال کامل مخاطب: اگه دو نفر از دو تا دنیای مختلف و با تفاوتهای زیاد که حتی میشه گفت شباهتی ندارن به هم، ازدواج کنن و فقط به خاطر دو تا بچه بعد از ۱۵ سال زندگی کردن خسته شده باشن، به خاطر این مسئله باید چیکار کرد؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
وقتتون بخیر. والا این تفاوتِ زیاد که شما گفتین، خب چطوری آدم با اینهمه تفاوت با کسی بخواد ازدواج کنه؟ بارها و بارها گفتیم آدم قبل از اینکه ازدواج بکنه و این برگه رو امضا کنه، باید زمان بذاره و دقت کنه که بعدش به مشکل نخوره. حالا درهرحال این مسئله پیش اومده، ازدواج کردین، ۱۵ سال هم ازش گذشته.
بستگی داره که این سه تا بچهٔ قد و نیمقد چند سالشونه، در چه مرحلهای از زندگی هستند. بچههایی که کوچیکن (زیر دو سال و نیم، سه سالن)، از جدا شدن و طلاق آسیبی که میبینند کمه؛ نه اینکه اصلاً آسیب نبینند، ولی کمه. بچههایی که بالای ۱۸-۱۹ ساله هم هستند، اونها هم آسیبی که از طلاق و جدایی میبینند کمه. ولی تو این برهه از سه سال تا ۱۸ سال، زمانی هست که ما باید به بچههامون حتماً فکر کنیم قبل از اینکه بخوایم جدا بشیم.
حالا جز فکر کردن به بچه، چند تا مسئلهٔ دیگه هم هست. گاهی من گفتم بین بد و بدتر یکی رو باید انتخاب کنیم. جدا شدن بده، به بچه آسیب میزنه؛ ولی اینکه ما بمونیم و هر روز از صبح تا شب هم بخواهیم با هم دعوا کنیم برای بچه اصلاً خوب نیست. اگه خداینکرده زدوخورد فیزیکی باشه اصلاً برای بچه خوب نیست. اونموقع است که من میام میگم خب این خیلی بده. ولی اینی که تو خونه باشن و ما با هم دائم کتککاری کنیم، یا من درِ کابینت بکوبم، داد بزنم، اون درو ببنده بره تو اتاق و اصلاً هیچی به هیچی، برای بچه بدتره؛ پس بد رو انتخاب میکنم.
اگر تفاوتها زیاده و تفاوتهایی که آزاردهنده است، اما داد و بیداد و دعوا نیست و محیط خونه نسبتاً آرومه (منظورم نسبتاً آروم این نیستش که هیچوقت هیچ بحثی نباشهها؛ تو بهترین رابطهها هم ما اختلافنظر داریم، بحث داریم، گاهی دل همو میشکنیم، گاهی از دست هم ناراحت میشیم، اینا نرماله)، ولی اگه در حد نرماله و زیاد نیست، اینکه خسته شدیم دلیل کافی نیست برای اینکه بخوایم جدا شیم.
خستگی رو چهجوری میشه برطرف کرد؟ با داشتن دوستانی خارج از این دوستایی که ما گروهی داریم. یعنی من منظورم این نیستش که خانم دوستپسر بگیره یا آقا دوستدختر؛ نه، دوست، دوست عادی، بهش میگین دوست اجتماعی. میگین یه گروه میشه همه خانم باشن میشه، خانم و آقا باشن میشه. آدم مثلاً کوهنوردی دوست داره خیلی؛ من الان میبینم در ایران که تبلیغ میکنند برای گروههایی که مسافرتهای کوتاه یهروزه میرن، کوه میرن، نمیدونم ایرانگردی میرن، گروههایی که هفتهای مثلاً یه بار دور هم جمع میشن، مجسمهسازی میکُنن، نقاشی میکُنن، تخته بازی میکُنن، هر چیزی که شما اهلش هستید.
چه خانم چه آقا میتونید وارد دو سه تا از این گروهها با آدمهای مختلف بشین. این باعث میشه که هم سرتون گرم میشه، هم یکسری آدم پیدا میشن که یهمقداری از این خلأهایی رو که ما داریم به صورت گروهی پُر میکُنن. یا نه تکی… اون تکی میشه یک ارتباط بیمارگونهٔ شدیدِ سریع با یه شخص سوم که چه خانم باشه چه آقا، ایجاد اشکال میکنه بعداً؛ ولی وقتی گروه [باشه] نه اینجوری نیست و حال ما رو بهتر میکنه، این خستگی رو تا یه حدودی در میکنه، تا زمانی که بچهها به سنی برسند که ما بتونیم بریم.
و این اگر شرایط جدا شدن و ترک کردن و رفتن را داشته باشیم. بارها شده اومدن به من میگن که: «نه، شما چطوری میگین که این آدم با یه فرد خودشیفته بمونه یا طرف مثلاً خیانت کرده این بمونه؟» منم بارها گفتم باید به بعدش هم نگاه کنیم که ببینیم آیا رفتن از این موندن بهتره یا بدتر؟ اگر من نتونم از خودم یا بچهام حمایت کنم، محتاج این و اون باشم، به آخر ماه میرسه اجارهخونه رو نداشته باشیم بدیم، غذا نتونیم بخوریم، بچهام کلاسهاشو نتونه بره، از مدرسه بخوام بکشمش بیرون، اون بدتر از زندگی با این آدمه و فشارهایی که به آدم میاره بیشتره و باعث میشه آدم تصمیمهای اشتباه بگیره. ما اول شرایط رو درست میکنیم، بعد جدا میشیم. یه خانمی هم به من گفته بودن که: «من با سه تا بچهام جدا شدم و خانهدار هم هستم، سرکارم نمیرم و خودم و بچهام بسیار آرومتر داریم زندگی میکنیم از وقتی با همسرم بودیم.» خب این سؤال پیش میاد که شما که خانهدار هستید، الان هزینههای زندگی خودتون و سه تا بچه از کجا داره میاد؟ چون خودتون که سر گنج ننشستین وقتی خانهدار هستین. اوکی، آرامش دارین، این نشون میده که یا همسرتون یک پول کلانی بهتون دادن، یا پدری، برادری، کسی دارند حمایتتون میکُنن. وگرنه مگه میشه خانهدار باشید، از همسرتون جدا بشین، هیچ کاری هم بهش نداشته باشین، اونم ساپورتتون نکنه، مادر پدرم ساپورتتون نکنن، پس چی؟ روزی یه بار کلیه میفروشین؟ ماهی یه بار نمیدونم چیکار میکنی؟ این با واقعیت جور درنمیاد دیگه. ما واقعبینانه باید حرف بزنیم. حرف قشنگو میشه زد، ولی با حرف قشنگ لزوماً نمیشه زندگی کرد. برای همین الان که شما میگید خستهاید، اوکی خستهاید، منم میفهمم. راهی باید پیدا کنید که این خستگی را در کنید تا زمانی که بچهها و خودتون اوکی بشین.

