سوال کامل مخاطب: خانم دکتر پسر من 2 سال و 10 ماه داره و به معنای واقعی خیلی شیطونه و و واقعا بازی های آروم مثل خمیر بازی یا نقاشی کردن براش هیچ جذابیتی نداره و کارتون هم نمی بینه و فقط در طول روز چند دقیقه ای تازگیا اینستا میبینه ولی فعالیت و انرژی زیادی داره و داخل منزل نمیشه این بازی هایی که دوست داره مثل بدمینتون رو توی خونه انجام بده و حتما باید یکی همیشه باهاش بازی کنه و کنارش باشه و داخل منزل هم بازی هایی که ممکن هست انجام بده رو زیاد دوست نداره و واقعا هر روز بردن به بیرون و داخل پارک رفتن هم که میره هر بازی که می کنه خیلی زود حوصله ش سر میره و من و پدرش واقعا دیگه خسته شدیم و به کارهای شخصیمون دیگه نمیرسیم و از صبح که از خواب بیدار میشه ما مشغولیم با این پسر عزیز دلمون تا موقع شب موقع خواب نمیدونیم عادیه یا نه چیکار باید بکنیم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیزم. ببینین بچهها با هم متفاوت هستند و هر کدومشون در یک سنی آمادگی انجام یه سری کارا رو دارند. بچه شما الان هم سنش طوریه که میتونه به شما بگه. یعنی اگه خدایی نکرده (حالا من مثال خودمو میزنم چون من سرم بره ممکن نیست بچهای رو اذیت کنم یا مثلاً بزنمش یا تنبیه فیزیکی کنم یا سرش داد بزنم، به نظرم اشتباه است و اصلاً کار خوبی نیست)، فرض کنید بچهتون اومده خونه ما، من دارم بچه رو نگه میدارم و بعد بچه رو فیزیکی اذیتش کنم، بزنم رو دستش، پشت دستش، داد بزنم سرش؛ بچه به این سنی رسیده که وقتی شما رو میبینه بیاد به شما بگه. حالا خونه شخصی من ممکنه من بترسونمش بگم اگه به مامانت بگی مثلاً اینجوری میشه، شب یکی میاد مامانتو مثلاً فلان کار میکنه، میکشتش و اینا، بچه بترسه نگه؛ ولی توی مهد کودک که بچه با من تکی و تنها نیستش که.
من هستم، من یه کمک دیگه دارم؛ یعنی معمولاً دو تا معلم یا دو تا مربی حضور دارند توی اون جایی که بیشتر از ۱۵-۱۶ تا بچه باشه، بچههای دیگه هم هستند. بچه شما میتونه اولاً بیاد بهتون بگه که خب این خیلی خوبه. تا زمانی که بچه ما نتونه بیاد به ما بگه که چه اتفاقی افتاده، بهتره ما بچه رو مهد کودک نذاریم. چون اگه خدایی نکرده (حالا به من میگن نگفت خدای نکرده، خدا که توش دخالتی نداره، حالا امیدوارم اتفاقی نیفته ولی اگه بیفته)، بچه اگه توان توضیحش به من رو نداشته باشه، خب یکم خطرناکه.
بچهای که آماده است، ۲ سالش هم گذشته، اون عشق و محبتی هم که میخواسته از من گرفته و خیلی هم فعاله، بازیهایی هم که دوست داره همه بازیهای دو سه نفره است، بنابراین خیلی خیلی براش خوبه که الان شروع کنین از مثلاً سه روز در هفته، سه تا سه ساعت، سه تا ۴ ساعت بچه بره مهد کودک. هم این انرژیش تخلیه میشه، هم تمام بازیهایی رو که دوست داره (بازی بدمینتون، بسکتبال، فوتبال) اونجا با بچههای دیگه که همسن خودش هستند، این بازیها رو میکنه. وقتی هم میاد خونه خسته و کوفته است، میگیره میخوابه.
یعنی شما در واقع جز اون سه چهار ساعتی که بچه نیست، یکی دو ساعت هم چون بعدازظهر خسته است میخوابه، وقت دارین. یا اگه خواب بعدازظهر نداره، شب ساعت ۶:۳۰ – ۷ بیهوش میشه! باز شما از شش و نیم، ۷ تا زمانی که موقع خواب خودتونه آزاد هستین و فرصت دارین و این برای شما و همسرتون هم خوبه. چون وقتی فشار نگهداری از بچه از یک حدی روی پدر مادر بیشتر میشه، روی رابطه خودتون با همسرتون هم تاثیر میذاره. آدم تحملش کمتر میشه، یه خرده ممکنه که پرخاشگر بشه، یه خرده سریع و تند عکسالعمل نشون بده. هم شما، هم همسرتون به استراحت احتیاج دارین و به یک ساعتهایی احتیاج دارین که دوتاییتون با هم باشین بدون اینکه بچه اون وسط باشه. این بچه خوابیده تو اتاقش، خب شما از ساعت ۶ و ۷ تا ۱۰ و ۱۱ شب با هم میشینین راجع به زندگی صحبت میکنین، راجع به کار حرف میزنین، راجع به بچه حرف میزنین، راجع به چیزای جدیدی که یاد گرفته، راجع به کاری که میخواین بعداً بکنین، راجع به یه فیلمی که دیدین، کتابی که خوندین.
با چیزایی که شما دارین از بچه برای من تعریف میکنین، به نظر من با تجربهای که دارم و بر اساس مطالعات، بچهتون کاملاً آمادگی رفتن به مهد کودک رو داره و فکر هم میکنم بسیار لذت ببره و از اون بچههایی بشه که بخواد بیاد خونه شما مشکل داشته باشین! یعنی دلش بخواد ساعتهای بیشتر یا روزهای بیشتری مهد کودک باشه و مقاومت کنه وقتی شما میخواین بیارینش خونه. ممکنه یکی دو هفته اول، سه چهار هفته اول، به خاطر اینکه یه تغییر بزرگه (از خونه رفتن و از شما دور شدن) یکم روش اثر بذاره، ولی من بهتون قول میدم که بعد از یه مدت خیلی کوتاه، هم اونجا رو بسیار دوست خواهد داشت، هم براش خوبه، برای پیشرفتشم خوبه، برای رشدشم خوبه، برای تخلیه این انرژی زیادشم خوبه. برای شما و همسرتون و رابطهتون با بچهتون و رابطهتون با هم هم بسیار خوب خواهد بود.
یه سوالی هست که خیلی تکرار میشه توی کامنتها و دایرکتها و ربط به همین موضوع مهد کودک داره. بچه کوچولو (یعنی بچه از زمانی که به دنیا میاد تا وقتی که دو سه سالش میشه) خیلی خوبه که زمان زیادی رو با پدر مادر بگذرونه. حالا توضیحش طولانیه، حتماً یه دونه پست یوتیوب براش میذارم. از خیلی نظرا برای بچه، برای احساس امنیتش، برای اینکه اضطرابهای مختلف سراغش نیاد و برای رشد عاطفی بچه بسیار بسیار مناسبه. اما اگر من مادر هستم که شاغلم، برم سر کار، دو ماه سه ماه مرخصی دارم (با حقوق، بدون حقوق) و بعدش باید برم و بچهمو نمیتونم ببینم، معنیش این نیستش که بچه من لزوماً بد بزرگ میشه یا اون باند (ارتباط) رو با من نخواهد داشت دیگه، یا آیندهاش خراب میشه.
یا بعداً اگر من (خب خیلیا میذارن مهد کودک، خیلیا پرستار میگیرن، خیلیا از خانواده کمک میگیرند) یا بعداً نه اگه بره مهد کودک یه سری چیزاش خراب میشه، اگه با یکی از اعضای خانواده مثل خواهرم یا یکی از مادربزرگها باشه یا پرستار داشته باشه، بعداً اونو از من بیشتر دوست داره؛ هیچکدوم از اینا نیست. تا زمانی که من در روز یک ساعت خاصی (دیگه مینیمومش نیم ساعت، ۴۵ دقیقه باید حتماً باشه) یک زمان «یکبهیک» با بچهام دارم؛ یعنی فقط من هستم و بچه. نه اینکه من هستم تلفنی دارم با مامانم صحبت میکنم، بچه بغلمه تلویزیون هم اونور روشنه؛ این یکبهیک حساب نمیشه. یعنی هیچی دیگه نیست، منم و بچهام. تا زمانی که اون نیم ساعت ۴۵ دقیقه وقت رو من هر روز با بچه بذارم اوکیه. بیشتر باشه چه بهتر، کمتر از نیم ساعت ۴۵ دقیقه بده. و بعد روزهایی که تعطیلم یا نصف روز کار میکنم، تو اون روزها سعی میکنم جبران کنم، برنامههای بیشتری با بچهام بذارم یا اگه جایی میرم بچهام حتماً همراهم باشه.
در مورد اعضای خانواده و پرستار: خب ببینین، وقتی که همیشه ما باید انتخاب کنیم دیگه و نمیشه که همه چیز با هم اوکی باشه. در کل انتخابای زندگیمون اینجوریه ها، به قول ایرانیا خدا و خرما با هم نمیشه! من اگه باید برم سر کار و نمیتونم سر کار نرم و بچه من پیش یکی از اعضای خانواده است، قطعاً رفتاری که اونها با بچه من دارند در تربیت بچه من اثر خواهد گذاشت. چون خیلی سخته که آدم کسی رو پیدا کنه که دقیقاً مدلی که من دوست دارم بچهام تربیت بشه، بیاد و در نبود من دقیقاً همون خط رو بره و دقیقاً همون کارهایی رو برای بچه من انجام بده که اگه من بودم انجام میدادم.
چند دلیل داره، دلیلشم این نیستش که اون آدم آدم بدیه یا متوجه نیست یا بدجنسه، نه. خیلی از اوقات دلشو ندارن. یعنی اگه من بودم به بچه «نه» قرص و محکم میگفتم و سر حرفم وایمیستادم حتی اگه گریه میکرد، اما خب اون مادربزرگ، یا خاله دلش نمیاد. اونم من بهش گفتم نکن اون کارو، انجام نمیده، اون شکلاتی که بچه من میخواد رو دفعه اول میگه نه، دوم میگه نه، بلکه بچه گریه میکنه نمیتونه دیگه مقاومت کنه، بهش بگه نه. دلش رو نداره. من میخوام چیکار کنم؟ بیام اون آدم بزرگی که دیگه هیچ جوری نمیشه شخصیتشو عوض کرد، عوض کنم؟ نمیشه.
در مورد پرستار هم همینه. من میگردم، توجه میکنم، وقت میذارم و با دقت یک پرستار بسیار خوب رو برای بچهام انتخاب میکنم. اما اون پرستار، این کارشه؛ این بچه خواهر و برادرش نیست، اون به چشم کار به این مسئله نگاه میکنه و انرژی که میذاره، انرژی که من در حد یه کار میذارم اون انرژی رو دیگه خودش رو که نمیکشه برای بچه من. و اون پرستار هم روز خوب و بد داره. امروز اگه بیاد و حالا صبح با همسرش دعواش شده، بچه خودش دیشب مریض بوده خدایی نکرده، سر یه کار دیگه که پرستاری میکرده به یه مشکلی خورده، با مامانش بحثش شده، اون روز حوصله اون کارایی که من همیشه با بچهام مینشستم مثلاً این بازی و این بازی و این سه تا بازی رو حتماً نیم ساعت انجام میدادم، حوصلشو نداره. به منم نمیاد بگه که من این کار را انجام ندادم؛ نه از روی بدجنسی، چون صرفاً آدمه. یک انسان با تمام خصوصیتهای انسانی مثل من، مثل شما، مثل همه کسایی که میشناسیم. رو مود هست، رو مود نیست، خسته است، خسته نیست، پریود شده، پریود نشده، حامله است حالت تهوع داره، بیحوصله است، خسته است، دیشب مهمونی بوده تا ۳ صبح، امروز صبح باید به موقع بیاد سر کارش. توقعمون از اون پرستار باید به اندازه کافی و لازم باشه، توقع بیشتر داشته باشیم میخوره تو ذوقمون.
این برمیگرده به اولویت من. باید اولویتهامو انتخاب کنم. متوجه هستم بعضی خانوادهها میگن اگه من یا همسرم سر کار نریم، این و این از زندگیمون حذف میشه. خب این میشه انتخاب من. به عنوان یه مادر من انتخاب میکنم که این خط رو برم، چون برای بچهام بهتره که درآمد من بیشتر باشه، برای اینکه میتونه غذای بهتر، مدرسه بهتر داشته باشه. بعداً میتونم اسمشو بنویسم کلاسهای مختلف، میتونم بذارمش که ببینه استعدادش چیه، لباس بهتری میتونم بپوشونمش، میتونم مسافرت ببرمش. مثلاً سالی یه بار بریم تا شیراز رو بیایم؟ نه، اوضاعم بهتره میبرمش تا ترکیه و میارمش، دنیا رو بهش نشون میدم. ولی به جاش وقتی که باهاش صرف میکنم کمتره و پیامدهاشو میپذیرم. اشکالی هم نداره. اون مامانی هم که میمونه تو خونه پیامدهاشو داره میپذیره.
ما همه (من، شما، همسرهای شما، خواهر برادرامون) همه ما بچه بودیم دیگه. همهمونم بزرگ شدیم با امکانات مختلف، با لولهای مختلف مالی، تحصیلی، مامان باباهایی که کار نمیکردن، کار میکردن، همهمون هم اوکیم. هیچ کدوممون ۱۰۰٪ نیستیم، با همم بسیار فرق داریم، ولی اوکیم، خل و دیوونه هم نیستیم، آدمکش هم نشدیم!
برای همین خوب به همه جوانب فکر کنید. بعد از اینکه خوب فکر کردید، تحقیق کنید، اون تصمیمی که برای شما و خانوادهتون بهتره رو بگیرید و بعدش هم عذاب وجدان نداشته باشید. اگر هم یک جایی بعد از این تصمیمی که گرفتین دیدین نه تصمیم خوبی نبود، کاری نداره، عوضش کنین. تا الان ۶ ماه، یه ساله رفتین سر کار، دیدین نه، اینی که بچهمو خودم باهاش باشم بهتر از اینه که اسمشو سه تا کلاس اضافهتر بنویسم، خب نرین سر کار! اینا که چیزایی نیستش که نشه عوضش کرد. هر لحظه که من متوجه بشم که اون تصمیمی که براش وقت گذاشتم، دقت کردم، بعدش تصمیم گرفتم اشتباه بوده، عوضش میکنم. و توی اون مدت کوتاه بچه شما دچار ترومایی نمیشه که زندگیش بخواد دگرگون بشه. نترسید.

