پاسخ: دکتر طناز فرازی
توضیحی که به من دادین چون خیلی خیلی کوتاهه، خیلی راحت نیستش که من بتونم تشخیص بدم که دلیل ترس شما چیه؛ چون هیچ چیزی راجع به زندگی خودتون، نوع بزرگ شدنتون، خانوادهتون، اتفاقاتی که براتون افتاده از سن کم تا الان، نمیدونم. با این دو سه تا جملهای که برای من نوشتین، تنها حرفی که میتونم بزنم اینه که اگر به دلیلی از قبل نبوده باشه… یعنی اتفاقی در زمان بچگی یا نوجوانی شما دورتون نیفتاده؟ (لزوماً هم مربوط به شخص خودتون نیست؛ مثلاً ممکنه که آدم، دوستش زمان زایمان جونشو از دست داده، در حال زایمان خونریزی داشته نتونستن نجاتش بدن یا بچه از بین رفته، و این یه اثر خیلی بدی روی کسی که شاهد این ماجرا بوده گذاشته که الان ترس داره از بچهدار شدن. شاید خود آدم زندگی که داشته یا موقع بزرگ شدن اتفاقاتی در خانواده افتاده یا چیزهایی دیده که باعث ایجاد ترس و نگرانی شده برای آوردن بچه. شاید مثلاً یه نفر پدرش یهو ورشکست شده، چند ساله خیلی سخت داشتن، تصمیم گرفته که بچه رو تو اون شرایط قرار نده).
اگه هیچکدوم از چیزهایی نیستش که شما دیدید یا باهاش مواجه شدید یا در خانوادهتون یا پیشینهتون بوده (که اینا رو چون هیچی به من نگفتید من نمیدونم، میگم بر اساس این سه چهار تا جمله بخوام بگم) و خیلی از اوقات دلیلش اینه: احساس مسئولیت زیاده. ما چون آدمای اطرافمونو میبینیم و چون میخونیم و میشنویم (الان دسترسی به اطلاعات زیاده) و میدونیم که چه بار مسئولیتی به زندگیمون اضافه میشه و چقدر زندگیمون یهو تغییر میکنه.
تغییرش ۵ درصد، ۱۰ درصد، ۱۵ درصد نیست؛ یک تغییر خیلی خیلی زیاد ۷۰-۸۰ درصدیه. حالا مادر، جز اون تغییرات تو روتین زندگیش و اینا که تغییرات فیزیکی خیلی زیادم داره (من راجع به این حتماً یه دونه پست یوتیوب درست میکنم که مادر فیزیکش و بدنش چقدر بر اثر بارداری و زایمان تغییر میکنه)، خب آدم اینا رو میبینه. بعد میشنوه از این کارایی که باید انجام بده، فشاری که روی رابطه خودش با همسرش میاد، رو زندگی میاد، و اینا به صورت ناخودآگاه در آدم ایجاد ترس و اضطراب میکنه، چون یک مسئولیت سنگینیه که یهو میخوان بذارن روی شونه من؛ طبیعیه که بترسید و نگران بشین.
اگر که خیلی خیلی عاشقانه بچه دوست دارید، خب اینا میاد، ترس و نگرانیام باهاش هست و کمکمکم برطرف میشه. ولی اگر دوست داشتنتون نسبت به بچه عاشقانه نیستش که: «واقعاً من الان از ته دلم بچه میخوام!» (نه برای اینکه باید بچهدار بشیم، نه برای اینکه بقیه میگن بچهدار شیم، برای اینکه من و همسرم با هم اوکیایم، رابطهمون اوکیه، شرایطمون اوکیه و الان واقعاً دوست داریم یه موجود کوچولوی جدید رو به زندگیمون اضافه کنیم و بهش این شانس و امکان رو بدیم که اون هم یک زندگی خیلی خوب داشته باشه و بسازه). اگر به اینجا رسیدید، بچهدار بشید؛ بقیهاش کمکمکمکم با زمان درست میشه.
اگه به اینجا نرسیدید و ترسهاتون زیاده و این حستون پنجاه پنجاست یا کمتر از ۵۰ است که بچه میخواین، به نظر من اول اگه میتونین یه حیوان خونگی بیارین. مثل بچه نیست، اصلاً قابل مقایسه با بچه نیست، اما مسئولیتهای شما رو زیاد میکنه؛ بهخصوص اگه پرنده و مثلاً موش و اینا نباشه، سگ یا گربه باشه. چون آدم دلبستگیش به اینجور حیوونا بیشتر از حیوونای دیگه است. بعد دلش نمیاد تنهاشون بذاره، باید مسئول باشه، باید روزی دو بار سه بار ببرتشون بیرون که دستشویی انجام بدن، حموم دارن، ناخنهاشونو باید کوتاه کنه، شامپوشونو باید بگیره، غذاشونو باید آماده کنه، جاشونو باید تمیز کنه، مسافرت نمیتونین مثل قبل برین و جایی پیدا کنین که بتونین سگ یا گربهتون رو بذارین یا کسی بیاد بهش برسه.
این باعث میشه که محک بزنین خودتونو ببینین آیا آماده هستین برای پذیرفتن مسئولیت بیشتر یا نه. اگه دیدید نه، و این اضطرابتون رو داره زیاد میکنه و زندگیتون داره میره تحت فشار، یعنی خب بچه فعلاً اصلاً نباید بیاد دیگه. اگه که دیدین نه اوکیه، و عادت کردین و تونستین هندلش کنین، خب دیگه ترستون میریزه، بچه میشه بیاد.

