سوال کامل مخاطب: من مادرِ یک پسرِ ۳ ساله هستم. بچهٔ من به شدت شیطونه، انرژیِ زیادی داره. من خیلی سعی میکنم که به خواستههاش توجه کنم، اما واقعاً یه جاهایی کم میارم. مثلاً جدیداً درِ لباسشویی رو باز میکرد و من اوایل با «عزیزم، خطرناکه» یا اینکه حواسش رو پرت میکردم دورش میکردم، اما یهبار که داخلِ لباسشویی داشت میشد، همسرم مجبور شد بگه: «اگه بری توش، لباسشویی میخوره تو رو.» و واقعاً جواب داد. من با ترسوندنِ بچه خیلی مخالف هستم، اما دیگه با جونِ بچه نمیشه شوخی کرد.
من مادرِ قلبیِ پسرم هستم و این لطف شاملِ من شد که از ۳ماهگی ایشون رو در کنارِ خودم داشته باشم. یکی از چالشهایی که ما داریم اینه که اگه خلافِ خواستهٔش عمل کنیم، سرش رو میکوبه یا خودش رو میزنه، به خودش سیلی میزنه. من اوایل خیلی ناراحت میشدم، حتی یهبار گریه کردم و التماس میکردم: «مامان خودت رو نزن، بگو چی میخوای.» کمکم که به حرف زدن دراومد، خیلی بهتر شد، چون خواستههاش رو بهتر متوجه میشم. اما باز هم گاهی، اگه خلافِ خواستهش کاری انجام بدیم، ممکنه سرش رو بکوبه. من جدیداً میگم: «بکوب» یا «بزن»، که با این روش تا ۹۰ درصد دیگه ادامه نمیده. گاهی اوقات هم ۵ دقیقه که گریه میکنه من بیتوجهی میکنم، و بعد میرم تو بغلم میگیرمش.
آیا درسته اگه خواستهٔ نابهجایی داشت یا خودش رو میزنه، من بیتوجهی کنم و بعد از چند دقیقه بغلش کنم؟ یا اینکه از اول بهش توجه کنم؟ اکثراً همون لحظه که باهاش صحبت میکنم بدتر میکنه، و بیشتر خودش رو میزنه یا دادوبیداد و گریه میکنه. میشه راهنماییم کنید که چیکار کنم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیزم، اولاً که بسیار بسیار کارِ قشنگ و خوبی کردید، چقدر خوشحالم از اینکه این رو میشنوم. دومیش اینکه من همیشه از خبرهای بد شروع میکنم، بعد کمکم میرسیم به خوب. الان پسرتون داره وارد دورانی میشه که من یه یوتیوب هم براش ضبط کردم. یوتیوبم اسمش عینِ اسمِ صفحه است: طناز و شما. اسمش هم «دو سالگیِ وحشتناک»، بچهها بین ۲ تا ۵ سالگی به خصوص پسرا به شدت لجباز میشن: «خودم میخوام انجام بدم»، «نه، نمیخوام»، «نمیخورم»، «الان این کارو نمیکنم»، اینها خیلی زیاد میشه. توضیحش طولانیه، ۳۰–۴۰ دقیقه هست. خواهش میکنم اونجا گوش بدید، خیلی بهتون کمک میکنه.
برای همین الان فکر نکنید که بهتر میشه ولی بدتر شدنش هیچ ربطی به شما یا اینکه از سه ماهگی آوردینش یا مشکلها یا چالشهای روانی نداره. مثلِ تمامِ بچههای نرمالِ دیگه هست که تو این سن یه خرده لجباز میشن: «میخوام، نمیخوام.»
در موردِ اینکه چهجوری از پوشک بگیرین، بچه با بچه فرق میکنه. یه بچه رو میبینید یه سال و مثلاً ده، یازده ماهشه کاملاً آمادگی داره، یه بچهای رو میبینید حدودِ چهار سالگی میتونه یا دلش میخواد بذارتش کنار. این اصلاً سیاه و سفید نیست، یه زمانِ مشخص و یه حدِّ خاص نداره که ما بگیم اگه بچه این کارو نکرد اینجوری، اینجوری. به بچه فرصت بدید.
در موردِ خواستههاش، اگه خواستههاش منطقی و بهجاست، ببینید، مثلاً من اعتقاد دارم که آدم اگه تو بچگی، از یعنی زمانی که بچه به دنیا میاد تا هشت، نه سالگی، و این رو با نه، یه بچه، چندین بچه من همکاری کردم، آزمایش کردم، وقتی بچه چیزی میخواد که ما میتونیم تهیه کنیم، به این تیکه خیلی دقت کنید: نه چیزی که در توانِ من نیست. چیزی میخواد که میتونم تهیه کنم. مثلاً یه روز در میون بچه ماشین میخواد، از این ماشینهای کوچولو که تو باکسهای مقوایی هست، منم وسعم میرسه که یه روز در میون براش بگیرم، خب براش میگیرم.
بچههایی که اینجوری بزرگ میشن، برخلافِ تصورِ بقیه که میگن «بچه لوس میشه، این میشه، اون میشه»، نه، اینجوری نمیشه. به یه سنی که بچه میرسه دیگه یهو هیچی از شما نمیخواد. اون سنی که بچههای دیگه پدرومادراشون رو بیچاره میکنن: «من اینو میخوام، اونو میخوام، ۱۰ تا کفش میخوام.» بچه رها میکنه.
بچهٔ کوچیک خیلی دلش میخواد آزمایش کنه توی سنِ خاصی که: «اگر من بخوام، پشتِ من، فرقی هم نمیکنه بچه از شکمِ من درآمده یا نه، اگر من چیزی بخوام، پشتِ من هستن یا نیستن؟» اینو تست میکنه. «من چیزی بگم میگن آره یا نمیگن آره؟»
همهچیز رو ما نباید به بچه بگیم آره. چیزهایی رو که میتونیم و در توانمون هست و چیزهایی که براش خطرناک نیست. برای همین اون ماشین گرفتن و اینها، اگه اوکی هستین، اشکالی نداره.
اگه چیزیه که نمیتونید یا میرین زیر فشار، بگید نه. تو این سن بچه توضیحی متوجه نمیشه. از ۵ سالگی میفهمه، براش توضیح بدید که: «نه، پولی که میاد اینجوری، اینجوری، ما باید این کار و این کار و این کارو باهاش بکنیم.» از پنج، شش سالگی اوکیه، ولی بچه که هست متوجه نمیشه.
بنابراین ما جملههای طولانی هم به بچه نمیگیم، فقط میگیم مثلاً: «نه، الان نمیشه»، یا «نه، الان زوده»، یا «نه، الان خطرناکه.» جملههای دو یا سهکلمهای که بچه قشنگ متوجه بشه و رویِ حرفمون وایمیستیم. بچه ممکنه یه خرده لجبازی کنه، یه خرده گریهزاری کنه، یه خرده دادوبیداد کنه، بعد ول میکنه، رها میکنه، میره سراغِ یه چیزِ دیگه.
در موردِ اینکه کارِ خطرناک بکنه، دقیقاً باید بهش یهبار نه، قرص و محکم بگید. اگه انجام داد، میگم باز تو اون ویدیوی یوتیوب گفتم، بهش تایماُت میدیم. سه سالشه بچهتون، ۳ دقیقه. و تو این مورد باید خیلی جدی باشین. تایماُت میدین، بچه یاد میگیره که اون کارو انجام نده وقتی خطرناکه. چون دروغ که بهش بگیم، خب یه خرده بزرگتر میشه، بعد میفهمه که شما دارین دروغ میگین، دیگه دروغ اثر نمیکنه. ولی تایماُت همیشه اثر میکنه.
در موردِ اینکه حرف نمیزنه یا کم میگه، اونم مهم نیست. بچهها تو سنهای مختلف زبون باز میکنن، هیچ اشکالی نداره، اصلاً. در این مورد که سرش رو میزنه به دیوار یا خودش رو میزنه، یه دفعه که پدرشونم هستن، تا بچه شروع میکنه به سرش رو به دیوار یا زمین زدن، باباشون این رو مثلاً دو، سه بار باید تکرار کنن، پدرش، بچه داره سرش رو میزنه به دیوار یا زمین، به باباشون بگین سرشون رو بزنن رو یه جایی که نرمتره، مثل مثلاً مبل که رو زمینه. به جای اینکه برین سراغِ بچه و بگین: «آخ» مثلاً اسمِ پسرتون رو نمیدونم، فرض کنید که امیر، حالا «آخ امیر داره سرش رو میزنه»، مثلاً اسمِ همسرتونم علی هست، «علی داره سرش رو میزنه، بالش خیلی بده، میشه؟ بالش خیلی بده، الان علی اوف میشه، ولی امیر نه، امیر هنوز اوف نمیشه، بدو، من برم علی رو نجاتش بدم.» سه، چهار بار این کارو بکنیم، بچه فکر میکنه که بالش از در و دیوار بدتره. سرش رو میزنه به بالش، بعد هم بچه، حتی اگه این اثر نکنه و نیاد سرش رو بزنه به بالشت که فکر میکنه بدتره، به دیوار و اینها بزنه، بچه هیچوقت اینقدر محکم نمیزنه که دردش بیاد. میخواد یه کاری کنه که شما حواسِ شما رو پرت کنه، بکشه به خودش، توجه کنید بیشتر بهش.
کاری که دارید میکنید درسته. یه خرده بیتوجهی کنید، وقتی تموم شد، دیگه سرش رو نکوبید یا نزد، بعد برید بغلش کنید. این بهترین کاره. یعنی شما تا وقتی که این کارِ بد رو داری انجام میدی من بهت توجه نمیکنم، ولی به محض اینکه دیگه متوقفش کنی و انجام ندی، من میام بغلت میکنم، ماچت میکنم. بسیار بسیار کارِ خوبیه.
بعد هم در آخر، عزیزم، یه چیزی به خودتون میخواستم بگم. شما الان مامانِ این بچه هستید و تا آخرِ زمان هم، تا زمانی که هستید و نفس میکشید، مامانش هستید. و چیزی این موضوع رو تغییر نمیده و هیچ فرقی با مامانِ واقعی که ایشون رو به دنیا آورده، نه تنها از نظرِ فیزیولوژی ندارید، بعد که از نظرِ روانی و عاطفی بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار از ایشون به این بچه نزدیکترید. عذابِ وجدان رو بذارید کنار. شما الان، من کاملاً از نوعِ نوشتنتون احساس میکنم که یه عذابِ وجدانِ خاصی دارید که: «نکنه برای این بچه چیزی کم بذارم، نکنه اینجوری بشه.» این بچه شما هست. الان اگه از شکمِ خودتون اومده بود بیرون، الان چه فرقی میکنه؟ اون بچه رو چهجوری تربیت کردین، با این بچه همین کار رو بکنید. بچتون هست، دیگه. عذابِ وجدانتون رو بذارید کنار. شما هیچ عذابِ وجدانی از هیچ بابت و نظری نباید داشته باشید. هیچ مشکلی نیست، نگران نباشید، بدونِ عذابِ وجدان این بچه رو بزرگ کنید. چون من، به سنِ ۱۴، ۱۵ سالگی که برسه، اگه الان خودتون کار نکنید و این عذابِ وجدان رو کنار نره، بعداً خیلی به مشکل خواهید خورد. و این هم از اون چیزهایی هست که بچه اصلاً لزومی نداره بفهمه یا کسی بهش بگه. این چیزی نیست که ما به بچه بگیم یا توضیح بدیم، لزومی نداره، اصلاً، تا وقتی خیلی بزرگتر بشه، اون هم اگه پیش اومد. اگه هم بچه، کسی بهش گفت یا فهمید، از اون چیزایی هست که قرص و محکم جلوش وایمیستین. یعنی بچه یه روز بیاد بگه: «چرا به من نگفتی؟» «بگو چی رو باید بهت بگم؟» خیلی جدی: «نه، من، فلان، چه فرقی میکنه، بچهٔ منی، از دو، سه ماهگی اومدی.» «منظورش کیه؟ این مزخرفها چیه داری میگی؟ این چرتوپرتها، برو جمع کن، جمع کن، برو دنبالِ کار و زندگیت.» یعنی به همین صراحت، به همین خشونت، و به همین جدیت، که همونجا پرونده بسته بشه. توضیحِ «حالا به حالا، چرا»، و «حالا»، اصلاً، اصلاً، عذابِ وجدان هم بذارید کنار.

