سوال کامل مخاطب: من ۱۴ سال قبل از همسرم جدا شدم و با آقایی که مجرد بودن و ۱۰ سال از من کوچیکترن ازدواج کردم. همسر رو خیلی عاشقانه دوست دارم. ما بچهدار نشدیم. یواشکیِ من با یه زن شوهردار دوست شد. اون خانم از شوهرش جدا شد و یواشکی صیغهی شوهر من شد. الان من یک ساله فهمیدم و اونا یه بچه داره. همسرم با من زندگی میکنه اما هر شب میره ساعتی به اونا سر میزنه و هفتهای یک شب اونجا میمونه. من خیلی ناراحتم. نه راضی میشه منو طلاق بده، نه اونو؛ میگه هر دوتاتون رو میخوام. در ضمن منم خیلی همسرم رو دوست دارم و شدیداً بهش وابستگی عاطفی دارم. شما بگید من چه کنم؟ برم درخواست طلاق بدم و جدا بشم یا این وضعیت رو تحمل کنم، بسوزم و بسازم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، شما میگین که ۱۴ سال پیش جدا شدین؛ یعنی یه ازدواج داشتین، جدا شدین و بعد با یه کسی ۱۰ سال از خودتون کوچیکتر ازدواج کردید و بسیار دوسش دارید، بچه هم ندارید. خب الان فرض کنید که من اصلاً کاری با اون آقا ندارم که شما رو دوست داره یا نداره (اگه نداشت که جدا میشد ازتون، ولی حالا بگذریم). فرض کنیم که اصلاً ایشون رو میذاریم کنار از تو معادله. شما اگه ایشون رو دوست دارید و میگید عاشقانه، و دلتون میخواد باهاش باشین، و ایشون از هفت شبِ هفته، ۶ روزش رو پیش شماست (یک ساعت فقط اونور سر میزنه) و فقط یک شب اونجا میمونه، خب کفه ترازو که کامل به سمت شماست. اونورم یه بچه هست، اینور بچه نیست؛ تازه با اینکه اونور بچهست، کفه ترازو به سمت شماست. برای چی جدا بشین؟ اونورِ خط جدایی چیه دقیقاً؟ چی در انتظارتونه؟
اگه فکر میکنین که جدا بشید ممکنه کیس بهتری (سن خودتون و اون آقا رم آخه اینجا به من نگفتین)، اگر فکر میکنید که جدا بشید اونور اتفاق بهتری براتون میافته، چیز بهتری در انتظارتونه، خب جدا بشید. ولی اگر نه، ببینین بچه خیلی شیرینه، بچه دوستداشتنیه و چه اشکالی داره؟ اصلاً به ایشون بگین که بچه رو بیارن اونجا، زندگی شما گرم میشه. بچه رو آدم میتونه دوست داشته باشه، میدونین چی میگم من؟
درسته، خیلی کار سختیهها، بسیار سخته. من نمیگم سخت نیست. کاری که کردن اشتباه بوده، تاییدش هم نمیکنم، امتیازی هم نمیدم. من دارم راجع به شما و زندگی شما و عشق شما صحبت میکنم و اینکه کفه ترازو به سمت شماست. شما برای اینکه نخواید به این که «بسوزم و بسازم» برسه، آروم کنین خودتون رو. شما رو دوست دارن؛ دوست نداشتن جدا میشدن میرفتن اون طرف. اونور با اینکه بچه هست، ۶ روز پیش شما هستن و فقط یه سر یک ساعته میزنن.
فقط یک شب رو اونجا میمونن. خب شمام آشنا بشید با این بچه، چه اشکالی داره؟ مگه این بچه مال کسی نیستش که شما عاشقشین؟ آدم میتونه بچه کسی که عاشقشه رو دوست نداشته باشه اصلاً؟ ممکنه همچین چیزی؟ حالا با اون خانم میخواین حرف بزنین، میخواین نزنین، میخواین ببینینش، میخواین نبینینش؛ بچه که بچهی همسر شماست.

