سوال کامل مخاطب: خانم ۴۳ ساله هستم. سن ۱۹ سالگی ازدواج سنتی داشتم. تقریباً ۳ ساله جدا شدم. با اینکه توافقی بود، اما پدر بچهها هیچ تأمین مالی انجام نداد و من بعد از دو سال عذاب و تحمل سختی وضعیت مالی، بچهها رو بهاجبار فرستادم پیش پدرشون (طلاقم بهخاطر عدم مسئولیت و همکاری در تمام مسائل زندگی و خنثی بودن ایشون بود؛ حتی در مواقع بیماری بچهها، تصادف کردن بنده و نبود ماشین در پارکینگ به مدت یک هفته، نیامدن دخترم به منزل چند روز، ۹ ماه حاملگی بنده و افسردگی بعد زایمان).
ایشون در تمامی مسائلی که باید حضور داشتن، نبودن؛ روابط زناشویی هم تقریباً ۷ سال نداشتیم (تولد فرزند دوم به خواست هر دوی ما بود) و خیلی از مسائلی که در اینجا نمیگنجه. بنده بارها پیش مشاوره رفتم، ولی ایشون هیچوقت نیامدن و تصمیم به جدایی گرفتیم؛ اما ایشون بعد از توافق، بنده و بچهها رو تحت فشار گذاشتن.
ایشون در حال حاضر میگن برگرد؛ و فقط میگن، ولی هیچ کاری انجام نمیدن. سؤالم از شما این هست که آیا برگشت به این زندگی چه کمکی به بچهها و خودم میکنه؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزم، شما سه سال جدا شدید و اگر قرار بود که در این سه سال، من خیلی واقعی صحبت میکنم؛ یعنی من رؤیاپردازی نمیکنم و با شعر و شاعری و ادبیات که بسیار بسیار قشنگ و زیباست ولی جایی در زندگی واقعی الانِ امروز ما نداره ، حرف نمیزنم. من اون چیزی رو بهتون میدم که در سطح اجتماع به میزان زیادی داره دیده میشه. الان با این اوضاع و شرایط اقتصادی، شما تنها باشید چه اتفاقی میافته؟
اگر قرار بود کسی باشه، چون یه سال بعد از اینکه از هم جدا شدید کافیه برای اینکه شما خودتونو پیدا کنین، بخواید وارد رابطه بشید، شخص جدیدی بیاد، نیاد… این اتفاق که نیفتاده. و سنتون بالا نیست، اما سن شور و هیجانی هم نیستش که یهو امروز یه کسی رو ببینین، عاشق بشین، بخواین برین باهاش یه رابطه برقرار کنین یا ازدواج کنید یا وقت بگذرونین. یک پشتوانه لازم دارید. بعد، دو تا بچه دارید که این دو تا بچه، پسرتون به خصوص، تو سن و سالی که خیلی خیلی خیلی به حضور مادرش کنارش احتیاج داره.
برای پسر هم پدر مهمه هم مادر، اما در سنین خاصی مثل الانش حضور مادر خیلی تأثیرگذاره. من اگر جای شما باشم، با این شرایط اقتصادی و با این مسئله که الان بچهها پیش پدرشون هستند و اینکه پدر داره میگه که «برگردین»، شما برگردین براتون خوبه، برای بچههام خوبه. از اونجایی که هستین عقبتر که نمیرین. شرایط مالی، این فشاری که روشون هست یه خرده کم میشه. با بچههاتون هستین، وقت میگذرونین، از حضور بچههاتون لذت میبرین.
در بزرگ شدن بچههاتون سهیم هستین، چیزی از دستتون در نمیره، خیالتون راحته، دلتون شور نمیزنه. چون شما دارین میگین این آدم بیمسئولیته، بعد دو تا بچه دستهگل رو فرستادین پیش یک آدم بیمسئولیت که بزرگشون کنه. به نظر خودتون این کار خوبیه؟ نیست دیگه. مگر اینکه خودتون هم اونجا باشید و حضور داشته باشید. سؤالتون از من، جوابش بله است. من جای شما باشم برمیگردم؛ چون هم خودم در شرایط بهتری زندگی خواهم کرد، هم بالاسر بچههام هستم، هم اون فشار مالی که وقتی ایشون نبودن روی شما و بچهها بوده نخواهد بود.
به ایشونم به چشم یک همخونه نگاه کنید. اگه اینجوری باشه تازه، میگم من این حرفو بارها به خیلی از آدما زدم… تازه از دستشون خوشحال هم میشین که بابا یه همخونهای دارم، بالاخره یه سری شرایط مالی رو داره فراهم میکنه، یه خونهای هم گذاشته، من و بچههامم داریم توش زندگی میکنیم. از اون پایه شروع کنید به ساختن. رابطهها سرد میشن، اشتباه توشون پیش میاد، بعضی آدما یه سری کارا رو باید انجام بدن نمیدن، یه سری کارایی نباید انجام بشه میشه، ولی اینا رو میشه درست کرد. تو سن و سال شما، همسرتون میشه بهترش کرد. نمیگم میشه کامل ۱۰۰٪ تغییرش داد، ولی میشه خیلی خیلی بهترش کرد.

