سوال کامل مخاطب: من یه پسر دو ساله دارم و خیلی دوست دارم تو مسیر رشدش با شما پیش برم. اما یه موضوعی هست که بیشتر از پسر خودم ذهن من و خانوادم رو درگیر کرده، پسر برادرم ۴ سالش هست که بعد از ۱۶ سال انتظار، خدا به برادرم هدیه داد و متأسفانه با زایمان زودرس دچار آسیب چشمی شده. یعنی یکی از چشمها بینایی نداره و ظاهرش هم یه پردهٔ سفیده. و اینکه فوقالعاده باهوشه.
اما مادرش خیلی از سوال اطرافیان و اینکه هر جا میبرنش، یا بچهها از الفاظ بدی استفاده میکنن یا بزرگترها مدام میپرسن چی شده، که خب الان که بزرگتر شده میگه مگه من چی شدم، یا بدخلق و لجباز شده و با پسر من هم اصلاً خوب نیست که گاهی بهش آسیب هم میزنه. خواهشم از شما اینه که راهنمایی کنین چطور از لحاظ روانی بچه رو میشه آگاه کرد و مادر هم بتونه قوی باشه و این موضوع رو بپذیره.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین، هم پسر شما تو اون برههٔ زمانی دو تا چهار سالگی داره میره، هم بچهٔ ایشون توی اون برههٔ زمانی، با توجه به اینکه بچه بوده که نارس به دنیا اومده، دیرتر این پیامد دو تا ۴ سالگی داره براش اتفاق میافته. و چون از لحاظهای دیگهای مورد توجه بیشتری بوده، به صورتی که خب خیلی هم خوب نبوده، شاید این دوره بیشتر طول بکشه. طبیعیه، ببینید، ما آدم بزرگها هم همینجوری هستیم.
الان بهترین کاری که شما میتونید انجام بدین، در مورد ایشون و خانوادهٔ پسر برادرتون و خانمشون، یعنی مامانشون، خود پسر بچه که من تا از خودش چیزی نشنوم حرفی نمیتونم بزنم.
ولی در مورد شما، شما میتونید هر وقت این بچه رو میبینید، بهش توجه خاص کنید. بگین که مثلاً بازیهایی بگیرید که برای بچهٔ ۴ ساله مناسبه، نه جلوی بچهتون، بچهٔ شما داره با داییش بازی میکنه یا پیش باباشه. این بچه رو بیاین بگین یه بازی گرفتم، پسر خودم که نمیتونه، تو خیلی باهوشی، بیا با هم بازی کنیم. خودتون باهاش بازی کنید، تشویقش کنید. وای، اینم حل کردی، وای، اینم گفتی، باورم نمیشه چقدر خوب.
بچهای که تو یه زمینه یه ضعف خاصی داره، ما نقاط قوت، راجع به اون ضعف خاص صحبت نمیکنیم، سعی میکنیم اون نقاط قوتشو پررنگتر کنیم و پررنگتر کنیم که اون حس اعتماد به نفسی که در اون زمینهٔ خاص از بچه گرفته شده رو در یه زمینهٔ دیگه اینقدر زیاد کنیم که سایهش اونور هم بیفته، بچه اوکی باشه، حالش بهتر بشه.
بچهای که تو یه زمینه خیلی حالش خوبه، به زمینههای دیگه کمتر توجه میکنه، چون شروع میکنه، بچهها کوچیکن دیگه، خودشونو مقایسه میکنن، شروع میکنه خودش رو با بقیه مقایسه کردن تو اون زمینه. و چون جلوتره، هی لذت میبره، هی حالش خوب میشه، درست میدونید مثل کی؟ مثل رونالدوی فوتبال. اگه نگاه کنید جوونیشو، از یه خانوادهٔ خیلی پایین فقیر، قیافش خوب نبوده، دندوناش خوب نبوده، صورتش پر جوش بوده، خیلی آدم اجتماعی نبوده، دوست نداشته تو تیم با کسی دوست بشه، فقط یک نقطهٔ قوت داشته و اون فوتبالش و تلاشش بوده. اما اونقدر بزرگ شده که تمام اون چیزای دیگه رو کاور کرده. یعنی حتی قبل از اینکه اینقدر پولدار بشه، شما اگه مصاحبههاشو نگاه کنید که بخواد دندونش یا صورتش درست کنه یا خونهش رو عوض کنه یا جاشو عوض کنه، شما اون حالت افتخار و غرور رو توش میبینید. مثل اینکه دیگه اینا دیگه مهم نیست، اگر پول داشتم درستش کردم، کردم، نکردم هم هیچ اشکالی نداره.
بچه تو اون نقطهای که قوت داره، اونو ما هی آبیاری میکنیم، هی پررنگ میکنیم، هی پررنگ میکنیم. و بقیه اگه حرفی میزنن، ما که نمیتونیم بریم بچههای تمام مردم رو تربیت کنیم یا هی به مامانباباها تذکر بدیم. من بچهٔ خودم رو قوی میکنم، یه جوری میسازمش که حرف بقیه تأثیری روش نداشته باشه.

