سوال کامل مخاطب: خانم هستم، سی و دو ساله. دوازده ساله زندگی مشترک دارم و الان یه دختر دوساله دارم. قهرهای خیلی طولانی داریم با همسرم هفت ماه، هشت ماه طول میکشه و اصلاً هیچ صحبتی نداریم با هم. مشکل خیانت و و دستبزن و مالی ندارم باهاش، فقط درکش خیلی پایینه. خانوادش کنترلش میکنن و نمیذارن زیاد به ما اهمیت بده. نفرینش میکنن، تهدیدش میکنن، و دختر منم تهدید کردن جلو من. اما همسرم چیزی بهشون نمیگه، میگه «اونا اینجورین دیگه، کاری نمیتونم کنم.» اما خودشم تغییر نمیده. حس عذابوجدان میگیره از خانوادش. یه سفر چندروزه نمیتونیم بریم، همش زهرمارم میشه بس که زنگ میزنن.
خود همسرمم اصلاً اهل سفر و بیرونرفتن نیست. باهاش کلافه میشم. خودم همهٔ کارهای دخترمو انجام میدم و مسئولیت ایشون فقط نانآوری هست. خستهام. به جدایی فکر میکردم تا اینکه پست شمارو دیدم راجع به طلاق با بچه. ما هیچ تنشی تو خونه با هم نداریم، هیچ بیاحترامی هم نداری فقط سکوت میکنیم و هیچگونه محبت کلامی و ابراز احساساتی نداریم. واقعیتش دیگه بخاطر دخترم دارم تحمل میکنم، ولی آخه تا کی؟ میشه بگید چیکار باید کنم؟ اصلاً هیچجوره نمیتونیم با هم یه کلمه حرف حساب بزنیم، اصلا.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، اینکه آدم بگه «فقط چون طرف حرفهای قشنگ به من نمیزنه و خانوادش اینجوری، من میخوام جدا شم» خب خانوادشو چیکار کنه؟ یه سری آدمی که سنهاشون حداقل از شما و ایشون… مادر، پدر، خاله، عمه، دایی رو میگم حداقلش دیگه شونزده، هفده سال بیشتره. اگه بیشتر از این نباشه، مال یه دههٔ دیگه هستن. ایشون بیاد الان چیکار کنه؟ بذاره تو چرخگوشت، از اونور در بیاره، دوباره فرم بده؟
کلاً گذاشتن همسر لای منگنه کار خوبی نیست و این باعث سردی و فاصله میشه. این چیزی رو که شما این همه ساله میگید دوازده سال زندگی مشترک دارید، شما دوازده سال وقت داشتید. دخترتون دو ساله، یعنی شما نه سال… یه سال حاملگی رو هم بزاریم کنار، میشه نه سال. شما نه سال وقت داشتید اینها رو ببینید. یهو که نشده. تو این نه سال دیدین همسرتون چهجوری هستن، با خانوادشون چهجورین، حرف گوش میدن یا نمیدن. تو این نه سال شما تصمیم به جدایی نگرفتید و بعد، با علم به اینکه خانوادهٔ همسرتون اینجوریان و همسرتون سکوت میکنه، شما تصمیم گرفتید که بچهدار بشید یا بچهدار شدید، تصمیم گرفتید نگهش دارید.
الان اگه شش ماه بود، اوکی. الان دیگه شما اجازه ندارین بگین «نه، من الان این سه سال بچهها دیگه نمیتونم تحمل کنم.» نه، حالا یه مقداریش مال اینه که بچه اومده. بچه فشارها و اضطرابهای تو زندگی رو زیاد میکنه، مسئولیتش زیاده، بهخصوص سه چهار سال اول. آدم یه خورده بیشتر احساس خستگی میکنه. شما یکم زمان بدین، هم خستگیتون درمیره، دخترتون یه خورده بزرگتر بشه، هم خونهای که آرومه و پدر پدر خوبیه، مادر مادر خوبیه، مسئولیت من در برابر بچهای که من به دنیا آوردم، به من اجازهٔ جدا شدن سر بیمهر و محبتی دیدن یا مشکل داشتن با خانوادهٔ همسر رو نمیده.
بعد هم، شما مگه بچهای؟ شما سی و دو سالته. با خانوادهٔ همسرت مشکل داری، خودت بهشون بگو. مگه مثلاً چهارسالتونه الان؟ مامانتون یا باباتونو بندازین جلو حرف بزنن؟ به بچهتون توهین میکنن، شما خودتون جوابشون رو بدین، محترمانه و مودبانه خودتون جواب بدین.

