سؤال کامل مخاطب: من خانمی ۳۱ ساله هستم، همسرم ۳۵ ساله و معلم است. ۷ ساله ازدواج کردهایم. از ابتدایِ عقد با خشونتِ جسمیِ همسرم مواجه بودم و چندماه من رو بلاتکلیف رها کردن و بنده مهریه اجرا گذاشتم. الان ۷ ماه است جدا از او و در خانهٔ پدرم زندگی میکنم. او هم به خانهٔ پدرش برگشته. برای بازگشت به زندگی، شرط گذاشتهام که حقِ طلاق رو به من بده، من هم از بخشِ اعظمی از مهریهام گذشت کنم. خانوادهام کاملاً پشتم هستن، اما من از آسیبهایِ طلاق بر فرزند و خودم میترسم. در این ۷ ماه، سکوت و احترامِ من هیچ تغییری در او ایجاد نکرده و حتی حاضر به مراجعه به مشاوره هم نیست. بنده هم قفلِ درِ خونه رو عوض کردم، شاید تلنگری بشه، اما نشد. فقط میگه: «تو اول شکایت کن، بعد من.» اما من اصلاً با وجودِ بچه تصمیم به شکایت و رفتن به دادگاه ندارم و فقط میگم به خاطرِ بچه باید بسازم و هرچه هم میگم نمیخوام مهریه بذارم اجرا و شکایتی کنم، باور نمیکنه و میگه: «پس بیا همهچیتو ببخش، سهمِ خونهٔ من هم پس بده و برگرد تا بهت اعتماد کنم.» سؤالِ اصلیِ من از شما، در شرایطی که همسرم به من بیاعتماد است، اما همون مقدار هم رفتارهایِ مهربانانه داره و از خودگذشتگی هم کم نداشته، آیا امیدی به بازسازیِ این زندگی وجود داره؟ یا این که بهتر است برای سلامتِ روانِ خودم و فرزندم، مسیرِ جدایی رو انتخاب کنم؟ چطور میتونم تصمیمِ درست بگیرم تا هم کمترین آسیب به دخترم برسه و هم خودم، هم ایشون و از این بلاتکلیفی رها شم؟ خودم میگم نه مهریه اجرا بذارم، نه بهش فشاری بیارم، فقط خودمو رشد بدم، شاید بعد گذشتِ یکیدو سال، پیشرفتِ من رو ببینه، راضی بشه بیاد و با من و دخترمون زندگی کنه و اعتماد کنه و از اول خانوادهمون رو بسازیم. اما ایشون مدام فشار میارن که بیا از تمامِ حقوقِ مالیت، مهریه و نفقه و… بگذر تا هیچ اهرمِ فشاری نداشته باشی، بعد تصمیم بگیریم جدا بشیم یا زندگی کنیم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، خیر، من کلاً مخالفِ مهریهم، منظورم اینه که اینجوری نیست که طرفدارِ خانمها یا آقایون باشم و به نظرم مهریه داشتن و گرفتن کارِ درستی نیست، اما در شرایطِ شما، شما که اشتباه کردید. وقتی همون دمِ عقد دیدین که ایشون برخوردِ فیزیکی داشتن، دیگه نباید میگفتین و رفتین مهریه رو هم اجرا گذاشتین، نباید دوباره میگفتین که نه، باشه و پرونده رو ببندیم و همون موقع باید جدا میشدین. حالا اشتباه کردید، ادامه دادید و بعد با این که اون شرایط هنوز هم بوده، بچهدار هم شدین، یعنی چند تا اشتباه از طرفِ شما بوده، پشتِ سرِ هم. الان بچه یک و نیم ساله، بچهای نیست که طلاق بخواد روش فشاری بیاره.
برای این که هیچی از پدرش یادش نخواهد موند، چیزی نیست که اذیتش بکنه، زندگیِ اونجوری رو تجربه نکرده، اما بودنِ شما با ایشون در یه همچین شرایطی که داد و بیداد و دعوا و فشار و خشونتِ فیزیکی هست، بعداً این بچه رو نابود میکنه، چون یه همچین محیطی برای بچه محیطِ مناسبی نیست و من که همیشه بچهها در اولویتِ همهٔ نصیحتهام هستن و همیشه بچهها برام اولن. بارها و بارها گفتم اگر خونه یه محلی بشه که دائم داد و بیداد و بحث و خدای نکرده بخواد دعواهایِ فیزیکی باشه، طلاق بهتر از موندنه. میگم با این که همیشه میگم آدم باید رویِ رابطهاش کار کنه،
این فشاری هم که ایشون دارن به شما میارن، بیا از حق و حقوق بگذر، به نظرِ من اصلاً عادی و طبیعی نیست و شما نباید این کار رو بکنید. شما، من اگه جایِ شما باشم، از هیچکدوم از حقام نمیگذرم و به زندگی با ایشون هم برنمیگردم. اگر دلی دوستشون دارین… ببین، چون چیزایی که به من میگین، چیزاییه که این زندگی دیگه فایده نداره، ولی اگه دلتون هنوز داره بهتون میگه که: «نه، من اینو میخوام، من دوستش دارم، دوست دارم باهاش باشم.» از هیچ حقیتون اصلاً و ابداً نگذرید. به زندگیتون با دخترتون ادامه بدید، خودتونو بسازید، سیستمتونو از نظرِ روانی و عاطفی قوی کنید، به خودتون تکیه کنید، به قولِ خودتون رشدِ فردیتون رو زیاد کنید. ببینید بعد از یه سال و نیم، دو سال، سه سال چی میشه، ولی نه، از هیچی نگذریم.

