سوال کامل مخاطب: من زنی ۳۴ ساله هستم که ۱۲ ساله با کسی که همدیگه رو دوست داشتیم، ازدواج کردم و حاصل این ازدواج ۳ فرزند هست ناخواسته بود.
الان مشکلی که دارم اینه که شوهرم اوایل هر ۶ ماه یکبار عصبی بود، ولی الان شده هر روز و کتک میزنه؛ در حدی که مادرشوهر و خواهرشوهرم که شاهد قضیه هستن، به من میگن «برو شکایت کن». وقتی آرومه پدر خوبیه، ولی اگه چیزی باب میلش نباشه، نعرههایی میکشه که اعصاب من تحملش رو نداره، چه برسه به بچههای مضطربم.
نه وقتی برای تفریح میذاره نه چیزی؛ یا سر کاره، یا تو گوشیه یا خوابه. حتی به بچهها رسیدگی نمیکنه. البته برای تفریح و وقت گذروندن هرچیزی بخوایم داشته باشیم، فراهم میکنه. اما اگه زیاد حرف بزنم، فحاشی میکنه؛ به خودم، مادرم و پدر خدا بیامرزم فحشهای ناموسی میده.
من بارها به خودکشی فکر کردم. زنی هستم که هیچوقت دروغ نگفتم و بدون اطلاع اون جایی نرفتم نه اینکه زور باشه، خودم خواستم صداقت داشته باشم. اضافه هم بیرون نبودم؛ اگه کار داشتم رفتم، وگرنه اکثراً خونهم؛ نه مهمونی میرم نه دورهمی. سرم گرمِ بزرگ کردنِ بچههامه، اما مدام میگه تو خونه نیستی و خرابی. دیگه توان ادامه ندارم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزم، اینکه میگین ایشون تمام وسایل برای تفریحات و وقت گذروندن رو فراهم میکنه و وقتی اوکی هست پدر خوبیه، نکتهٔ مهمیه. در مورد سه تا بچه هم من حرف شما رو خیلی قبول ندارم؛ اگه به کاندوم حساسیت دارین و قرص هم نشده، میتونستین آییودی بذارین. حالا اگه ریسک داشته، باید همون بعد از بچهٔ اول لولهها رو میبستید، نه سرِ دومی یا سومی. بنابراین یه مقدار مسئولیت این قضیه با شماست.
در مورد اینکه به خودکشی فکر میکنین، من چندین بار گفتم و الان هم میگم: من حال شما رو میفهمم و شرایطتون رو درک میکنم، ولی این حرفتون اوجِ ضعف و خودخواهیه. آدم با وجود سه تا بچهای که مسئول مستقیمشونه و به دنیا آورده، نباید بگه «چون من خستهم، خودمو راحت میکنم و اونام دیگه به من مربوط نیست».
شما مسئول مستقیم سه تا بچه هستین و چه بخواین و چه نخواین، باید سطح تحملتون رو ببرین بالا و برای این سه تا بچه بمونین. انتخاب راحتترین و سریعترین راه (خودکشی)، نشون میده که باید خیلی رو خودتون کار کنین، خودتون رو قویتر کنین و عزتنفس و اعتمادبهنفستون رو در زمینههای مختلف ببرین بالا.
مگه همهٔ ما آدمها همسران خوب و عالی داریم که داریم به زندگی ادامه میدیم؟ خیلیا مجردن. خیلیا فرزند دارن و همسرشون فوت کرده، خیلیا شوهرشون ۴ هفته تو معدن کار میکنه و نیست. مگه هر کسی که خوشحاله و داره وظایفش رو انجام میده، حتماً شوهرِ خوب و عاشق داره؟ شما انگار اصلاً در سطح جامعه حرکت نکردین یا دقت نکردید.
منِ نوعی هرگز خوشحالی و آرامشم رو متصل به یک شخص و رفتارهای اون نمیکنم؛ این اشتباهترین کاریه که میشه در زندگی انجام داد. شادی مثل یک طنابه که باید ۱۰ تا ۱۵ تا قلاب مختلف داشته باشه. اگه من همهٔ ۱۵ تا قلاب رو به شوهر وصل کنم و اون پشتم رو خالی کنه، زمین میخورم. البته همسر شما کامل پشتتون رو خالی نکردن؛ حضور دارن و شرایط رو تأمین میکنن، من تاییدشون نمیکنم ولی مدلشون اینجوریه.
حالا میشه کار کرد و یه خرده بهترش کرد؛ اگه نشد هم مهم نیست. من شروع میکنم یه کاری پیدا میکنم، تو خونه سر خودم رو گرم میکنم، از خود همسرم کمک میگیرم یا یه بیزینس آنلاین راه میندازم. رو چیزایی که حساسه، حساسیت نشون نمیدم تا جروبحث بیخود اتفاق نیفته. وقتی این همه بهش گفتم بیا وقت بگذرون، نمیاد خب دیگه من هم نمیگم.
وقتی طرف کوررنگی داره و قرمز رو نمیبینه، من اگه هی قرمزهای مختلف بیارم و بهش نشون بدم، نمیبینه؛ بعد از یه مدتی هم اعصاب جفتمون خرد میشه. پس رها کنید. ما سعی میکنیم تغییر ایجاد کنیم؛ شد چه بهتر، نشد رها میکنیم و نه خودمون رو آزار میدیم نه طرف رو.
بعد هم شما ۳۴ سالتونه؛ یعنی چی توان ادامه دادن ندارم؟ خیلی هم خوب توان دارین؛ ۸۴ سالتون که نیست! خیلی هم کار خوبی کردین که صداقت داشتین؛ همینجوری ادامه بدین. حالا همسرتون آدم حساستری هست، مهم نیست. نوع حرف زدنتون رو بدون توبیخ، تنبیه و خرد کردن عوض کنین. مثلاً بگین: «من خیلی خوشحال میشم با هم بریم بیرون؛ کارام رو جوری تنظیم میکنم که تو هم باشی».
از این حرفای «توان ندارم» و «خودکشی» خواهش میکنم دیگه اصلاً نزنید. شما حالا حالاها توان دارید و اگه ندارید هم باید داشته باشین. بگردین تو خودتون توان رو پیدا کنین. این یه جا مخفی شده. سن 34 ما اصلا آدم بی توان نداریم اصلا.

