سوال کامل مخاطب: دو ماهه که با پسری آشنا شدم و در خارج از ایران زندگی میکنیم، در کشورهای اروپایی. من از خانوادهی مرفهی بودم، الان هم شرایط مالی خانوادهم خوبه. اما نذاشتم اون پسر بفهمه. چند روزه که یکم از شرایطم گفتم. تو این ۲ ماه من هیچی مالی ازش نخواستم، اما خودش میبره رستوران، کافیشاپ، و خوراک خونه، و تقریباً خوبه تو این موضوعات. اما چیز شخصی برای من نخریده، مثل لباس، و پولی تا حالا نذاشته تو جیبم. چون من اینجا شرایط پناهندگی هستم، اما اون چندسالیه که اینجاست، حدود ۱۲ ساله. گفته بود خانوادهی پولداری نیستن، اما من گفتم دوست داشتن و انسانیت و وفاداری برام مهمتره، و ادامه دادم باهاش. گاهی که از شهر خودم میرم پیشش که شهر دیگهست، نیاز هست تیکت قطار یا اتوبوس بگیرم، که هیچوقت نگفته خودم میگیرم یا پولش رو بهم بده. حالا چند روز پیش رفتم سفر و تو سفرم بهش گفتم پول لازم دارم. گفت چقدر؟ گفتم هرچقدر میتونی، یکم میخوام. بعد گفت قرضی دیگه؟ گفتم نه، اگه قرض نمیخوام، تو برای خودت هم قرض میدی؟ خلاصه، مبلغی زد به حسابم، مبلغ نه کم نه زیاد. اما پشتش پیام داد که رابطمون تموم شده، برگشتی وسایلت رو بردار و کلید رو بذار زیر در. من هم بهش کمی پیام دادم که برات متأسفم، رابطهای که با عشق و دوست داشتن و وفاداری کنارت بودم، برای مقداری پول اینجوری کردی… خلاصه، اون فکر میکرده که دوستام پرم کردن، و همش تو دلخوریاش میگفت به حرف دوستات نباش، اونا دشمنت، اونا رابطت رو خراب کردن…
خلاصه اینکه خواستم برم وسایلم رو بردارم، گفت صبر کن، باهم حرف میزنیم، اگه قانعت نکردم، میرسونمت. که رفتم و موندم و دوباره باهم ادامه دادیم. باهاش که حرف میزدم، میگه من بیشتر از این ندارم، اما هرچی دارم… پول زیادی ندارم…
ولی صبح که دوباره حرف میزدیم، تو صحبتش میگفت من نمیتونم خرجی تو رو بدم، خیلی بتونم از مخارج خودم و خانوادم دربیام. که گفتم من اگه بیپول باشی کنارتم، اما وقتی میگی خودم و خانواده ناراحت میشم ازت. یعنی چی؟ پس من چی؟ پس من چیکاره تو هستم؟حالا نمیدونم واقعاً چیکار کنم. دوسش دارم. اونم فکر میکنم دوستم داره، اما با این حرفش به شک افتادم. در کل نمیدونم چیکار کنم، رابطه رو تموم کنم یا ادامه بدم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، حرفهای خودت با هم ضدونقیضه. پسره از همون اول به شما گفته که من شرایط مالی خوبی ندارم و خیلی کارها رو نمیتونم برای شما انجام بدم. شما هم برگشتید جوابش رو دادید که من عشق و محبت و وفاداری و رابطه خوب برام مهمتره. خودتون اینو بهش گفتید، اونم گفته اوکی، شروع کردید. بعد از شروع کردن، دارید میگید نه این کارو نکرده، این کارو نکرده، این نه، اون نه.
اولاً، ایشون ۱۲ ساله اونجاست، و اونجا همهچی اگه برید زیر یه سقف، هرکی خرجومخارج خودش رو خودش میده، و چیزهایی که مشترکه، مثل اجاره خونه، آب، گاز، برق، اینا نصفنصف میشه تو بیشتر خانوادهها.
دومیش اینه که این از اول گفته، نه، شما هم گفتید باشه. بعد الان رفتید تو، نظرتون عوض شده. شما ازدواجم بکنید با این آدم، همینه. این نیست که شما رو دوست نداره یا جزو خانوادهش نیستید. اینه که ایشون مسئول چندنفر دیگه هست که قبل از شما بودن. نمیشه اگه اولین کار رو کردم، بعد شما میاید همهی اونا رو بریزم دور، که همچین چیزی ممکن نیست. اگر روزی وضعش بهتر بشه، بتونه به اونا برسه، کارهای خودش رو انجام بده، شما هم چشم.
اگر نه، بچه که نیستیم، ۴۲ سالتونه، اونم ۴۲ سالشه. یا با همین شرایط، اگه دوسش دارید، باهاش بمونید و هیچوقت هیچ توقعی نه برای بلیط قطار، نه اتوبوس، نه به قول خودتون کم بیارید جایی، پولی نه، دوا نه، دکتر از ایشون نداشته باشید، که تو ذوقتونم نخوره، رابطتون خراب نشه. یا اگه احساس میکنید نمیتونید، نه خودتونو اذیت کنید، نه این بندهخدا رو. چون معلومه دوستتون داره که باید باهاتون صحبت کرده و دوباره موندید. اونم اذیت میشه.

