سوال کامل مخاطب: خانوادهٔ من کوچکترین وابستگی به من ندارن، اما مادر شوهرم وضعِ مالی خوبی نداره. اوایل برادرشوهرم کمکِ مالیش بود، الان شوهر من خرجِ مادرشوهرمو میده و من ناراحت میشم.
تازه از منم قایم میکنه، میگه من ماهی دو تومن و سهماه یهبار پولِ دکتراشو میدم، اما دروغ میگه. الان داره هم اونو، هم مارو اداره میکنه. بهشم چیزی گفتنی، میگه من در حدش خرج میکنم، اگه ولخرجی میکردم نمیتونستم خونه و ماشین بخرم و بدهیهایم رو صاف کنم. میگه یه مادرِ پیر دارم، مگه چقدر خرجشه. اما خانم دکتر، اما من نمیتونم اعتماد کنم، حتی نمیتونم قناعت کنم چون میگم میبره میده به مادرش یا داداشِ بیکارش.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، شما خودت مادری و یه دخترِ ۶ ساله داری. فرض کن که بعداً دخترت انشاءالله بزرگ شه، درس بخونه، خیلی هم اوضاع خوب بشه، شما هم خانم تو خونه، خیلی خیلی سالهای آینده خیلی سال آینده انشاءالله، حالا حالا پیش نیاد، صد سال دیگه همسرتون فوت کنن. شما یه خانمی با سنِ بالا، همین یک دونه دختر و خانم خونه، و همسرتونم حقوقِ بازنشستگی ندارن، یا اگه داشته باشن به دردِ یه هفتهٔ شما نمیخوره.
بعد دخترتون که خودش سرِ کار میره و پول در میاره، از پولِ خودش دلش بخواد به شما کمک کنه، و بعد شوهرش بگه که من راضی نیستم تو به مامانت کمک کنی. شما اون موقع چه حسی بهت دست میده؟ نسبت به شوهرِ دخترت چه فکری راجع به شوهرِ دخترت خواهی کرد؟ اگه نشسته باشی پیشِ خواهر برادرای خودت، راجع به شوهرِ دخترت چه حرفی میزنی؟
آخه عزیزِ دل من، این چه حرفیه که من راضی نیستم؟ خواهراشم حتماً خانمهای تو خونهان، برن از شوهرشون که غریبهتره طرف خودش پسر داره برن از یه شوهرِ غریبه پول بگیرن، بدن به مامانشون؟ آخه میشه همچین چیزی؟ چرا آخه این حرفو میزنین؟
این اگه همسرتون چیزی از شما کم میذاشت خدا را شکر خونه هست، ماشین هست، همه چیزتون فراهمه اگه میگفتین دخترِ منو مثلاً بهترین مدرسهای که بچهام میتونسته بره برای هوشش، آیندش عالی بوده، ثبتنام نکرده که هزینهٔ مامانشو بده، من میگفتم خب باید یه خرده بیشتر، بازم نه اینکه ندن، مراعات کنن، یه خرده از اینور اونور بزنن که دخترشون حتماً اونجا بره. ولی الان که همهچیز اوکیه، خوب برای مامانشون اصلاً ۱۰ میلیون بزنن در ماه، وقتی همهچیزِ شما اوکیه، چرا مجبورشون میکنین که بهتون دروغ بگن سرِ یه مسئلهای که اصلاً نه تنها مشکلی نیست؟
شما باید بسیار بسیار خوشحال باشید که همسرتون مردِ خانوادهست. این یعنی شما، دخترتون ۱۶، ۲۶، ۳۶ سالشه، خیالتون از همسرتون همیشه راحته که حواسش به خانوادهٔ خودشه. خودتون دارین این آدمو خراب میکنید. اون وقت اگه دخترشون ۱۶، ۱۷ ساله شد، بعد این آقا یه خانمِ دیگهای رو دیدن، بعد یهو خوششون اومد، چون اون خانم بسیار مهربون بودن و مامانشونم مهربون بودن و قدرِ یه آدمی که خانوادش رو خیلی دوست داره میدونستن، بعد جذبشون شدن، اون موقع میخواین چیکار کنین؟
این کاری که دارین الان میکنید، نتیجهاش ۵ تا ۶ سال، ۷ سال آینده میشه اون. دروغ از دروغهای کوچیک شروع میشه و الان مسئولِ دروغگفتنِ ایشون شمایین. دروغگفتن کارِ خوبی نیست، ولی شما دارین مجبورشون میکنین دروغ بگن. این اصلاً مسئلهٔ مهمی نیست.
باید انقدر باهاتون راحت باشن، اصلاً باید خودتون بگین، شما باید پیشنهاد بدین. باید بگین چرا سه ماه یهبار پولِ دکترای مامانتو میدی؟ اگه این ماهم قراره بره، بدیم پولشو که بره دکتر. شما باید پیشقدم بشین، عزیزِ من، نه برعکس که.

