سوال کامل مخاطب: خانم هستم، چهلویک ساله. وقتی یک سال و نیمه بودم، متأسفانه پدر و مادرم از هم جدا شدن و حدودِ شش-هفت سالگی تازه متوجهِ داستانِ جداییِ پدر و مادرم شدم و تا اون موقع فکر میکردم پدربزرگ و مادربزرگم، پدر و مادرم هستن. این مسئله اولین شوکِ زندگیم بود. در سنِ بیستوشش سالگی با همسری بسیار ایدهآل ازدواج کردم و دو فرزندِ بسیار عالی و موفق دارم. از نظرِ روابط با دوستان و همکارانم، فردی بسیار مورد اطمینان، مهربان و همراه هستم. از طرفِ همسرم و خانوادهٔ ایشون هم همیشه بهخاطرِ نوعِ رفتار و روابطم مورد ستایش و قدردانی قرار میگیرم.
خانم دکترِ عزیزم، خلاصه که همهچیز بیش از حد و بدونِ منطق خوب و بینقصه و خدا میدونه چه انرژیِ وحشتناکی ازم گرفته شد برای ساختنِ این زندگی و روابط؛ جوری که حس میکنم سنِ شناسنامهای من درسته چهلویکه، اما سنِ روحیم به یه خانمِ هفتاد و پنج ساله میخوره.
مسئلهای که الان برام چالش شده اینه که نکنه با همسرم که اختلافِ سنیِ دو ساله داریم، از نظرِ افتِ سطحِ انرژی و شادابی که حس میکنم تو من استارتش خورده و ایشون خیلی جوان و پرانرژی هستن، تو آینده به مشکل بخورم. یه حسی شبیه به رها شدن و ترک شدن از طرفِ کسی که دوستش دارم، بهدلیلِ اینکه نتونم براش کافی باشم، مدتیه تو من بیداد میکنه.
حتی این حس رو دربارهٔ بچههام هم دارم و اینقدر مادرِ بیشازحد حمایتگری هستم که گاهی اوقات تو خلوتِ خودم فکر میکنم شاید این میزانِ پیگیری و حمایت لازم نیست؛ اما اگه کمی از این موضعِ خودم پایین بیام، عذابِ وجدان آبروم رو میبره که تو مادرِ خوب و کافی نیستی و…
خانم دکترِ عزیزم، ایمان به دانش، مهارت و کلامِ شما عمیقاً تو جانم نشسته. ممنون میشم راهی رو بهم نشون بدین که بتونم این فشارِ روحی که روم هست رو هندل کنم و از درون به آرامش برسم؛ به همون آرامشی که همه تو ظاهرم میبینن، اما من تو حسرتِ داشتنش هستم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزِ دلم، شما بسیار بسیار مادر و همسرِ خوبی هستین. وقتی همه اینهمه دوستتون دارن و دل دارن حتی خانوادهٔ همسر، الکی نیست که چون سنتون بره بالا، یا احساسِ خستگی کنین، یا خدای نکرده پیریِ زودرس داشته باشین، کسی بخواد شما رو بهخاطرش کنار بذاره. روابطِ انسانی اصلاً اینجوری نیست.
اینکه مادرِ پیگیری هستین هم عالیه، اصلاً مادرها باید اینجوری باشن. ما چیزی به اسم توجه، دوست داشتن و حمایتِ بیشازحد از کودک اصلاً نداریم. این یه باورِ اشتباهه که تو جامعهٔ ما رایج شده. شما دارین کارِ بسیار درستی میکنین. نگرانیتون بهجا نیست و نگرانی و ترستون محلی از اعراب نداره.
ولی اگه میخواین خیالتون راحتتر بشه، الان که بچهها بزرگتر شدن، همهچی عالیه، همهچی سرِ جاشه و احتمالاً وقتِ شما نسبت به قبل یه خرده بیشتره، من پیشنهاد میکنم شروع کنین به خودتون یه کم رسیدن. این کار با دو ساعت وقت گذاشتن در روز که تازه زیادم هست، آنچنان سنتون (سنِ فیزیکی و سنِ روحیتون رو) از نظرِ انرژی به عقب برمیگردونه و احساسِ جوانی میکنین که خدا میدونه چهجوری.
میتونین روزی بیست دقیقه مدیتیشن انجام بدین، که خیلی هم کارِ راحتیه. روزی چهل و پنج دقیقه هم یه ورزشی که ضربانتون رو بالا میبره انجام بدین، ولی این کارها رو هر روز به مدتِ سه ماه انجام بدین. اینقدر اثرِ زیادی خواهید دید که خودتون باورتون نمیشه؛ ولی شما که اینقدر آدمِ قوی هستین، واقعاً باید پشتش رو بگیرین و انجام بدین.
روزی بیست دقیقه مدیتیشن رو بهتره که قبل از خواب انجام بدین، چون کیفیتِ خوابتون رو بالا میبره. روزی چهل تا چهل و پنج دقیقه ورزشی انجام بدین که ضربانتون رو ببره بالای صد و بیست. اگه ساعتی ندارین که ضربان رو نشون بده، وقتی به نفسنفس افتادین، شدتِ ورزش رو کم کنین. این چهل دقیقه، اون هم بیست دقیقه، میشه یک ساعت. روزی یک ساعت هم به خودتون برسین.
این رسیدگی میتونه خوابِ بعدازظهر باشه، میتونه مثلاً دو ماه یه بار رفتن به سلمونی و رسیدن به موهاتون باشه، میتونه سه چهار ماه یک بار رسیدن به پوستتون باشه. کارهای عجیبوغریب نمیگم، کارهای عادی؛ ناخنهاتون رو درست کنین، مدلِ لباس پوشیدنتون رو عوض کنین و کارهایی بکنین که همسرتون و فرزندانتون دوست دارن بهخصوص همسرتون، چون ممکن نیست که بچه شما رو کنار بذاره. اگه نگرانی بابتِ همسرتون هست، کارهایی بکنین که همسرتون نسبت بهشون احساسِ خوبی داره؛ مثلاً فرض کنین ایشون پینگپنگ بازی میکنن و شما بلد نیستین، برین یاد بگیرین.
شما اگه این روزی یک تا دو ساعت وقت رو برای خودتون بذارین، از نظرِ روحی، روانی و انرژی کاملاً پر میشین. یکی از چیزهای خیلی خوبِ دیگه هم که سطحِ انرژیِ آدم رو بالا میبره (اگه ادامهدار باشه)، اینه که چیزهای کمدی و خندهدار ببینین. از اون یه ساعتی که گفتم کارهایی که همسرتون دوست دارن رو انجام بدین یا رسیدگیِ فیزیکی به خودتون بکنین، یه ربع بیست دقیقهاش رو چیزهای کمدی که برای شما جالبه و واقعاً از تهِ دل بهشون میخندین ببینین. خواهش هم میکنم بعد از سه ماه حتماً خبرش رو به من بدین که چه اتفاقی براتون افتاده.

