سوال کامل مخاطب: من یه خانمِ سیوپنجساله هستم که قبلاً با یه مردی سه ماه زندگیِ مشترک رو تجربه کردم. بهعلتِ مصرفِ شیشه ازش جدا شدم. بعد از پنج سالِ جدایی با همسرم ازدواج کردم که ایشون دو تا بچه داره؛ یه دختر و یه پسر. از وقتی باهاش ازدواج کردم، خیلی محدود شدم. درسم رو ول کردم و رفتوآمدم با خانوادهٔ خودم خیلی کم شده؛ چون ایشون انتظار داره هر جا میرم بچههاش رو ببرم و من نمیتونم. اوایل گفت سی درصدِ نگهداریِ بچهها با توئه، ولی الان همش با من شده. همسرم ازم انتظار داره مادری کنم، درصورتیکه من اصلاً مادر نشدم و این کار رو بلد نیستم. دو ساله که با این آقا زندگی میکنم. بهشدت دعوای فیزیکی و فحاشی بینمون سرِ بچههاش پیش اومده؛ مخصوصاً دخترش. دخترش بهشدت دروغگوئه و چغولی میکنه. هفت سالشه، ولی با پسرش که ده سالشه مشکلِ آنچنانی ندارم. همسرم خیلی پشتوانهٔ دخترش شده و اون هم این موضوع رو فهمیده. الان طوری شده که از دخترش متنفرم، وقتی میبینمش تپشِ قلب میگیرم و اصلاً نمیخوام باهاش همکلام بشم. نمیدونم باید چیکار کنم. بهدلیلِ اینکه استقلالِ مالی ندارم و قبلاً هم یک بار ازدواج کردم، برام سخته که دوبار تصمیم به جدایی بگیرم. لطفاً کمکم کنین.
پاسخ:دکتر طناز فرازی
گاهی من رو توی یه موقعیتی قرار میدین که مثلاً یه چوبِ جادویی از یه جایی دربیارم و توی این عالمِ واقعیتی که باید باهاش زندگی کنیم، یه موقعیتی رو خلق کنم که خلقکردنی نیست. اولاً که عزیز من، این بچه هفت سالشه. یعنی شما دارین به یه دختربچهٔ کوچولوی هفتساله اجازه میدین که شما رو که بیستوهشت سال ازش بزرگترین، سرِ انگشتش بگردونه و بخواد حتی مسیرِ زندگیِ شما رو تعیین کنه. خب این اشکالِ اون بچه نیست؛ این ایراد از شماست که بلد نیستین رابطههاتون رو با بچه یا آدمِ بزرگ مدیریت کنین. این موضوع رو باید یاد بگیرین.
دومین مسئله اینه که به من میگین: «من استقلالِ مالی ندارم، یه طلاق هم دارم، نمیتونم بیرون بیام و این تصمیم برام سخته؛ چون هم از نظرِ مالی اذیت میشم و هم دو تا مهرِ طلاق توی شناسنامهام میخوره.» ولی کتک و کتککاری هست، این بچه هم هست و ازش متنفرم. خب عزیزم، توی همچین محیطی که نمیشه موند. این کتک و کتککاری و فحاشی بهقولِ شما با بالا رفتنِ سن بیشتر میشه. بچهای که هفت سالشه اینجوریه، شما فکر میکنین پونزده سالش بشه چه اتفاقی میافته؟ قشنگ درِ خونه رو باز میکنه، شما رو بیرون میذاره، در رو میبنده و باباش هم هیچی بهش نمیگه. اگه الان باباش چیزی نمیگه و اون میتونه رابطهاش رو با باباش مدیریت کنه، بعداً که دیگه واویلاست.
بعد میگین ازش متنفرین و تپشِ قلب میگیرین. اصلاً خیلی عجیبه که آدم چطوری میتونه از یه بچه به این کوچیکی متنفر بشه؟ بچه چرچیل که نیست. اون هم یه سری ترسها و اضطرابها داره و براساسِ اونها داره عکسالعمل نشون میده. شما وقتی ازش متنفرین، چهجوری میخواین سالها توی این زندگی بمونین؟ پس یا باید بمونین و سعی کنین در جهتِ مثبت تغییری ایجاد کنین، یا جدا بشین. اگه میمونین و نمیتونین تغییرِ مثبتی ایجاد کنین، باید شرایط رو تحمل کنین. تغییرِ مثبت چیه؟ این بچه هر کاری که میکنه، شما بهش محبت کنین. اصلاً مهم نیست چی میگه. بچه انرژیِ ما رو میگیره و وقتی دوستش نداریم، این رو میفهمه. تنفرتون از این بچه رو به عشق تبدیل کنین و واقعاً هواش رو داشته باشین.
اینکه میگین من مادر نبودم و نمیدونم چهجوری باید مادری کنم؛ مگه مامانهایی که بچه به دنیا میارن قبلاً مادر بودن که بدونن چهجوری باید مادری کنن؟ همه با گذشت زمان این کار رو یاد میگیرن. شما هم با زمان یاد میگیرین و این مهم نیست. اصلاً محبت و توجه روی بچهها خیلیخیلی مؤثره و اینرو به اونروشون میکنه. شما میتونین از این رابطهای که با تنفر همراهه، یه رابطهٔ قشنگِ دوستانه با این دو تا بچه بسازین که واقعاً شما رو از مامانِ خودشون و از باباشون بیشتر دوست داشته باشن. جوری که اگه خداینکرده بحثی بین شما و باباشون پیش بیاد، اصلاً طرفِ شما رو بگیرن.

