سوال کامل مخاطب: من ۱۳ سال پیش متوجه خیانت همسرم شدم که نتیجهٔ این خیانت هم یه بچهست. ۲۱ سال از زندگیم میگذشت که عشق و علاقهٔ مابینمون زبانزد خاص و عام بود. من هم دوتا دختر دارم. وقتی بهش گفتم که متوجه شدم، رفته بودم که همهچیز رو تمام کنم، ولی التماس کرد و گفت که نرو و آبروم رو نبر، جبران میکنم. نذاشتم هیچکس، حتی پدر، مادرم و بچهها بفهمن و وایسادم، ولی خیلی سخته؛ مخصوصاً چون پای اون بچه وسطه.
داره جبران میکنه و متوجهٔ علاقهاش به خودم هستم، ولی خیلیوقتها نمیتونم اعتماد کنم. وقتی دعوامون میشه و کاری میکنه که از دستش ناراحت میشم، دوباره تمام روزهایی که متوجه میشدم یه آدم دیگه هست، تمام حرفها و تمام هشدارهایی که داده بودم، همه برمیگرده و مثل خوره به جونم میافته و یه چیزهایی رو برای هزارمین بار تکرار میکنم که اینجوری کردی و اونجوری کردی. وقتی لباسی میپوشم که بهم میاد و میرم جلوی آینه و میبینم که نه، خیلی هم قیافهٔ داغونی ندارم، همش میگم حق من نبود. وقتی یادم میافته که توی رابطهٔ جنسی هیچوقت کم نذاشتم، همه آزارم میده و مثل یه بمب میترکم. گاهی اوقات احساس میکنم خودم رو توی چاهی انداختم که دیگه نمیتونم ازش بیرون بیام؛ چون الان داماد هم دارم. گاهی اوقات فکر میکنم شاید شهامت جداشدن رو نداشتم. دوگانگیِ بد و سختیه؛ کاش میشد با حرفهاتون کمکم کنین.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اولاً که شما کار درست رو کردین. آدم با دوتا بچه، اون هم دوتا دختر که نوع دلبستگیشون به پدر با نوع دلبستگی پسر فرق میکنه، رابطه رو خراب نمیکنه بره. در مقابل اونها مسئول هست و بنابراین باید به این مسئولیت احترام بذاره؛ شما بچهها رو آوردین دیگه، خودشون که نیومدن. بعد هم ببینین، این اشتباهیه که خیلی از خانمها و آقایون (نه فقط آقایون) در طول زندگی ممکنه یک بار یا گاهی چند بار مرتکب بشن، ولی معنیش واقعاً این نیست که خانوادهشون رو دوست ندارن یا نمیخوان باهاشون باشن یا میخوان زندگیشون رو بههم بزنن.
صرفاً یه اشتباهه که بهدلیلهای خاصی اتفاق میافته؛ حالا وقتی راجعبه خیانت مفصل صحبت کردیم، همه رو میگم. اما این تیکهای که خودتون هی اینها رو مرور میکنین، تقصیر شماست. آدم زمانی که یک نفر رو به هر دلیلی یا بهخاطر خود اون شخص، یا بهخاطر آبرو، یا بهخاطر بچهها و آیندهٔ بچهها میبخشه، اون پرونده رو باید ببنده و کنار بذاره. پرونده میره و سوخته میشه؛ دیگه نمیتونین درش بیارین و ازش استفاده کنین. اگه هم آدم درست نمیبخشه، میگه نبخشیدم، ولی نمیتونه توی حد وسط حرکت کنه. حد وسطش میشه این حالی که شما دارین؛ چون نتونستین درستحسابی ببخشین، کنار بذارین و واقعاً یه فرصت دوباره به این آدم بدین. مدل شما اینه که نه، من بهش فرصت دوباره نمیدم و فقط تحمل میکنم. خب، این کار رو برای شما و ایشون سخت میکنه و خداینکرده ممکنه با رفتارتون کار رو به جایی برسونین که ایشون احساس کنن اصلاً چه کار خوبی کردم که همچین کاری کردم؛ این آدم که اینجوریه، اینجوری حرف میزنه و هر اتفاقی میافته این رو میگه که من دارم جبران میکنم ولی نمیفهمی و متوجه نیستی. وقتی من خونه رو که محل آرامش یه نفره، به هر دلیلی براش تبدیل به جهنم کنم، دیگه خیلی از اونجا خوشش نمیاد.

