سؤال کامل مخاطب: من ۳۳ سالمه (دخترم) و پارتنرم ۳۶ سالشه. حدود ۵، ۶ سال رابطه داریم و قبلش ۲ تا ۳ سال همکار بودیم. اوایل فقط در جمعهای دوستانه، مهمانیها، فقط با حضورِ خواهرم بیرون میرفتیم و هیچ وقت تنهایی نبودیم. بعد از این که پیشنهادِ بیرون رفتنِ دونفره رو داد، رابطه نزدیکتر شد. حدود ۲ ماه بعد خودش بحثِ ازدواج رو مطرح کرد و پرسید حاضرم باهاش ازدواج کنم یا نه. من قبول کردم و بعد از همین اطمینان، رابطهٔ جنسی بین ما شکل گرفت. ولی بعدتر این موضوع رو یا فراموش کرد یا گفت منظورش شاید صیغه بوده و من درست متوجه نشدم. او واقعاً فراموشکاره و حافظهٔ ضعیفی داره و اینو بارها دیدم. از طرفِ من هم چون همیشه دلم میخواست پیشنهادِ ازدواج از سمتِ خودش باشه، دیگه مستقیم راجع به ازدواج صحبت نکردم. بعد از ۱ یا ۲ سال رابطه، اولین جدایی ما اتفاق افتاد، چون گفت کلاً به ازدواج فکر نمیکنه. من هم احساس کردم رابطهٔ قبلی که داشته رو هنوز در ذهنش نبسته. به همین دلیل رابطه برای مدتی تموم شد (حدود ۵ ماه). اما بعد برگشت (۵ ماه بعد) و گفت پشیمون شده، ترسهاش بیخود بوده و بدونِ من نتونسته ادامه بده. بعد از این بازگشت، حدود ۳ سال با هم بودیم. بعد از این ۳ سال، به دلیلِ بیتوجهی که فکر میکردم هست و پیشرفت نکردنِ رابطه، من رابطه رو قطع کردم. دو ماه بعد دوباره دیدار داشتیم و برگشتیم، اما از اون زمان احساس کردم سردتر و بیحرارتتره. راستش من به خاطرِ حسِ مسئولیتی که داشتم، دوباره به رابطه برگشتم، چون فکر میکردم با رفتارِ تند و جداییم به او آسیب زدم. الان میگه خیلی سردرگمه و نمیدونه ازدواج رو میخواد یا نه. میگه اختلافهای فکری، بحثها و چالشهایی که بین ما بوده باعثِ ترسش شده. همینطور به این موضوع اشاره میکنه که گذشتهٔ همدیگه رو میدونیم، مثلِ این که من قبلاً کارِ مدلینگ میکردم (که همون اوایلِ رابطه کنار گذاشتم) یا این که از روابطِ قبلی هم خبر داریم. که نظرِ من هرکسی ممکنه رابطهای داشته باشه قبل و نمیشه محکوم کرد، ولی اون میگه نمیتونه بپذیره و میگه کنار اومدن با اینها براش سخته. البته اینها رو همون بارِ اول جدایی گفته بود، ولی بعد از آشتی گفت حلش کرده. با این حال، وقتی من برای بارِ دوم جدا شدم، دوباره همهٔ اون تردیدها و نشدنها براش زنده شده.
یکی از مسائلی که خودش مطرح کرده اینه که ادامه دادنِ رابطه بدونِ ازدواج و تصمیمِ جدی، مخصوصاً با بالاتر رفتنِ سنِ من، براش عذابِ وجدان داره. همینطور رابطهٔ جنسی در چارچوبِ عرف و مذهب براش احساسِ گناه ایجاد کرده و تحملِ این وضعیت براش سخت شده.
در حالی که میدونم ما هر دو تروماهایی داریم، هر دو آسیب دیدهایم، ولی میخوام با کمک و راهنماییِ شما بتونیم درمان بشیم، رابطهمون رو حفظ کنیم و به موفقیت برسونیم. (و گوشهٔ ذهن داشته باشید که من فکر میکنم بعد از فوتِ مادرش، این تردیدها و فشارها براش حادتر و شدیدتر شد، چون پایبندِ اصولی انگار بوده که مادر تأکید داشته گناهه و الان ناظر میبینه.)
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزِ دلم، این چیزی که شما برای من تعریف میکنید که چند دفعه جدا شدیم و هر دفعه که برگشتین، رابطه پسرفت داشته نسبت به قبل و حرفهایی که ایشون میزنن، نشون میده که ایشون شما رو نمیخوان. به همین سادگی. این که آدم بیاد، هی تو زر ورق بپیچتش، ببرتش بالا پایین: «نه این به خاطرِ اینه، نه این به خاطرِ اونه. نه، من میشناسمش، منو دوست داره ولی نمیتونه تصمیم بگیره.» نه عزیزِ دلم، اینجوری نیست. هر آدمی وقتی یه چیزی رو به اندازهٔ کافی بخواد، نمیگم وحشتناک زیاد بخواد، نه، فقط به اندازهٔ کافی بخواد، در موردش تصمیم میگیره و اون تصمیم رو عملی میکنه، حالا چه بعدش باعثِ پشیمونی بشه، چه نشه، ولی تصمیمش میگیره و عملی میکنه.
ایشون شما رو نمیخوان و ازدواج با شما رو هم نمیخوان. هی هم دارن مستقیم و غیرمستقیم بهتون میگن و شما دارین مستقیم یا غیرمستقیم، بدونِ این که خودتون بدونین، هی بهشون یه عذابِ وجدانهایی رو میدین یا یه حرفهایی بهشون میزنین که مرددشون میکنین، ولی این تردید خیلی زیاد ادامه نداره، دوباره برمیگردن سرِ جایِ اصلی، چون اصلش اونه، اصلِ خواستشون اونه.
با عذابِ وجدان و این تردیدها و اینا نمیشه یه نفر رو آورد تویِ رابطهای که نمیخواد و رابطهای که اینقدر طولانی میشه بدونِ این که به نتیجه برسه، اصلاً درست نیست. اگه پستهای من همه رو نگاه کرده باشی، دیدی که من بارها و بارها گفتم اگر دوستدختر، دوستپسری هستید که بیشتر از یکی دو سال از رابطهتون میگذره، دیگه خیلی به ازدواج فکر نکنید، چون اگر هم اتفاق بیفته، احتمالِ این که پایانِ خوشی داشته باشه، خیلی خیلی میاد پایین. رابطهٔ دوستدختر، دوستپسری، رابطهٔ آزاد با رابطهٔ متأهلی کاملاً متفاوته. دو تا چیز از دو تا جنسِ مختلف هستن و بعد از یه دوستی به این طولانی که شما با ایشون داشتید، خط شدنش به ازدواج، اگر هم بشه که درست نیست با چیزهایی که شما به من میگید، پایانِ خوبی نخواهد داشت.

