سوال کامل مخاطب: من خانم ۲۶ سالهای هستم و همسرم ۳۲ سالشون هست. من قبلاً ازدواج ناموفق داشتم، اما همسرم نه. قبل اینکه بیان خواستگاری، شرایطم رو بهشون گفتم و خانوادشون هم میدونستن و من رو قبول کردن. الان تقریباً یک سالی میشه که عقدیم، اما رابطهٔ جنسی کامل داشتیم. بیشترِ بحث من و همسرم راجع به خانوادشون بود که دخالت میکردن و حرفای پنهونی با همسرم داشتن. منم انتقاد میکردم و این باعث میشد بینمون بحث راه بیفته.
الان تقریباً ۳ ماه بود که ازشون خبر نداشتم. دفعهٔ آخر بحثمون خیلی شدید شد؛ رفتم مهریهم رو اجرا گذاشتم که تلنگری بشه و سمتم برگرده تا همهچی رو درست کنه، اما نیومد که هیچ، رفت ازم شکایت «فریب در ازدواج» کرد که «من شرایط خانم رو نمیدونستم و من رو گول زده». اولین جلسهٔ دادگاهِ فریب برگزار شد و ما رفتیم؛ کلی بهمون بیاحترامی کردن و کلی دروغ و تهمت بهمون زدن. الان همسرم یک هفتهای میشه که برگشته و میگه: «بیا صحبت کنیم و مشکل رو حل کنیم، شرایطهایی دارم که باید بشنوی». خانم دکتر، من چیکار کنم؟ نظر شما چیه؟ من بهشدت دوستش دارم، اما خانوادم نسبت بهش دلسرد شدن.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، حرفی که دارین میزنین، خیلی حرف بیمنطقیه. احترام یکی از چیزهای خیلی مهمیه که توی دوستداشتن وجود داره. وقتی تا این حد پردهها پاره شده و بیاحترامی اتفاق افتاده، ایشون که از خانوادش جدا نمیشه، مشکل خانوادش هم با شما هرگز حل نخواهد شد. الان خانوادهٔ شما هم ایشون رو دیگه دوست ندارن. فرض کنیم مشکل بین شما دو تا حل شد؛ از خانوادههاتون که نمیتونین بکنین و برین. بعدش چه اتفاقی میخواد بیفته؟
بعد هم کسی که شما رو میشناسه و گفتین خودش شخصاً رفته همچین تهمتی به شما زده و گفته شما بهش دروغ گفتین، واقعاً میخواین دوباره باهاش برگردین و زیر یه سقف زندگی کنین؟

