سوال کامل مخاطب: ۱۶ ساله که با آقای متأهلی که دو فرزند دارن، در رابطه هستم. از ابتدا میدونستم رابطهٔ ما سرانجامی نداره. هشت سال پیش به درخواست من، ارتباط جنسی کامل برقرار کردیم. رابطهمون ادامه داره؛ گاهی کم، گاهی زیاد. اما چون ایشون الان در آستانهٔ ۵۹ سالگی هستن، یک ساله که رابطهٔ جنسی نداشتیم. وقتی ازشون پرسیدم، میگن مشکلهای روانی و جسمی مانع میشه. البته دچار بزرگی پروستات هستن و گفتن گاهی خیلی کم با همسر خودشون رابطه داشتن، اما نه روتین؛ با ایشون هم میلشون کمه. به نظر شما با اینکه ما محل زندگی مشترک نداریم، علت سردی ایشون چی میتونه باشه؟ دلزدگی، دوست نداشتن یا غیره؟ در ضمن همسر ایشون یه سال با ایشون تفاوت سنی دارن و من ۲۰ سال. چیکار کنم رابطهمون بهتر بشه؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
الان دارم فکر میکنم و واقعاً نمیدونم چی بگم. ببینین عزیز دلم، رابطهای که واردش شدین، اشتباه بوده. میدونم حالا هشت سال کار کرده و خوب گذشته، اما رابطهٔ اشتباهیه.
آدمها با بالا رفتن سن هی بیشتر و بیشتر به خانواده و فامیل درجهٔ یکشون نزدیک میشن. با بزرگ شدن بچههاشون و اضافه شدن به تعداد افراد خانواده، بچهها ازدواج میکنن، داماددار میشن، عروسدار میشن و نوهدار میشن؛ چیزهایی که میتونن از دست بدن، بیشتر میشه.
بنابراین اگه کاری دارن میکنن که اون کار، هرچی میخواد باشه (رابطهٔ خارج از ازدواج باشه، اعتیاد به قمار باشه، اعتیاد به مثلاً مشروب باشه، اعتیاد به مواد باشه، هرچی که باشه)، ترس زیادی پیدا میکنن از اینکه اگه خانواده بفهمه، طرد بشن.
چون تو اون سن و سال، آدمها نمیخوان چیزهایی رو که براش کار کردن و زحمت کشیدن، از دست بدن یا بچههاشون رو از دست بدن. هیچکس تو سن بالا از تنهایی خوشش نمیاد.
ایشون یه تاریخچه با خانوادهشون دارن که با شما اون تاریخچه بسیار بسیار کمتر و کوچکتر و کوتاهمدته. بنابراین خیلی طبیعیه که هرچی سنشون بالاتر بره، فاصلهشون از شما بیشتر بشه و به خانوادهٔ خودشون نزدیکتر بشن.
اینکه اختلاف سنشون با خانمشون کمه و با شما زیاده، یا ایشون بد هیکلن و شما خوشهیکلی، یا ایشون خوشگل نیستن و شما هستین، هیچکدوم فایدهای نداره. همهش به اون طول زمانی ربط داره که با هم زندگی کردیم، اتفاقهایی که افتاده و بالا و پایینهایی که داشتیم. از یه سنی به بعد، اینها شروع به مهم شدن میکنه، وزنش سنگین میشه و آدم رو نگه میداره و به طرف خانوادهاش میکشه.
بنابراین من اگه جای شما باشم، منتظر خواهم بود که این رابطه هی کمتر و کمتر بشه و ایشون هی کمرنگتر و کمرنگتر بشن. من اگه جای شما باشم، بهجای اینکه بخوام سعی کنم… من میفهممتون، الان من اصلاً قضاوتتون نمیکنم و دارم حالتی رو که میخواد اتفاق بیفته، بدون قضاوت براتون توضیح میدم. اصلاً هم بهتون نگفتم کار خوبی کردین یا کار بدی کردین؛ هیچی. یه کاری کردین، انجام دادین و الان اینجا وایستادین.
عزیز دلم، تو این رابطه با گذشت زمان هی بیشتر غرق میشین و بعد زمانی که این اتفاقهایی که من میگم بیفته، بسیار بسیار زیاد اذیت میشین و دلتون میشکنه.
بهجای اینکه الان فکر کنین چیکار کنین که سردی ایشون با تو از بین بره و بیشتر بکشینشون طرف خودت، خودتون رو قوی کنین، محکم کنین و فکر کنین چجوری از این رابطه بیرون بیاین، قبل از اینکه کسی بخواد شما رو کنار بذاره. چون اونجوری هم دلتون میشکنه، هم غرورتون و بعد درست کردنش کار آسونی نیست. میشه درستش کرد، ولی خیلی زمان میبره و خیلی اذیت میشین.
سنتون هنوز بالا نیست و خیلی آیندهٔ روشنی دارین. من اگه جای تو باشم، این خط رو ادامه نمیدم. فکر نکن نمیخوام بهت بگم که این کار رو، این کار رو، این کار رو بکن تا طرف بهت نزدیک شه. واقعاً اگه راهی بود، سعی میکردم کمکت کنم. ولی من میدونم؛ من کارمه و میدونم بعدش چه اتفاقی میافته. اذیت میشی.

