سوال کامل مخاطب: من یه خانم مجرد ۴۸ ساله هستم. ۱۲ سال پیش یکی که بهم معرفی کرده بودن برای ازدواج (۲ سال از من بزرگتر و مجرد)، رفتیم همو دیدیم ولی هیچکدوم قصد ازدواج نداشتیم. اون گفت: «تو به اونا بگو که قبول نکردی»، من میگفتم: «تو بگو». بالاخره خودم گفتم ما برای ازدواج مناسب هم نیستیم، ولی با دوستیمون ادامه دادیم. خانواده این آقا همشون آمریکا هستن، فقط ایشون با مادرش زندگی میکنه. مادرش همش مریضه؛ اوایل هم یه بار عنوان کرد که خسته شد از سرویس به مادرش. شکل دوستیمون اصلاً مشخص نشد. انگار مثل یه کِش، یا با انرژیش یا حرفاش کشیده میشم سمتش، بعد انگار ول میکنه و من میمونم و خودم. البته سختیامو کشیدم، زمانیکه ازش جدا میشدم، خودمو بیشتر شناختم، عشق به خودم بیشتر شد، ولی خیلی دوستش دارم. در طول این سالها هیچوقت نشد درباره ازدواج حرف بزنیم، یا یه بار اگه من میگفتم، هی به شوخی یه چیزایی میگفت. خودمم خیلی اهل ازدواج نیستم، ولی دوست دارم کنارم باشه.
میدونید، انگار نمیخواد وارد رابطه عمیق عاشقانه بشه. ممنون میشم راهنماییم کنین.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین، سن شما و ایشون الان سنی نیستش که… خب حقم دارین، یعنی آدم بخواد فکر کنه که خب ازدواج کنم، خانواده تشکیل بدم، بچهدار بشم. اینکه دوست دارین یک همراه در کنارتون باشه بسیار طبیعیه؛ ولی اینکه ۱۲ سال در کشوقوس این داستان بودین و هیچوقت صحبتی نشده… حالا ازدواج مهم نیست، از اینکه چهار روز در هفته با هم باشیم، سه روز نباشیم، خیلیا اینجورین.
وقتی سن میره بالاتر، چون آدما انعطافپذیریشون کم میشه و سالها تنها زندگی کردن و یک تغییر بزرگ و با یک نفر بهصورت دائم بودن براشون سخت میشه. خیلیها در خارج از ایران (حداقل من ایرانو خیلی به سیستمش، یعنی به سیستمش وارد هستم، ولی چون تعداد آدمایی که باهاشون صحبت میکنم زیاد نیست، نمیتونم راجع به ایران حرف بزنم) در خارج از ایران اینجوریه؛ با هم قرار میذارن در سن و سال شما و این آقا که: «آقا، ما هرکدوم خونه زندگی خودمون رو داریم.»
که اون نه بهخاطر خیانت کردن یا کار خلاف کردن، بهخاطر اون حالت آرامشی که آدم در خلوت با خودش داره و بهش عادت کرده. و مثلاً دو شب در هفته شما بیا خونه من، با همیم و با هم میخوابیم، صبح پا میشیم، صبحانه میخوریم، میریم کوه، کارامونو انجام میدیم. یه روز تنهام، دو شب من میام پیش شما. دوباره یه روز، دو روز تنهاییم. با هم مسافرت میریم، مهمونی میریم. شاید شما بخواید دوستاتونو ببینی ایشونو نخوای بیان، ایشون بخوان دوستشونو ببینن. یعنی یک زندگیِ با هم هست و نیست؛ بدون اینکه کسی به کسی بخواد خیانت کنه یا کار خلاف و خطایی انجام بده.
اگر شما ایشون رو واقعاً دوست دارید، شاید چون بهخاطر اینکه قبلاً حرف ازدواج زدید و چون در ایران کنار هم بودن معنیش اینه که دائم بچسبیم به هم و همهکار رو با هم انجام بدین (که کار خیلی درستی هم نیست)، معنیش اینه ایشون میترسن پا پیش بذارن. یک بار باهاشون برید بیرون برای قهوه، چایی، یا بیان پیش شما، شما برین پیششون، و بهشون توضیح بدید که ازشون دقیقاً چی میخواین و احساسات چیه.
تکلیف شما و ایشون رو روشن میکنه. ایشون فرصت دارند فکر کنند، حرف بزنن، و زمانی که جواب شما رو بدن (چه مثبت باشه، چه منفی)، شما دیگه راحت میشین. چون اگه بیان و خیلی رک به شما بگن که: «نه، من اصلاً نه ازدواج میخوام، نه با هم بودن میخوام، نه هفتهای سه بار با هم باشیم چهار بار که هر کاری دلش میخواد بکنه. اصلاً اینجوری نیستم، اصلاً نمیخوام، درگیر مامانمم و هرگز این اتفاق نخواهد افتاد»، شما دلتون میشکنه، ولی یک آرامشی میگیرید. این پرونده رو کامل میبندید. و اگر هم قبول کنند، از اونور خیلی خوشحال میشین و یک فصل جدیدی در زندگیتون شروع میشه.
در هر دو حالتم، «ایکاش گفته بودم»، «ایکاش حرف زده بودم» یا «اگه گفته بودم چی میشد»، این اما، اگر، ای کاشها همه حذف میشه.

