سوال کامل مخاطب: امروز یه پستی دیدم در یوتوب راجع به ارتباط با مرد متأهل. من دو سال پیش با پسری آشنا شدم که باهاش خیلی رابطهٔ خوب و عاشقانهای داشتم؛ به تمام احساسات و خواستههام جواب میداد و من خیلی راضی بودم. یک روز ناگهانی خودش مجبور شد به من بگه که متأهل هست و من بعد از اون روز همه چی واسم سخت شد. داروی افسردگی مصرف میکردم و… شوک بدی بهم وارد شده بود، باورم نمیشد. خودم رو مقصر میدونستم، با اینکه همه میگفتن به تو ربطی نداره. عذاب وجدان داشتم همش.
ارتباطم رو کلاً باهاش قطع کردم بهطور کامل. بعد از یک ماه با یه خط دیگه پیام دادم خواست همو ببینیم. گفت اجازه ندادی صحبت کنیم و رفتی، فقط بذار حرف بزنیم یه بار. درست یا غلط اون موقع رفتم دیدمش. گفت من با همسرم مشکل دارم و طلاق عاطفی گرفتیم، مشاوره و دادگاه و… هم رفته بودن. هر دو پذیرفته بودن که جدا شن. گفت بهم فرصت بده و…. منم فرصت دادم. طلاقی که قرار بود دوماهه انجام شه دو سال طول کشید، ولی تو این دو سال از هم جدا زندگی میکردن.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، خب همونطور که خودت میگی، بعد از اینکه فهمیدی این آقا متأهل بودن و به شما نگفتن و با شما وارد رابطه شدن، دیگه نباید میرفتی میدیدیشون؛ باید رابطه رو قطع میکردی و قطع نگه میداشتی. این حرفها که «من میخوام طلاق بگیرم و حالا باید بگیرم و حالا خانواده سنتیان، حالا جدا زندگی میکنیم، حالا اون بگه و من بگم»، بهانهست. شخصی که دیگری رو بخواد، یکروزه میره مهریه رو میده، کار رو انجام میده، طلاق میده، میاد شخص دوم رو باهاش ازدواج میکنه.
این معطل کردنها که دو ماه به ۶ ماه هم نبوده، دو ماه به دو سال رسیده و هنوز جدا نشدند و الان شما رو کمتر میبینند و میگن که مشغول کار هستن، اصلاً خودتون یه بار این رو با خودتون مرور کنین: اومدیم و بعد بیشتر درگیر کار شدن و بعد یهو اتفاقی… «آخ یه شب یه اتفاقی افتاد، من نمیخواستم ولی مجبور شدم برای اینکه طلاق بگیره پیشش موندم، بعد حامله شد، الان چون بچه داره دیگه نمیتونم جدا شم تا بچهام پنج سالش بشه»؛ اینها داستانهای تکراریه که شخصِ من هزاران هزار بار شنیدم.
و اون وقت شما میمونید و شما، و سؤالهایی که گذاشتید، و سنتون هم بالاتر رفته، دلبستگیتون بیشتر شده، قرص بیشتر باید مصرف کنید. قرص ضدافسردگی میگین من میخوردم که حالا نمیدونم چی میخوردین، الانم که فلوکستین. فلوکستین قرصیه که وابستگی میاره و شما نمیتونید یهو بذارینش کنار؛ شاید شش ماه، یک سال، یک سال و نیم طول بکشه بتونین فلوکستین رو بذارین کنار و به زندگی عادی برگردین.
بعد اگه یه همچین اتفاقی بیفته، مثلاً یه سال دیگه شما یه خانم ۳۴ ساله که چندین سال تو رابطه بوده، از نظر روحی هم به هم ریخته، الانم داره فلوکستین میخوره، یه ضربهٔ دیگه هم بخوره؛ چی از زندگیتون میمونه؟ بعد میخواین بشینین بگین: «وای طرف چه آدم بدی بود، این کار رو با من کرد!» نه، ایشون این کار رو با شما نکرده، شما خودتون دارین این بلا رو آگاهانه سر خودتون میارید.
اگر دوست دارید این بلا رو سر خودتون بیارید که من اصلاً هیچ حرفی برای زدن ندارم؛ بمونید و بمونید و بمونید و ببینید که آیا روزی روزگاری ایشون جدا خواهند شد یا نه. جدا نمیشن و همینجوری شما ادامه میدین، ایشون ادامه میدن تا بچهدار شن و کلاً شما رو بذارن کنار. اگر نه، تمام! خداحافظ. هر وقت شما طلاق گرفتید بهصورت کامل (نه اینکه رفتید و کیس باز کردید و دادگاه شروع شد)، هر وقت طلاق کامل گرفتین با من تماس بگیرین. در غیر این صورت، نه خودتون نه هیچ شخصی از طرف شما و خانوادهٔ شما با من تماس نگیره؛ چون اگر تماس بگیرید، من میرم پیش خانوادهٔ همسر شما و بهشون میگم. کامل و آشکار و واضح میگم: «آقا شما که میخوای از ایشون جدا شی، ایشون بیاد من رو بگیره، دیگه چه مشکلی هست؟ شما چه مشکلی دارید؟»
عزیزم، ایشون هفت سال با این دختر دوست بوده؛ یعنی تو این هفت سال نتونسته تشخیص بده این آقا که این خانم خیلی آرومه و ساکته و اهل بدوبدو نیست و شیطون نیست و اینها؟ یعنی تو هفت سال نفهمیده؟ اگر قدرت تشخیص ایشون اینقدر ضعیفه که، پس در مورد شما تشخیصی که دادن در مورد شما تشخیص درستی نیست و بعد از چند سال از انتخاب شما هم پشیمون میشن چون قدرت تشخیص و تصمیمگیری ندارند. اگر قدرت تشخیص دارند، پس تو این ۷ سال فهمیدن این خانم چهجوریه و چیزهای دیگهای بوده که باهاشون ازدواج کردن که بهخاطرش هنوز هم جدا نشدن. یه خرده چشمتون رو باز کنید و یه خرده دقیقتر نگاه کنید. بعداً هم نیاین بگید چه مرد بدی بود این کار رو با من کرد؛ نه، خودتون دارید این بلا رو سر خودتون میارید.

