سوال کامل مخاطب: من یک خانمم و ۳۲ سالمه و هیچ علاقهای به همسرم نداشتم. چون قبلاً عاشق یکی بودم، ولی به دلایلی جدا شدیم و من ازدواج کردم. بعد از طلاق دوباره همدیگه رو پیدا کردیم، ولی هنوز ازدواج نکردیم. من بیش از حد بهش حساسم؛ بیش از حد دوستش دارم. اون هم دوستم داره، ولی میترسم دوست داشتنم اون رو آزار بده، چون هم خیلی بهش گیر میدم، هم اینکه سر اینها بعضی وقتها باهاش بحثم میشه. حتی نگران اینم که بره دانشگاه و من رو فراموش کنه. راهکار چیه؟ اون هم ۳۳ سالشه. الان خانوادهاش هم در جریانن، ولی اونها هم به ازدواج قبلیم و هم به بچه ایراد میگیرن، ولی پسرشون میگه حرف، حرف خودم میشه.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، وقتی خانوادهٔ یه نفر کاملاً مخالف ازدواج هستن، اون ازدواج ازدواجِ خوبی نخواهد بود. من بارها توی پیجم گفتم ازدواج دو نفر با هم، فقط ازدواج خود یک شخص با یک شخص دیگه نیست؛ فامیل، خونه و خانواده همه با هم درگیر میشن و فردی که در دامن خانواده بزرگ شده اگه کسی از زیر بته به عمل اومده که اصلاً فرد مناسبی برای ازدواج نیست، اگر در دامن خانواده و درست بزرگ شده باشه، حتی اگه حرف هم حرفِ خودش باشه، خانوادهاش رو هیچوقت نمیتونه بذاره کنار. ممکنه که این آقا لج کنه و بهخاطر اینکه شما رو دوست داره، بیاد با شما ازدواج کنه و خلاف میل خانوادهاش رفتار کنه، ولی خانوادهاش رو که ترک نخواهد کرد. بعد از ازدواج این آقا میشه دو تیکه؛ یه تیکه که باید بره به مامان و باباش و خواهر برادرش سر بزنه و باهاشون وقت بگذرونه، یه قسمت هم که مربوط به شماست.
و شما الان که دارین به ایشون سر همهچیز گیر میدین و میگین میترسم ناراحتش کنم و زیادی بهش حساسم، اون موقع که خیلی بدتر میشین؛ چون ما با بالا رفتن سن، انعطافپذیریهامون کم میشه. اون موقع میخواین بهش بگین: «چرا رفتی مامانت رو دیدی؟ خواهرت که با من حرف نمیزنه، بابات که من رو قبول نداره، برای چی سالی سه بار میری میبینیشون؟ حالا چرا مثلاً بابات مریض شده باید بری یه هفته اونجا بمونی؟» چون شما هیچکدوم از این مواقع نمیتونین در کنار ایشون یا با ایشون باشین و ایشون باید تنها خودش بره و این بسیار بسیار ایجاد اشکال خواهد کرد. این یک.
دوم اینکه اختلاف سنتون با هم بهنظر من بسیار بسیار کمه، و این وقتی وارد ۴۰ سالگی بشین و به وسطهای ۴۰ سالگی برسین، ایجاد اشکال خواهد کرد.
مسئلهٔ بعدی اینه که بعد از اینهمه مدت که دوباره هم رو پیدا کردین، جفتتون آدمهای جدیدی هستین و با توجه به اینکه سالی یک بار هم رو میبینین، بهنظر من این اصلاً کافی نیست برای اینکه الان با این تغییراتی که اتفاق افتاده، یک شناخت درستی از هم داشته باشین که بخواین تصمیم به ازدواج بگیرین. شما چیزی از هم نمیدونین و اصلاً کار درستی نیست؛ باید خیلی بیشتر از این حرفها هم رو ببینین. اینکه حالتون الان خرابه برای اینه که من فکر میکنم بهصورت غیرمستقیم خودتون میدونین که کار درستی نیست، ولی بهزور دارین ادامهش میدین.

