سوال کامل مخاطب: ۴۳ سالمه و شوهرم ۴۶ سالشه. از همون اوایل ازدواج، همسرم به شوخی میگفت دوست داره زن صیغه کنه که از خودش بزرگتر باشه و بعد میگفت شوخی کردم، تا اینکه دو سه سال پیش به من خیانت کرد؛ با یه خانم ده دوازده سال بزرگتر از خودش. من فهمیدم و بماند چه بر من و بچههام گذشت و میگذره. الان یه شش ماهیه میگه پشیمون شدم و فقط میخواستم زنی دیگه رو تجربه کنم و دیگه هیچوقت این کار رو نمیکنم. حالا ترسی به ترسم از آینده اضافه شده؛ میگه پنجاه سالم شد میخوام تریاک بکشم، بعد میگه شوخی کردم. من با قضیهٔ خیانتش کنار نیومدم و ترسِ این رو دارم که مبادا دوباره خیانت کنه و حالا باید از این بترسم که تریاکی بشه. واقعاً درماندهام، باید چیکار کنم؟ من با اینهمه فشار و استرس چیکار کنم؟ نگران دخترم هستم و از طرفی هم نمیدونم با همسرم چیکار کنم. بارها به همسرم گفتم با هم پیش مشاوره بریم ولی قبول نمیکنه. ممنون میشم راهنمایی بفرمایین.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اینکه مادر یا پدر فرقی نمیکنه نگران بچهشون باشن بسیار طبیعیه و خیلی خوبه که حواستون به بچهها هست؛ ولی بچههای نسل جدید از اون چیزی که ما فکر میکنیم بسیار بسیار مقاومتر هستن. اون چیزی رو که بچهٔ شما میتونه در سنی که داره فرض کنیم بچهتون مثلاً ۲۰ سالشه تحمل کنه، بسیار بیشتر از چیزیه که شما در ۲۰ سالگیتون میتونستین تحمل کنین. بنابراین اینکه دارین با بردن پیش روانپزشک کمکش میکنین خوبه، ولی از اینجا به بعد نگرانش نباشین. بچهها قوی هستن و وقتی کمک دارن، میتونن از پس چیزهایی که براشون پیش میاد بربیان.
در مورد همسرتون اوکی، نگرانین؛ این نگرانیِ شما چه چیزی رو حل میکنه؟ آیا نگرانیتون باعث میشه همسرتون این کار رو نکنن؟ آیا راهی هست که بهخاطر این نگرانی جلوشون رو بگیرین؟ مثلاً بگین که نه، میندازمش توی قفس و در رو میبندم؟ آیا میشه یه چیزی بهشون وصل کنین که خدای نکرده به محض اینکه از چیزی استفاده کردن مثلاً بوق بزنه و شما این رو بفهمین؟ نگرانیهای ما زمانی که به دردمون نمیخورن، باید کنار بذاریمشون. ما باید واقعبین باشیم.
دنیا رو باید با واقعیت زندگی کرد تا بهمون فشار نیاد. نصف بیشترِ چیزهایی که ما الان براشون نگران هستیم، یا کلاً پیش نمیاد، یا اگر پیش بیاد، یه چند تا کار هست که ما میتونیم در موردش انجام بدیم. وقتی اگر پیش بیاد هیچ کاری نمیتونیم در موردش انجام بدیم، پس این نگرانی جز اینکه من رو ضعیف کنه، اعصابم رو به هم بریزه، از زندگی بندازتم، گیرهای بیخود بدم، محیط خونه رو مسموم کنم، همه ناراحت باشن و فضا منفی بشه، به دردی نمیخوره. اگر هم کاری در توانم هست، خب خدای نکرده اگه زمانی این مسئله پیش اومد، من از توانم برای جلوگیری ازش یا درست کردنش استفاده میکنم. برای همین این حالتی رو که دارین و میگین «میترسم دوباره تکرار کنه، میترسم…» نه، ترسهاتون رو کنار بذارین و زندگیتون رو بکنین. به خودتون برسین و سر خودتون رو شلوغ کنین. ما زمانی که تعداد ساعتهای آزادمون زیاده چه فکری، چه فیزیکی، مغزمون به سمت بزرگ کردن چیزهایی میره که اونقدرها بزرگ نیستن و هی بهشون شاخوبرگ میده و اذیتمون میکنه. سر خودتون رو شلوغ کنین.

