سوال کامل مخاطب: بنده خانمی ۳۳ ساله هستم حدود دو سال و نیمه که با آقایی که ۶ سال از خودم بزرگتر هستن در رابطه هستم. اولش به قصد آشنایی و ازدواج بود، چون در فرهنگ ما دوستی و صیغهٔ موقت معنایی نداره و خلافه و عواقبی حتی چون کشتن از طرف اطرافیان و خانواده داره. منتها این آقا اولش به من گفتن که دو ساله جدا شدن و دو فرزند دختر و پسر دارن که با مادرشون زندگی میکنن و قصد ازدواج دارن.
اولش قبول نکردم. تا یکی دو ماه با مهر و محبت و… و بعدش با زور و تهدید من رو مجبور به قبول آشنایی کردن و من هم از ترس آبرو و خانواده و البته محبتهاشون و تنهایی پذیرفتم. حدود ۸ ماه بعدش همش حس بدی داشتم، تا اینکه خودش اعتراف کرد که عذاب وجدان داره که بهم دروغ گفته. گفت زن و بچه داره و با هم مشکل دارن و هر چی تلاش کرده فایده نداشته.
مشاور مشکل خانم رو تأیید کرده بود و گفته بود باید برای درمان اقدام کنی، حتی اخطار داده بود که اگر درمان نشی همسرت ازت جدا میشه یا ازدواج مجدد میکنه و اون بهراحتی قبول کرده بود… ولی جواب نداد و باز بعد از مدت چند ماه هیچ نتیجهای نگرفتن و خانمش درمان نشد و باز به هم برگشتیم. ولی من در عذابم؛ هم دوستش دارم و هم حس خشم دارم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اولاً اینکه این حرفهایی که به شما زده میشه که «خب پیش روانشناس رفتیم، روانشناس هم گفته مشکل از ایشونه»؛ شما اینها رو خودتون با روانشناس صحبت کردین؟ با خانمشون صحبت کردین که میدونین پیش روانشناس رفتن و روانشناس گفته مشکل از خانمه؟ یا همه رو از همین آقایی که در بدو شروع رابطه بهتون دروغ گفتن شنیدین و قبول کردین و پذیرفتین؟ این اولش.
دومیش اینکه میگین «من اون اولِ اول که اومد گفتم نه و بعد با تهدید و زور من رو مجبور کرد»؛ با چه تهدید و زوری؟ ایشون مثلاً با قمه بالای سرتون اومدن و گفتن: «یالا با من ارتباط رو شروع کن وگرنه مثلاً میزنم قلبت رو از جا درمیارم»؟ تفنگ گرفتن؟ با چه زور و تهدیدی ایشون همچین کاری کردن؟ این یه خرده عجیب به نظر میرسه که اون اولِ اولِ رابطه که نه به باره و نه به داره و هیچ اتفاقی هم نیفتاده، با چه زوری شما رو مجبور کردن.
میگین ما هفت ماهه داریم با هم زندگی میکنیم، ولی خانوادهها اگه حرف از صیغه و اینها باشه ممکنه آدما رو حتی بکشن. چطوری در این هفت ماه با هم زندگی میکنین که هیچکس دورتون هیچی نفهمیده؟ اون هم با وجود یک دختر که احتمال اینکه جایی حرف بزنه خیلی زیاده. اینها یه خرده با هم همخوانی نداره. من نمیگم دارین چیزی رو اشتباه به من میگین، دارم میگم شاید بهصورت درست و کلی به قضیه نگاه نکردین و دلتون و منطقتون داره چیزهای مختلفی میگه و نمیتونین کامل بیان کنین (حالا به هر دلیلی که اینجوری به من گفتین).
رسیدیم به اینجایی که شما هفت ماهه دارین با ایشون زندگی میکنین. ایشون در مورد همسرشون فقط کارهای خونه رو انجام میدن؛ یعنی خرید میکنن و با بچهها وقت میگذرونن اون هم بهزورِ شما. همسرشون هم قبول کرده که زن دوم بگیرن. خب اگر اینجوریه و ایشون جفت روحیِ شما هم هستن و نمیتونین از هم جدا بشین، چرا ایشون با شما ازدواج نمیکنن؟ همسرشون که میدونه اوکیه، خب برین ازدواج کنین دیگه! بعد هم بچهتون چه آسیبی ببینه؟ ببینین میگم من حرف شما رو نمیفهمم. میگین هفت ماهه داریم با هم زندگی میکنیم، بعد دارین حرف از آسیب دیدنِ بچه میزنین. بچهتون هفت ماهه داره این آدم رو میبینه که میاد تو خونه و با مامانش میره؛ چه آسیبی بچه میخواد ببینه؟ اینجوری که بدتره. برین ازدواج کنین دیگه. همسرشون مشکل داره، مشکلش رو پذیرفته و گفته طلاق نمیگیرم ولی همسر دوم بگیر؛ این آقا دقیقاً منتظر چی هستن؟ مگر اینکه قسمتهایی هست که هنوز برای من نگفتین.

