سوال کامل مخاطب: یه خواستگار برام پیش اومده و نمیدونم چیکار کنم. تحصیلاتشون در حد دیپلمه؛ تا لیسانس پیش رفته اما نصفه ول کرده. سطح اطلاعات بالایی داره، بهشدت در هر زمینهای کتاب میخونه. خانوادهٔ سالمی هم دارن و خودشون هم از نظر شخصیتی سطح بالایی دارن و منم ازشون خوشم میاد. ولی مادرم بهدلیل اینکه سن پایینی دارم و ۲۰ سالم هست، مخالف هستن. همچنین بهخاطر اینکه اون آقا سربازی نرفتن مخالفت میکنن و میگن کیسهای بهتری با درجهٔ اجتماعی بالاتر میان. موندم چیکار کنم، آخه برای من احترام و شخصیت طرف مقابل از چیزهای دیگهای مثل شغل و مدرک تحصیلی مهمتر هست. نمیدونم پافشاری کنم یا به حرف خانواده گوش بدم. میترسم پافشاری کنم و بعد توی زندگی بد بشه؛ و برعکس پافشاری نکنم و بعداً یکی پیدا بشه که هیچجوره با هم سازش نداشته باشیم. مسئلهٔ دیگه هم که هست، میگن سنت کمه. ممنون میشم کمکم کنین، خیلی درگیر هستم و نمیدونم چیکار کنم. خودم ۲۰ سال و اون آقا ۲۷ سالشون هست.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیزم. ببین، سن تو و ایشون هر دو کم هست؛ هر دوتون هنوز خیلی کوچولویین و تجربهتون اونقدر زیاد نیست. اما اینم هست که اون کیسی که به دل آدم بشینه و آدم ازش خوشش بیاد، با اون چیزهایی که من در ایران میشنوم و میبینم، به این آسونی سر راه آدم قرار نمیگیره. بنابراین اگر کسی واقعاً یک شخصی رو پیدا کنه (چه خانم یک مرد رو، چه مرد یک خانمی رو) که با هم همخونی داشته باشن، به هم احترام بذارن، با هم اوکی باشن و از چیزهای اولیهٔ هم خوششون بیاد، حیف هست که این موقعیت رو از دست بدن. جفتتون جوونین، سنتون کمه، با هم میسازین، با هم بزرگ میشین، با هم بالا میرین و انعطافپذیری جفتتون زیاده.
تمام زندگیها (چه با این آقا، چه با هر آقای دیگهای از هر لول اجتماعی که وارد زندگی شما بشن)، شش ماه، یک سال، یا یک سال و نیمِ اولش بسیار سخته؛ چون دو نفر با دو تا پشتوانهٔ مختلف، دو تا فرهنگ مختلف و دو تا نوع بزرگ شدنِ مختلف میخوان زیر یک سقف با هم زندگی کنن. اصطکاک خیلی زیاده تا این تیزیهایی که دارن صاف بشه و جفتشون مثل غلتک روی هم بچرخن و دیگه مشکلی پیش نیاد. خب طبیعتاً هرچی سن کمتر باشه، بهخاطر انعطافپذیری بیشتر، این مشکلهای اولیه زودتر تموم میشه و از روش رد میشن. با بالا رفتن سن، ما معمولاً سفتوسختتر میشیم، انعطافپذیریمون کم میشه و گذشتمون کمتر میشه. قانوناً باید بیشتر بشه، ولی متأسفانه کمتر میشه و عکسالعملهای شدیدتری نشون میدیم؛ به همین دلیل هم ممکنه زودتر به اختلاف بخوریم. این از این مسئله.
مسئلهٔ دیگه این هست که حرفی که مامان اینا میزنن رو من متوجه هستم؛ تو بچهشون هستی و بسیار دوستت دارن. اما اینکه میگن درجهٔ اجتماعی بالاتر، الان با اوضاع ایران، درجهٔ اجتماعی بالاتر نون و آب نمیشه. یک پسری که درجهٔ اجتماعی خیلی بالایی داره و اصلاً داره فوقتخصص جراحی قلب میخونه، این بچه حالاحالاها نمیتونه همسر خوبی برای تو و پدر خوبی برای بچهتون باشه. چون داره میخونه تا تموم بشه، تا طرحش رو بره، تا بیاد بیرون، تا کار کنه، تا برای خودش یه اسمی بسازه، بعد پول جمع کنه و بعد مطب بزنه، شده ۵۵ یا ۶۰ سالش؛ و توی این مدت موهات، رنگ دندونات سفید شده و سخت بهت گذشته. حالا وای اگر اخلاق و رفتار و اینهاش هم به شما نخوره!
الان سیستم اجتماعی نه فقط در ایران، بلکه در همه جای دنیا فرق کرده و مثل قبل نیست که فقط مهندس و دکتر مهم باشن. این رو آدمی داره بهت میگه که خودش خیلی درس خونده؛ یه لیسانس داره، سه تا فوقلیسانس داره، یه دکترا داره و یه دکترای دیگهاش رو هم شروع کرده بوده ولی فرصت نکرده تموم کنه و وسط راه ولش کرده. یعنی اینجوری نیست که چون من نخوندم، دارم این حرف رو میزنم. نه، همیشه هم جزو ۲ درصدِ بالای بچهها بودم و با بهترین نمرهها از بهترین دانشگاههای دنیا فارغالتحصیل شدم. این رو من دارم میگم، نه یک آدم بیسوادِ درسنخونده. الان دنیا فرق کرده و مثل قبل نیست که اگه طرف دکتر یا مهندس باشه، همه بگن «واو!». تا چند سال دیگه هم اگر هوش مصنوعی (AI) همینجوری پیشرفت کنه، اصلاً پزشکی خوندن در دانشگاه و اینهمه وقت گذاشتن معنی خاصی نخواهد داشت.
بنابراین من نمیدونم منظور مامان اینا از سطح اجتماعی، سواد و شغل این آدم هست، یا منظورشون اینه که جزو گروه شما باشه. چون ما گروههای مختلفی داریم؛ یه گروه استاد و معلم هستن، یه گروه بازاری هستن (که بازاریِ خوب و بد داریم)، یه گروه شغل آزاد دارن و یه گروه کارمند هستن. شاید منظور مامان اینا این بوده که مثلاً اگه ما طبقهای هستیم که نوع کارمون کار کردن برای دیگری هست (مدل کارمندی، مثلاً پزشکیم ولی برای جایی کار میکنیم و مطب نداریم)، طرف هم کسی باشه که نوعش مثل مال ما باشه و کار آزاد نداشته باشه. اگه منظورشون این هست، این رو هم نمیشه خیلی به این زودی قضاوت کرد.
آدم باید با خانوادهٔ این شخص چند دفعه رفتوآمد کنه. شما همه با هم (با خانوادهتون) ناهار منزل اونا برین؛ اون آقا، پدر، مادر، خواهر و برادرش رو منزل خودتون دعوت کنین؛ چند دفعه خودتون دو تا تنها با هم بیرون برین؛ یکی دو بار ایشون تنها برای ناهار یا شام خونهٔ شما بیاد؛ یکی دو بار شما تنها خونهٔ ایشون برین. یعنی وقتی مامان و باباهاتون هستن، شما اون بچه رو توی خانوادهاش ببینی و رفتارهاشون رو با هم بسنجی، اون هم شما رو توی خانوادهتون و رفتارهاتون رو با هم ببینه و بعد روی این موضوع تصمیم بگیرین. چون گاهی ما از گروههای مختلفِ اجتماع هستیم، ولی خیلی به هم میخوریم.
برای همین من خواهش میکنم که از مامان اینا اجازه بگیری؛ یعنی باهاشون لج نکن. پدر و مادر همیشه خیر و صلاح بچهشون رو میخوان و هر حرفی که میزنن، از ته دلشون و بهخاطر بیشتر خوشحال بودن و موفق بودنِ بچهشونه. بنابراین مامان و بابای شما هم صددرصد بهترینها رو برای شما میخوان، فقط شاید چون تعصب دارن، اون تعصب باعث شده که یککمی زود تصمیم بگیرن. اینکه بگی «نه، اشتباه میکنین، من بعداً پشیمون میشم و اگه کسی نیاد تقصیر شماست»، این حرفها کار نمیکنه. باید ازشون خواهش کنی و بگی: «من متوجه منظور شما هستم، ولی میشه خواهش کنم یه خرده با این آدم، مادر، پدر، خواهر و برادرش رفتوآمد کنیم و بعد نظر قطعیمون رو بگیم؟ چون من از این آقا بسیار خوشم اومده و پسندیدمشون، و دوست دارم بیشتر راجع بهشون بدونم.»

