سوال کامل مخاطب: من یک خانم متأهل ۴۳ ساله هستم و ۴ ساله ازدواج کردیم و قبلش حدود ۱۰ سال با همسرم دوست بودیم. همسرم توی دوران دوستی مثل همیشه خوب بود، اما بعد از ازدواج انگار خیلی تغییر کرد.
از بعد از عقد تا الان، واقعاً زندگی باآرامشی نداشتم. همسرم وقتی عصبانی میشه، انگار یه آدم دیگه میشه و خیلی به من توهین میکنه؛ حتی توی مکانهای عمومی، موقع خرید یا جلوی خانوادهش دلم رو میشکنه. بعدش معذرتخواهی میکنه، اما وقتی جلوی همه به من توهین کرده، دیگه چه فایدهای داره؟ احساسی نسبت بهش ندارم و شایدم ازش متنفرم؛ فقط بهخاطر دخترم موندم.
اصلاً شنوندهٔ خوبی نیست و نمیشه باهاش درد و دل کرد؛ چون اصلاً درک نمیکنه. اولا بهش اعتراض میکردم که با من اینجوری رفتار نکن، من فقط ازت احترام میخوام؛ اما متأسفانه فایدهای نداشت. الان دیگه چیزی نمیگم و دلم نمیخواد باهاش برم بیرون و خرید؛ چون همش استرس دارم که نکنه الان جلوی غریبهها به من توهین کنه. تا اونجایی که بشه باهاش کمتر صحبت میکنم، چون آخرش به بحث و دعوا ختم میشه.
با دخترم هم نمیدونه چطور رفتار کنه و حتی با اون هم لجبازی میکنه؛ مثلاً میگه اگه کفشاتو نپوشی و گریه کنی، بیرون نمیریم. توی دوران بارداری و زایمانم خیلی اذیتم کرد و همش گریه کردم؛ همش دلم رو شکست. توی زندگیم مشکل مالی ندارم، اما دلخوشی هم ندارم. خیلی خودم رو سرزنش میکنم که چرا بچهدار شدم و همش نگرانم که این رفتاری که با من داره رو چند سال بعد با دخترم داشته باشه.
توی دورانی که باهاش دوست بودم، اصلاً نشناختمش و روزی صد بار از خودم میپرسم چطور میشه همچین انتخاب اشتباهی رو داشته باشم؟ اصلاً نمیدونم چطوری باید باهاش رفتار کنم یا وقتی دلم رو میشکنه، عکسالعمل من چی باید باشه؟ چطوری رفتار کنم که به من توهین نکنه؟ لطفاً راهنمایی کنید، واقعاً نمیدونم در مقابلش چطوری باید رفتار کنم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیزم. نه، ده سال برای شناختن یه نفر زمان خیلی کافی هست و اینجوری نیست که شما ایشون رو نشناخته باشین. این همون حرفیه که من بارها و بارها توی صفحه گفتم. این رو الان به خاطر این میگم که بقیه میخونن؛ میدونم که در مورد شما دیگه از این موضوع رد شدی. ولی بارها گفتم که دوستیهای طولانی مدت که به ازدواج ختم میشه، بیشتر اوقات نتیجهٔ خوبی نداره و خواهش میکنم این کار رو نکنین؛ چون نوع رابطهٔ زن و شوهر با نوع رابطهٔ دوستدختر و دوستپسری حتی اگه ۱۰ سال هم با هم بوده باشین متفاوته و انتظاراتشون فرق داره. بعد احساس میکنم «واو! این آدم کیه؟». این همون آدمه؛ فقط چون نقشش عوض شده، توقعات و انتظاراتش هم با اون نقش عوض شده.
در مورد شما چون تقریباً بلافاصله بعد از اینکه ازدواج کردین، حامله و بچهدار شدین، ممکنه یکی از دلیلهای تغییر رفتار، زایمان و بچه باشه. آیا ایشون هم به اندازهای که شما بچه میخواستین، بچه میخواستن؟ آیا بچه برنامهریزیشده بوده یا اتفاقی بوده؟ شما ایشون رو برای بچهدار شدن قانع کردین؟ چون این یکی از چیزهایی هست که معمولاً روی رابطه خیلی فشار میاره حتی وقتی دو نفر میخوان که بچهدار بشن؛ ولی اگه یکیشون نخواد، این فشار خیلی بیشتر میشه.
اگر همچین چیزی بوده، باید صبر کنین و زمان بدین تا درست بشه. منتها باید صبور باشین و عکسالعمل نشون ندین؛ چون توی این عکسالعملها ممکنه یه چیز دیگه هم به این فشاری که بهخاطر بچهدار شدن روی رابطهتون اومده، اضافه بشه و بعد نشه درستش کرد.
اگر نه، بهخاطر بچهدار شدن نیست و دلایل دیگهای داره و از من میپرسین «حالا که اینجوری هست و این اتفاق افتاده و دلیلش هم بچه نیست، من چیکار کنم؟»، بهترین روش رو پیش گرفتین. سکوت کنین و خیلی دور و برش نپلکین. اینکه زندگیتون اوکیه و از نظر مالی مشکل ندارین، خیلی خوبه. مطمئن باشین با بچه همچین رفتاری نمیکنن.
عزیز من، شما باید هرچه زودتر برگردین و سر کارتون برین؛ چون وقتی شما هم سر کارین و مشغولیت دیگهای جز نگهداری از بچه دارین، انرژی روانیتون تخلیه میشه ما فقط انرژی فیزیکی که نداریم. وقتی اون هم تخلیه میشه و با آدمهای دیگه جز افراد فامیل و خانواده در ارتباطین، حالتون خیلی بهتر خواهد بود. وقتی حالتون بهتره، این حالِ خوب توی خونه، زندگی و حال همسرتون هم تأثیر میذاره و وقتی شما هی گیر نمیدید، خودش بیشتر طرف تو میاد.
چون مرد معمولاً از تغییر نگران میشه و میخواد بدونه دلیلش چیه و یه ترس خاصی توش میاد؛ برای همین سعی میکنه یا اون تغییر رو متوجه بشه که خب باید بهتون نزدیکتر بشه یا احساس میکنه «چی شد؟ چرا دیگه نمیخواد با من حرف بزنه؟» و طرف شما میاد. ولی بهترین کار برای شما اینه که کارتون رو شروع کنین.

