سوال کامل مخاطب: من ۴۰ساله و متأهل هستم و یه پسر دارم. دو ساله که با همسرم رابطهای ندارم و توی منزل در اتاقهای جدا میخوابیم. هفت ماهه که با کسی آشنا شدم و در ارتباط هستیم که سه سال از من کوچکتر هستن. بیاندازه سردرگمم. رابطهٔ بسیار پیچیدهای داریم و تصمیمگیری برام خیلی سخت شده. خیلی دلم میخواد دوباره مادر بشم و یه دختر داشته باشم و بهخاطر سنم فرصت زیادی ندارم. لطفاً من رو راهنمایی کنید.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، شما اولین و بزرگترین مسئولیتتون نسبت به پسر ۱۴سالهتون هست که الان دارین. نوع رابطهٔ پسر با مادر، بسیار بسیار با پدر فرق میکنه؛ دلبستگیش به مادر بیشتره و مادر برای پسر بت هست. اگر شما این بت رو الان با کوچکترین راه اشتباهی بخواین بشکنین یا خراب کنین، برای تمام روابط و انتخابهایی که بعداً در آینده میخواد انجام بده تأثیر میذارین. شما نه تنها پسرتون رو از دست میدین، بلکه بسیار بسیار باعث آسیبهای روحی و روانیش میشین و آیندهش رو خراب میکنین؛ چون تمرکزش رو میگیرین، روی درسش تأثیر میذاره، روی کنکورش تأثیر میذاره، روی زندگیش تأثیر میذاره و روی اعتمادی که بعداً به خانمها میکنه تأثیر میذاره. این کار اینقدر اثرات بدی روی این بچه خواهد گذاشت که خدا میدونه.
واقعاً مثل این میمونه که کل زندگیتون رو تا ۴۰ سالگی از دست دادین و در حق یک بچهٔ مظلوم که باید اولویتتون باشه، کاری میکنین که قابل بخشش نیست. هر کسی یه اعتقادی داره؛ یه کسی به انرژی، یکی به کارما، یکی به خدا و یکی به کائنات اعتقاد داره. قطعاً من اگه کسی رو مورد ظلم قرار بدم، نتیجهٔ این ظلم به این بزرگی رو در یک جایی از زندگیم خواهم دید. پس این در مورد این بخش.
بخش بعدی اینه که شما هنوز طلاق نگرفتین؛ اصلاً مهم نیستش که حق طلاق دارین یا نه، یا اینکه اتاقهاتون جداست. شما اصلاً نباید وارد رابطه با فرد دیگهای میشدین. من قضاوتتون نمیکنم، ولی این کار شرایط رو سختتر میکنه. شما الان حداقل تا چهارپنج سال دیگه باید با همسرتون توی رابطه بمونین تا مدرسهٔ دبیرستانِ این بچه تموم بشه، کنکورش رو بده، خودش رو پیدا کنه و خطش مشخص بشه. بعد هم خیلی آهسته آهسته جدا بشین، نه با یه آدمی که از قوم و اقوامه؛ که بچه بفهمه شما از قبل باهاش رابطهای داشتین و بوده و به پدرش خیانت کردین. اصلاً اگر بخواین با کسی باشین هم این انتخاب، انتخاب درستی نیست؛ چون همه رو میزنین و داغون میکنین. آدمها در خانواده و دوستای مشترک مجبور میشن بین شما و همسرتون یکی رو انتخاب کنن و همه معذب میشن؛ توی دوتا مهمونی نمیشه جفتتون با هم باشین و خیلی سخته.
از اونور من میدونم و متوجهم که شما زمان زیادی برای بچهٔ دوم ندارین به خاطر سنتون، ولی واقعاً یعنی جداً الان فکر کردین؟ الان که پسرتون توی این سنوسال در سختترین شرایط از نظر احساسی، روانی و فیزیکی هست، شما دارین فکر میکنین برین با یه مرد دیگهای که باباش نیست، یک فرزند جدید بیارین که کل دنیا رو برای این بچه بریزین بههم؟ خودتون یه خرده راجع به این مسئله فکر کنین. شما میتونین اگه خیلی دلتون بچه میخواد، چهارپنج سال دیگه اقدام کنین. اگر شد چه بهتر، اگه نشد این همه بچه؛ یکی رو به فرزندی بپذیرین. مگه حتماً آدم خودش باید حامله بشه تا احساس مادری نسبت به یک بچه داشته باشه؟ شما که یه بار هم تازه حامله شدین؛ نزنین از این حرفها.

