سوال کامل مخاطب: من یک زن ۴۲ ساله و متأهل هستم. فرزند طلاق هستم و بسیار آسیب دیدم. برای من اتفاقهای زیادی افتاده که فقط یکی از اونها برای نابود کردن یک آدم کافیه. کار کردم و درس خوندم و در نهایت با همسرم ازدواج کردم. به خاطر خلاءهای زندگیم تشنهٔ محبت بودم و همسرم مثل یک پدر که ناز دختر کوچیکش رو میکشه، به من محبت کرد. این محبت انقدر برام لذتبخش بود که متوجه نبودم رابطهٔ جنسی ما چقدر خرابه؛ در حد سالی ۳ بار، اون هم به خواستهٔ من. بعد از به دنیا اومدن پسرم با من سرد شد و دور شد و اون محبت پدرانه رو خرج پسرمون کرد. به اختلاف خوردیم و تا پای طلاق رفتیم و اینکه نیاز جنسی من برطرف نمیشه.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیزم، ببین من میفهمم؛ برای همین هم من میگم خیانت اصلاً کار درستی نیست، ولی وقتی یه کسی بیاد و توضیح بده و بگه پام سست شده یا ممکنه بلغزم، من میتونم بفهمم و قضاوت نمیکنم. کار سختیه، اما وقتی آدم یک بچه داره و خود اون آدم در یک محیط ناآروم بزرگ شده، خیلی بهتر از بقیه باید بفهمه که ناآروم کردن محیط، بهخصوص زمانی که میگید همسرتون پدر بسیار خوب و با محبتی هست و با شما بسیار خوب و با محبت رفتار میکنه، چه آسیبی داره. تنها مشکل، رابطهٔ جنسیه و هیچ مشکل دیگهای با هم ندارین. ایشون کسی هستن که شما رو از اون حالوهوایی که داشتید نجات دادن.
ببینید، یه آدم باید خیلی به شما امنیت بده از نظر احساسی که شما با توجه به چیزهایی که تازه یکی دو نمونهش رو به من گفتین، از بچگیتون بتونید وارد خانواده بشین، بتونید اعتماد کنید، دلتون فرزند بخواد و در آرامش بتونید فرزندتون رو بزرگ کنید. کارهایی که ایشون برای شما از نظر عاطفی و روانی انجام دادن، بسیار بسیار بزرگه و آدم وقتی کسی یه کاری براش میکنه، باید قدردانش باشه. حالا فکر کنید که ایشون یه مشکلی داره؛ شما اینهمه مشکل داشتین و ایشون درستش کرده براتون، و وقتی نیاز داشتین بوده. الان ایشون مشکل داره و احتیاج داره که شما باشید و بمونید.
این از این طرف قضیه؛ از اونور پسرتون تو سن خوبی نیست برای اینکه بخواین جدا بشین. من همیشه میگم اگه جدا شدنی قرار باشه در کار باشه، یا زمانی که بین بد و بدتر من بد رو انتخاب میکنم… یعنی یا باید توی خونهای باشم که طرف من رو میزنه، دستبزن داره، از نظر مالی ساپورت نمیکنه، اعتیاد شدید داره تا حدی که فرش زیر پا رو داره میفروشه و بچهها تو محیط خیلی ناسالم دارن بزرگ میشن… بله طلاق بده، ولی اون محیط بدتره؛ پس من میام جدا میشم. اما الان محیط بد نیست. و تازه میگم اون موقع هم که آدم بخواد جدا شه، خیلی خوبه که اگر طاقت بیاره، یعنی یا وقتی که بچه زیر دوسه ساله جدا بشه یا بعد از اینکه ۱۸-۱۹ سالش شد. اما تو محیطی که آرومه، اون هم یه بچهٔ ۹ساله که داره وارد دوران نوجوانی میشه، اصلاً کار درستی نیست که بخواین جدا شین.
دوماً اینکه بچهٔ شما پسره؛ رابطهٔ پسر و حساسیتش روی مادر، با دختر فرق میکنه و خیلی چیزا رو نمیتونه متوجه بشه. به نظر پسر، مامانش اصلاً با هیچ کس نباید باشه، حتی باباش؛ اگه قراره با کسی رابطه داشته باشه، اون آدم تنها پدرشه. شما دلیل جداییتون اینه که میخواین جدا شین تا آغوش گرم داشته باشین دیگه (این دلیلیه که دارین به من میگین). شما پسرتون رو هم اونجوری از دست میدین، چون پسر دوست نداره شما رو در آغوش گرم یک مرد دیگه ببینه. این بچه از نظر عاطفی هم نهتنها دور بودن و جدا شدنش از پدری که دوستش داره و بهش میرسه، اذیتش خواهد کرد و ضربههای بدی بهش خواهد زد، بلکه محیط خونه هم از بین میره و ضربهٔ بدی میخوره. از این نظر هم اذیت خواهد شد که شما رو بخواد با کسی دیگهای ببینه.
مسئلهٔ بعدی اینه که حالا شما امتحان رو بدید، قبول بشید، بعد برید کار پیدا بکنید و مستقل بشید؛ جوری که بتونید بچه رو همونجوری که تو خونهٔ پدرش داره زندگی میکنه ساپورت بکنید… اینها خودش چند سال طول میکشه. بههمین سادگی نیست که من الان تصمیم بگیرم، فردا این کار رو میکنم، پسفردا امتحان میدم و ۶ ماه بعد از امتحانم اون چیزایی رو که میخوام دارم؛ با اوضاع اقتصادی ایران تمام اینها طول خواهد کشید.
مسئلهٔ بعدی اینه که شما برین این پستهایی که من راجع به طلاق گذاشتم، یه نگاهی بکنید؛ به کامنتهای زیرش یک نگاهی بکنین. نگاه به خانمی که طلاق گرفته و جدا شده، در جامعهٔ ما هنوز نگاه درستی نیست متأسفانه. همجنسهای خودتون، یعنی خانمها، دارن میگن طلاق گرفته باید با طلاق گرفته باشه، اصلاً نباید ازدواج کنه، میان پسرا رو میبرن و… برای همینه ما دختر یا پسری میسپاریم که بخوایم باهاش ازدواج کنیم. نگاه به یه خانم مطلقه در جامعهٔ ما نگاه اوکی نیست و شما با خوردن این مهر طلاق در شناسنامهتون، خط زندگیتون رو در مسیری عوض خواهید کرد که متأسفانه مسیر خوبی نیست. آدمهایی که بیان، ۹۹.۹ درصدشون به قصد موندن نخواهند آمد؛ بهخصوص که شما بچه هم دارید. میانمدتی هستن و میرن.
و این با توجه به اینکه شما دوران کودکی خوبی هم نداشتین، تمام اون چیزهای بد رو بعد از یه مدتی میکشه میاره بالا؛ اون حس تنهایی، احساس عدمامنیت، اینکه «کسی شما رو پس بهخاطر خودتون نمیخواد، به دلایل دیگه میخوان»، «پس من کافی نیستم»، «چرا هر کس میاد بعد از چند وقت میره»، «چرا این قبول نمیکنه با من ازدواج کنه»، «چرا این، چرا اون» و… اون مدت خودتون هم دیگه آدم سالمی نخواهید بود و این میشه ضربهٔ سوم به پسرتون: هم دوری از پدر، هم دیدن شما با آدم یا آدمهای مختلف، هم بعدش از نظر روحی و روانی پایین رفتنِ شما.
بنابراین عزیزم میدونم که پاتون سست شده، اما با خودتون صحبت کنید و اولویتهای زندگیتون رو مشخص کنید. قطعاً سکس و رابطهٔ فیزیکی نمیتونه تو زندگی یک نفر اولویت باشه؛ اگر باشه یک مشکلاتی هست که اونها رو باید برطرف کنه. اولویتهای ما معمولاً چیزهای مهمتره. اولویتهاتون رو بنویسید؛ بنویسید، تو ذهنتون به خودتون نگید. بدیهای جدا شدن رو بنویسید و هی بهشون نگاه کنید. من مطمئنم که تصمیم درست رو خواهید گرفت.

