سوال کامل مخاطب: من 32 ساله هستم و همسرم ۳۴ سالشه. تو این مدت هیچ ذوق و شوق و علاقهای ازش ندیدم. میگه: «من بهخاطر پارامترهای خانوادگیت گرفتمت؛ انتظار عشق نداشته باش.» تو این مدت مدام هر چی میشد، میگفت: «به مشکل میخوریم؛ با این اخلاقت. تو سنت بالاست؛ مثل ۱۸ سالهها ازم حلقه و چمدون عروس و این تشریفات ریز رو نخواه.» حتی عروسی رو هم راضی شدم نگیریم و بریم ماه عسل. ولی تو حرفاش مدام حرف طلاقه و میگه: «بعداً مشکل داریم چون مطیع نیستی.» هیچ ارزشی برای احساساتم قائل نیست. بعد از هر بحث، من مقصرم که اون عصبانی شده و حرفهای سنگین بهم زده. دو روز باهام حرف نمیزنه چون میگه این بحثها ازش انرژی میبرن و حوصله نداره. سابقهٔ وسواس فکری-اضطرابی داشته. بحث آخرش این بود که خانوادت دخالت میکنن. مدام به بابام توهین میکنه و میگه: «تو نمیتونی جلوشون رو بگیری؛ عروسی کردیم نمیذارم بری خونشون.» الان هم دو هفته گذشته و هیچ اقدامی نکرده.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزم، آدم وقتی یک تصمیم اشتباه میگیره، درستکردنِ اون تصمیم اشتباه بهخصوص اولش که هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده، بسیار بسیار بهتر از یک ادامه دادن با زجر و سختیِ بسیار زیادیه که بعد بچه هم بیاد، خیلی خیلی شدیدتر و بدتر میشه و باز هم آخرِ کار میرسه به طلاق و جدایی و ناراحتی. یک انتخاب اشتباه داشتید. من نمیگم ایشون آدم بدیهها؛ اصلاً ایشون آدم خوب، شما آدم خوب؛ ولی شما دو نفر انتخاب مناسبی برای هم نیستین و به هم نمیخورین. هم شما ایشون رو تو این رابطه دارید ناراحت میکنید و روشون فشار میارید و شما رو نمیخوان و شما دارید آزارشون میدین به گفتهٔ خودشون، هم شما دارید اذیت میشید و آزار میبینید و تو این رابطه خوشحال نیستید و نخواهید بود.
چهار ماه از عقدتون گذشته؛ برین جدا شین. به همین سادگی تمام؛ پرونده رو ببندیم. یه چند ماه یا یک سالی صبر کنید، بعد تصمیم بگیرید میخواید چیکار کنید. اما این چیزی که شما دارین به من میگین، ادامه دادنش افتادن از یک چالهٔ کوچیک به چالهٔ بزرگتر و بعد بزرگتر و بعد به یک چاهیه که هیچکس نمیتونه شما رو از توش دربیاره.

