سوال کامل مخاطب: من خانمی ۳۲ ساله هستم و ۱۲ ساله که ازدواج کردم. چهار سال پیش متوجهِ رابطهٔ عاطفی همسرم با همکارش که خانمی مطلقه بود شدم. توی اون دوران، کلی بحث و جدل داشتیم و همسرم من رو قانع کرد که فقط رابطهٔ همکاریه و هیچ چیزی بینشون نیست. بعد از اینکه اون خانم از محل کارشون رفت، من کمکم قانع شدم و بخشیدمش. دوباره یک سال پیش، متوجهِ خیانتش با یک دختر خانم مجرد شدم. این دفعه با مدرک بهش نشون دادم که اشتباه نمیکنم و با اون دختر خانم رابطه داشته. کلی کشمکش و تنش توی رابطهمون بهوجود اومد و همسرم گفت که واقعاً پشیمونه و این رابطه قبل از اینکه من بفهمم، تموم شده بود. من دوباره بخشیدمش، ولی دیگه نمیتونم بهش اعتماد کنم و دارم اذیت میشم. با هر پیام یا زنگ ناشناس، مشکوک میشم. هم خودم رو دارم آزار میدم، هم همسرم رو. دست خودم نیست؛ از لحاظ روانی بههمریخته و پراسترس شدم. موندم بهخاطر بچهم تحمل کنم و ادامه بدم یا جدا شم؛ ولی هنوزم دوستش دارم و جدایی برام سخته. راه حلی هست که بتونم ادامه بدم؟ آخه زندگی بوده که با عشق شروع کردیم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیز من، ۱۲ سال زمان خیلی زیادیه و یه پسر بچهٔ ۸ ساله هم این وسط هست که به حضور هر دو والدش احتیاج داره. اگه همسرتون شما رو دوست نداشت، زمانی که موضوع رو به روش آوردین، با نهایت شجاعت برمیگشت و میگفت: «آره، این کار رو کردم؛ میخوای باش، میخوای برو، میخوای بمون، میخوای هم جدا شو.» وقتی این کار رو نمیکنه یعنی یا رها نمیکنه، یا التماس میکنه، یا وقتی با مدرک بهش نشون میدین شروع میکنه به ابراز پشیمونی، یعنی «من» و «زندگی» هنوز براش بسیار مهمه.
کاری که کردن، کار اشتباهی بوده؛ ولی این حرفِ روانشناسهای زرده که میگن: «خیانت آخر دنیاست، به آدم خائن دیگه نمیشه اعتماد کرد، خیانت آخرِ خطه و باید اون طرف رو کشت یا رها کرد.» عزیز من، این اتفاق در تعداد بسیار زیادی بیشتر از ۷۰ تا ۸۰ درصد از رابطههای بسیار عمیق و طولانی نه کسانی که تازه ازدواج کردن ممکنه یک، دو یا سه بار در جاهای مختلف زندگی از طرف خانم یا آقا بیفته.
این آمار حتی شامل کسانی که خارج از ایران زندگی میکنن و زن و شوهر رسمی نیستن اما زیر یک سقف هستن هم میشه. معنیش تمومشدنِ رابطه نیست؛ معنیش اینه که من بهجای اینکه کارهای کارآگاهی بکنم و حساسیتهای بچهگانه نشون بدم، باید علت رو پیدا کنم. نه با داد و بیداد و دعوا، نه با بیاحترامی، نه با زخمزبان و گوشهوکنایه و نه با حالت مسخرهکردن. خیلی با حالتِ یک آدم بالغ و جاافتاده برخورد کنین: «اکی، این که تموم شد و هیچ مسئلهای هم نیست و از روش رد شدیم؛ ولی بیا بشینیم با هم فکر کنیم که چرا این اتفاق افتاد؟ احساس میکنی توجه توی خونه کمه؟ دوست داری من جور دیگهای لباس بپوشم؟ حالت خوب نبوده؟» ما اگه علت رو پیدا و برطرف کنیم، این اتفاق دیگه هرگز دوباره نمیافته. ولی اینکه بخواین بشینین و بگین: «من به زنگ تلفن و اینا حساس شدم» همونطور که خودتون گفتین، نهتنها بچهگانهست، بلکه اون آدم رو جوری بههم میریزه که اگه قصد کاری رو هم نداشته باشه، میره انجامش میده؛ چون پیش خودش میگه: «من که در هر حال زیرِ سؤال هستم و اوضاعم خوب نیست، خب حداقل یه کاری بکنم دیگه.» بنابراین باید روشتون رو عوض کنین. اصلاً جدا نشین و زندگیتون رو هم بههم نزنین. این مسئله اونقدرها که همه میگن بزرگ نیست که آدم بخواد بهخاطرش یک زندگی ۱۲ ساله رو با یه بچهٔ ۸ ساله خراب کنه.

