سوال کامل مخاطب: من دختری ۲۱ ساله هستم. تقریباً شش ساله که پای پسری ۲۵ ساله نشستم. اون همیشه از من و رابطه با من فراریه. چند وقت پیش بهم گفت: «علاقهٔ زیادم به تو باعث شد ازت فاصله بگیرم و الان دیگه حسی بهت ندارم.» دو سال قبل هم یکباره غیب شد و رابطه رو کات کرد و کلاً ازش خبری نداشتم تا اینکه ناگهان پیداش شد. باز با هم بک زدیم، اما بعد از دو ماه رفت. توی این شش سال، من تمام روشها رو امتحان کردم که بیخیالش بشم، رها کنم و پی زندگی خودم برم؛ اما نمیتونم. به طرز عجیبی دوستش دارم. من تاریکترین نقطههای وجودش رو دیدم و قبولش کردم و نمیتونم از حس و علاقهام بگذرم و برم. الان دو ماهه باز ارتباط گرفتیم، اما میگه: «دیگه هیچ حسی بهت ندارم. اوایل خیلی عاشقت بودم اما تموم شد. من تو رو خیلی شبیه مادرم میدیدم و تمام اخلاقت به اون شباهت داشت؛ من هیچجوره نمیتونم این آدم رو رها کنم. الان میخوام توی دانشگاه رشتهٔ روانشناسی بخونم که بتونم درمانش کنم و تروماهاش رو بهبود ببخشم. به نظرتون این رابطه آیندهای داره؟ پیشنهادتون به من چیه؟ چیکار کنم؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
عزیزم، پیشنهاد من به شما اینه که چون خیلی کوچولویین، صبر کنین تا یکم بزرگ شین. رابطهای که توی سن ۱۵ سالگی شروع شده و شما اون موقع هیچ بلوغ عاطفی و روانی نداشتین، اصلاً چیز درستی نیست. اینکه طرف داره خیلی رک بهتون میگه شما رو نمیخواد و شما به صورت بیمارگونهای بهش چسبیدین، اسمش عشق و اینجور چیزها نیست؛ اسمش وابستگیه. دلبستگی هم نه، یک وابستگی بسیار شدید و بیمارگونهست که مثل هر اعتیاد دیگهای، هم برای شما مخربه و هم برای ایشون.
شما اگه واقعاً ایشون رو دوست داشته باشین که ندارین و به نظر من آدم خودخواهی هستین، باید رهاشون کنین. من وقتی کسی رو دوست دارم، اون آدم برام از خودم مهمتره؛ پس کارهایی رو میکنم که اون دوست داره. اگه اون میخواد من نباشم و میگه: «دوستت ندارم، عاشقت نیستم، هیچوقت نمیخوام باهات باشم و ازت خوشم نمیاد»، من آزادش میذارم و اجازه میدم بره و بهش نمیچسبم.
در مورد اینکه احساس میکنین اگه دانشگاه رشتهٔ روانشناسی بخونین و بخواین ایشون رو درمان کنین، یک از خودگذشتگی بزرگیه؛ نه عزیز من، این از خودگذشتگی نیست، این بچهبازیه اولاً. به این دلیل که گفتم؛ دوماً اینکه ما اصلاً نمیتونیم کسی رو که اینقدر احساسی باهاش درگیریم، بهعنوان مراجع قبول کنیم و بخوایم زمان بذاریم که تروماهاش رو درست کنیم. این یکی از اصول اولیه روانشناسیه.
اگه شما این رو نمیدونستین، بدونین و مطمئن باشین که اگر هم وارد روانشناسی بشین، هرگز نمیتونین ایشون رو درمان کنین. پیشنهاد من اینه که ایشون رو به صورت کامل کنار بذارین و برین دنبال زندگی خودتون و اجازه بدین ایشون هم زندگیشون رو بکنن.

