سوال کامل مخاطب: نمیدونم چرا من از اینکه با شوهرم بیرون برم خجالت میکشم؛ از اول ازدواجم این حس رو داشتم. الان ۳۸ ساله باهاش زندگی میکنم. از لحاظ ظاهری هر که ما رو با هم ببینه، میگن که پدرته؛ چون هم چاقه، هم به خودش نمیرسه. در ضمن اعتیاد به تریاک هم داره. رابطم با همسرم سرد و بیروحه. هر موقع بهش میگم بیا با هم حرف بزنیم، با هم بیرون بریم، مسافرت بریم، میگه: «توروخدا باز شروع نکن، چه حرفی داریم؟ بذار زندگیمون رو بکنیم.» من این زندگیِ بدون عاطفه و سرد رو دوست ندارم؛ مثل مجسمه، نه حرفی برای زدن، نه احساسی.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
خوب ببینین، اگه الان منظورتون اینه که چون طلاق به قول خودتون «عاطفی» گرفتین که این هم خیلی لفظ بیخودیه که روانشناسای زرد در ایران راه انداختن. نه، یه مقداری از هم فاصله گرفتیم؛ این «طلاق عاطفی» یعنی چی؟
الان تو این سنی که شما و همسرتون هستین، با بچههای بزرگ، اگه منظورتون از این حرفایی که زدین اینه که «خب بریم به سمت طلاق و جدایی»، این رو که من اصلاً بهتون پیشنهاد نمیکنم؛ چون بعدش اتفاقای خوبی نخواهد افتاد و شما این آرامش و راحتی که الان تو خونه زندگیتون دارید هم ازتون گرفته میشه. قطعاً کسی که به مواد مخدر اعتیاد داره و الان تو زندگیش آرومه، شما بخواین بیاین آرامش اونم بزنین به هم و حرفی از طلاق و جدایی بزنید، این کار رو براتون راحت نخواهد کرد و شما متضرر میشین. بنابراین این که اصلاً هیچی.
پس اینی که هست رو باید ببینیم چه کار کنیم. شما میتونید ببینید هر چیزی یه سن و سالی داره. اینکه آدما میگن «نه، شما هنوز… اِل و بِلی…»، این حرفا حرفای بیخود و پوچه که آدما رو به دردسرایی میندازه که بعد از چاله میافتن تو چاه؛ و اون آدمایی که اون حرفا رو زدن و انداختنشون تو چاه، نمیتونن حتی تا نصفه چاه بکشوننشون بالا، چه برسه درشون بیارن. هر چیزی سن و سالی داره.
من باربی خیلی دوست دارم، عروسک باربی رو خیلی دوست دارم؛ تا کی؟ تا سن چهار پنج سالگی، ششسالگی، آخرش. از شش هفت سالگی به بعد اگه کسی بهم باربی بده، تا ۱۰ سالگی شاید به کسی نبخشمش، قشنگه، همون جوری تو باکسش تو کتابخونه نگهش میدارم؛ ولی از ده یازده سالگی به بعد، نه میخوام، نه خوشم میاد، نه باهاش بازی میکنم. کسی بهم بده، یه نگاه چپ چپی هم بهش میکنم، بلافاصله میبخشمش به یه بچهای که باهاش بازی کنه.
یه سری از کارا مثل «وای من رابطه مثلاً جنسی خیلی خوب میخوام، من اینو میخوام، اونو میخوام» اینا یک سن و سال داره و وقتی از اون سن و سال ما رد میشیم، اون خوشحالی و حال خوبمون رو باید از چیزهای دیگری بگیریم. طبیعت اینجوریه.
من با شوهرم خوشحالم، بعد با شوهرم و بچههام خوشحالم، بعد شوهرم فرمش عوض میشه؛ میشیم دو تا «همخونه» که به هم احترام میذاریم، یه تاریخچهای با هم داریم، گاهی با هم صحبت میکنیم، گاهی مسافرت میریم، ولی بیشتر فوکوسمون میره رو بچههامون و زندگی بچههامون و نوههامون و اینجور چیزا. یا میشه «شخصی»؛ یعنی من به رشد شخصی خودم فکر میکنم. فکر میکنم که: «خوب الان تو ۱۹–۲۰ سالگی ازدواج کردم و از اون موقع چون پشت سرهمم بچهدار شدم و فکرم بچههام بوده، خیلی کارا خودم دوست داشتم انجام بدم که انجام ندادم. شاید دلم میخواسته یه ساز یاد بگیرم، کلاس آواز برم، دلم میخواسته نقاشی رو یاد بگیرم، دلم میخواسته گلدوزی کنم، دلم میخواست یه بیزینس داشته باشم برای خودم…» اینا رو هیچ کدوم فرصتشو نداشتم؛ الان بچهها رفتن، اون وقت و جای خالی رو که دارم، شروع میکنم به رشد شخصی؛ اون کارهایی رو که دوست داشتم انجام بدم و فرصتش نبود رو الان یاد میگیرم. همسرم هم اون کنار هست.
بله، ما با همسرمون یک قسمتی از زندگیمون صددرصد باید با اون و در کنار اون پر بشه؛ ولی وقتی من حالم خوب نیست و هیچ کاری جز وقت گذروندن با همسرم ندارم، راه و روشی که انتخاب میکنم برای اینکه اون رو بکشم به اینکه با هم کاری انجام بدیم، مناسب نیست.
چون پیشنهاد بهش میدم، تا میگه نه، ناراحت میشم، عکسالعمل نشون میدم، یا دستوری باهاش حرف میزنم، یا غر میزنم، یا شخصیتش رو خُرد میکنم، یا بیاحترامی میکنم؛ و این فاصله رو بیشتر میکنه. ولی وقتی خیلی حالم خوبه، باانرژیم، خوبه، اون آدمم دلش میخواد بیاد تو این حالِ خوبِ من شریک بشه؛ دوست داره بیاد تو کار من، با هم بریم مسافرت، راجع به کار من بدونه، با هم صحبت کنیم. یا شروع میکنم راجع به چیزایی که برای اون آدم مهمه و دوست داره حرف زدن. شوهر من فوتبال دوست داره؟ من میشینم باهاش فوتبال میبینم، صحبت میکنیم، اینور اونور… مثل جرقههای کوچیک میمونه زده میشه، آتیشه دوباره برمیگرده. اون دوست داره بره پیادهروی؟ خب من باهاش میرم پیادهروی. اون دوست داره بشینه مثلاً فیلم و سریال ببینه؟ من میشینم باهاش سریال میبینم. اشکال نداره، اینجوری شروع میشه؛ بعد اونوقت کارایی که من دوست دارم رو هم انجام میدیم. ولی یک قسمتی، قسمت زیادی از وقتم رو بعد از این سن که دیگه بچهها رفتن سر خونه زندگیشون و اوکیاند، خودم باید برای خودم پر کنم.

