سوال کامل مخاطب: دختری ۲۵ ساله هستم. یه پسر ۲۵ ساله که ۶ ماه از من کوچکتره، عاشقم شده و نزدیک به ۶ ماهه ردش میکنم، برمیگرده. قیافش زیاد باب دلم نیس، معمولیه؛ ولی خب پسر پاک و خیلی خوبیه. بهشدت چشمپاک و بیریاست و مدام برام کادو میفرسته. پدرمادرمم دیدنش و من باز جواب رد دادم. همه میگن خوبه، ولی خودم دنبال یه بهترم که حداقل تو زندگی منو هندل کنه. دنبال رشد فردیِ زیادیه؛ دنبال فقط بهتر شدنه. ولی من وقتی بهش میگم «باشه»، شبا تا صبح از فکر خوابم نمیبره و به چیزای بیخود فکر میکنم و یهسری رفتارا رو مخمه. بهنظرتون چیکار کنم؟ نه میره، نه میتونم به پسر دیگهای دل ببندم؛ همش بهش فکر میکنم ولی نمیتونمم بپذیرمش. عادتم شده همیشه برم از دفترش رد بشم و واسش ذوق میکنم، قربونش میرم، نگرانش میشم؛ ولی نمیتونم بهعنوان همسر و یه عمر بپذیرم… دیگه دارم روانی میشم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اگه همه دیدن و میگن خوبه، که خب مادر پدر شما، شما رو خیلی بهتر از اون چیزی که من با این یه ذره تکست بشناسمتون، میشناسن؛ و این آقا رو هم از نزدیک دیدن. من که ندیدمشون؛ پس شناخت پدرمادر قطعاً از شما و در مورد شما بیشتره. ایشون هم دیدن، میگن خوبه. خودتونم دوستش دارین، قربونصدقهاش میرین. بعد ببینین، دارین میگین «یک بهتر»؛ یعنی این خوبه، من یه بهتر میخوام. ببین عزیزم، شما تا آخر عمرت با هر کسی ازدواج کنی، نه یه دونه، هزاران نفر بهتر از اون کسی که شما باهاش ازدواج کردی هست. ولی آیا این دلیل خوبیه؟ یعنی من هر یک ماه یه بار طلاق بگیرم چون یه «بهتر» سر راه قرار گرفته؟ برم با اون بهتره، یه سال بعد یه بهتر دیگه میبینم، اون بهتره؛ پنج سال بعد یه بهتر دیگه، اون بهتره؟
به نظرتون همچین زندگی چه حسی به آدم میده؟ بعد از یک مدت، یک حس پوچی و خالی بودن و بدون هیچی. آدم یک آدمی رو که خوبه انتخاب میکنه و بعد با اون میسازه. و اگر آسمون باز شد، «پسر خدا» از اون بالا اومد پایین و اومد سراغ آدم و گفت: «من تو رو میخوام و بیا با من ازدواج کن» و همه چیز تمام بود، پارتنرش و شریکش رو ول نمیکنه و بره با اون؛ این معنی تعهده، این معنی ساختن با هم. این فکر که «یه بهتر، بهتر، بهتر، بهتر»، خیلی خیلی فکر بد و نادرستیه و در نهایتش آدم رو به افسردگی و پوچی میرسونه. میشه یک زندگی خالی؛ باعث میشه که آدم هرگز از ته دل خوشحال و آروم نباشه. ولی باز هم تصمیم با خودته.

