سوال کامل مخاطب: من خانمی ۳۷ساله هستم. یه آقایی که متأهل بود بهم پیشنهاد داد؛ من قبول نکردم. تا بعد ازدواج، تقریباً ۳۲ سالم بود که به طور تصادفی برای کار رفتم پیش این آقا که ایشون ۵ سال از من بزرگتره. در این مدت خودشو به من نزدیک کرد؛ منم کمکم بهش علاقهمند شدم یا بهتر بگم وابسته. هر کاری برام میکرد. تا اینکه خودم احساس عذاب وجدان گرفتم، ازش فاصله گرفتم و این آقا هم بهمرور سرد شد؛ ولی باز با این حال کاری داشتم انجام میداد. اگه مسئلهای پیش میاومد، حالت رسمی پیگیر بود و توجه داشت، ولی نه حالت صمیمانه. طوری که من بهحدی وابسته بودم، دوست داشتم دوباره به حالت قبل برگرده؛ انگار دلم تعریف و تمجید و رابطهٔ قبلو میخواست. تا اینکه از کارش دراومدم بیرون و دچار افسردگی شدم. ازش خواستم که دوباره برگردیم، ولی قبول نکرد. من هر آنچه که هدیه داده بود رو پس داده بودم و بارها بهش گفته بودم ازت بدم میاد؛ و اون هم میگفت دلیل نفرتت چیه؟ خجالت میکشیدم بگم دلم میخوادت. زمانی گفتم که دوستت دارم که دیگه پیشش کار نمیکردم. میخواستم بدونم احساسش واقعی بوده یا منو این همه سال سر کار گذاشته؟ هدفش چی بود؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اولاً شما تکلیف نامزدیتون رو به من نگفتین که نامزد داشتین؛ بعد دارین میگین که ازدواجم کردین و بعد ۳۲ سالتون بوده. اولاً شما که در رابطه هستید و متأهلید الان که دیگه از کارم دراومدین و این آقا نیست. اولاً کارتون اشتباه بوده؛ این که از این. دوماً اینکه اصلاً چه فرقی میکنه این آقا شما رو سر کار گذاشته بوده یا نذاشته بوده، یا الان چه احساسی داره یا نداره؟ شما متأهلین! این همسر بیچاره چی بگه؟
این خیلی جالبه؛ من کامنتها رو که میخونم، وقتی یه خانوم یه کاری میکنه که درست نیست، هیچ کس هیچ حرفی نمیزنه یا میان میگن که: «خب اگه آقاهه بود که رفته بود اینجوری اینجوری…» ولی وای اگه الان یه آقایی این حرفو میزد که از دوران نامزدی و بعد بعد از ازدواج و بعد بعدش و بعد تا الان هفت ساله که درگیره و با یه کسی تو یه رابطهایه که کاری هم براش انجام میده و حرف هم میزنه و اینم میخواد و اونم میخواد و… اصلاً یعنی چی؟
این سوالی که شما دارین از من الان میپرسین، اصلاً جای سوال نداره. فایلو ببندین بذارین کنار. من جواب این سوالتون رو اصلاً و ابداً نمیدم. دارین دنبال راهی میگردین که برگردین، چون دلتون میخواد این آدم رو. این چه حرفیه شما دارین به من میزنین؟ شما ازدواج کردین، همسر دارین؛ بچه رو نمیدونم هست یا نه، اگه باشه که دیگه واویلا. بعد فکرتون رفته سمت یه آدمی که حالا آیا باشد، نباشد… اصلاً معلوم نیست قصدش چی بوده. الانم نمیخوادتون، سردم شده؛ بعد غرورتونم شکستین، گفتین برگردین، اون گفته نه دیگه نمیشه. وای وای وای! چیکار دارین میکنین شما؟

