سوال کامل مخاطب: زنی هستم که حدود پنج سال در چنین شرایطی هستم و چندین بار پیشنهاد ازدواج خودم دادم و خیلی علاقه دارم به طرف مقابلم؛ اما اون اصلاً قصد ازدواج دائم نداره. از هم خیلی دور هستیم و هر سه یا چهار ماه یکبار هم رو میبینیم. من تصمیم گرفتم جدا بشم، ولی آقا وابستگی زیاد بهم داره و مدام میگه من حاضر نیستم ازت جدا بشم. چطور میتونم خودم رو آروم کنم تا شرایط جدا شدن ازش رو فراهم کنم؟ چون پنج سال کم نیست برای آشنایی. یه جورایی زندگیم پوچ شده. خواهش میکنم جوابم رو بدید. و یا چطور میتونم باهاش حرف بزنم تا برای ازدواج کردن فکر بکنه؟ خانم هستم، ۳۸ سالمه. دو تا دختر دارم که چند ماهی هست دیگه پیشم زندگی نمیکنند. ازدواج ناموفق داشتم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، اینکه ایشون متارکه کردن و جدا نشدن، خیلی جواب خوبی نیست؛ شاید به همین دلیل هم ازدواج نمیکنن. وقتی مردی میاد به شما میگه «تو پنج سال که من ازدواج نمیکنم»، یعنی نمیکنه؛ منم هیچ حرفی نیست به شما بزنم. هیچ روانشناس یا اگه کسی بهتون گفت «بیا من یک، دو، سه، چهار بهت میگم همسرش رو ول میکنه، جدا میشه و میاد با تو ازدواج میکنه» خیلی عذر میخوام اینجوری میگم حرفِ بیخود و بیپایه و اساسی و اصلاً ممکن نیست. ایشون با شما هرگز، اصلاً و ابداً ازدواج نمیکنه؛ این از این قسمت.
قسمت بعدی که میگید «من تصمیم گرفتم جدا شم ولی این آقا خیلی وابستگی شدید داره»؛ به شما چه مربوطه وابستگی شدید این آقا؟ مگه ایشون بچهتونه؟ همسرتونه؟ برادرتونه؟ به شما چه مربوطه ایشون وابستگی شدید داره؟ خودش میدونه با وابستگیش باید چیکار کنه. اگر شما دیگه تو این رابطه خوشحال نیستید چون دلتون ازدواج میخواد و میدونید که اصلاً و ابداً همچین چیزی ممکن نیست و میخواهید سختیش رو بکشید و بیاین بیرون، اون آقا و طرفِ خودش و اینکه چه حال و روزی پیدا میکنه و اینکه وابسته یا دلبسته هست یا نیست، به شما چه؟ روانشناسین شما؟ مادرشین؟ زنشین؟ به شما چه ربطی داره؟ وابسته هست که هست؛ شما به فکر خودتون، حالوهوای خودتون و زندگی خودتون باشین.
شما که الان دارین به من میگین که «من میخوام بیام بیرون و میخوام جدا بشم و به پوچی رسیدم و حالم خوب نیست» و این رو میخواید و هرگز اتفاق نمیافته، میدونین؟ سه چهار سال دیگه اینا همه شروع افسردگیه؛ بعد افسردگی میگیرید افسردگی بیماری نه اینکه غمگین بشین و دو سه ماه طول بکشه حالتون خوب بشه. سنتونم سنی نیست. من خیلی راحت صحبت میکنم سنتونم سنی نیست که بگید: «خب پنج سال دیگه میمونم بعد ببینیم چی میشه»؛ ۲۱ سالتون که نیست، ۳۸ سالتونه؛ تکلیفتون باید روشن بشه. چون شما الان امکان اینکه حالتون خوب بشه و وارد روابطی بشید که براتون اوکی باشه و آدم بهتری سر راهتون قرار بگیره رو دارید؛ پنج سال دیگه این امکان خیلی خیلی درصدش کمتر میشه؛ پنج سال بعدش بسیار بسیار بسیار بسیار کمتر میشه.
بنابراین این حرفهای بیخود که «نه آخه اون گناه داره، آخه زندگیش چی میشه، آخه اون وابستهست، آخه اون دلبستهست» اگه اینقدر نگران حال ایشونید، بسوزید و بسازید و زندگی خودتونو به پای ایشون بریزید و بیخودم دیگه غر نزنین به کسی. نگران ایشونین؟ بمونین دیگه، همینه. ازدواجم نمیکنن؛ نه الان، نه پنج سال بعد، نه ۱۰ سال بعد. تموم شد و رفت. و با بالاتر رفتن سن و بزرگ شدن بچههاشون، احتمالاً فاصلهشون ازتون بیشتر میشه. اگه یه وقتی هم یهو اومدن بهتون گفتن بعد از پنج شش سال دیگه: «دیگه نمیتونم» و شخص دیگهای وارد زندگیشون شد، بعد ناراحت نشین؛ چون الان یک نفر به اسم طناز داره اینا رو بهتون میگه.
اگر نه، یه خرده الان غرورتون تکون خورده و بهتون اجازه نمیده که بخواید تو همچین رابطهای بمونین؛ پس دیگه به شما مربوط نیست که ایشون چه اتفاقی براش میافته. بیاید از رابطه بیرون. مثل تمام آدمهایی که طولانیمدت با شخصی در رابطه بودند، دو ماه، سه ماه، چهار ماه، ۵ ماه حالتون بده؛ بهش «سوگواری» میگیم ما. سوگواری در هر ازدستدادنی ما سوگواری داریم؛ چه از دستدادن عزیزی بهخاطر فوت باشه، چه ازدستدادن یه رابطهٔ خوب باشه، چه یه بیزینسی یهو بخوره زمین؛ هیچ فرقی نمیکنه. شما سه ماه، چهار ماه، پنج ماه این سوگواریتون طول میکشه؛ بعد هم حالتون خوب میشه و وارد روابط جدید میشین.

