سوال کامل مخاطب: من دختری ۲۵ساله هستم. یک سال و نیمه با آقایی آشنا شدم و رابطه خوبی باهم داریم. هر دو شاغل هستیم. وضعیت مالی خانواده من متوسط و وضعیت مالی خانواده ایشون کمی ضعیف هست و به علت بیماری پدرشون مجبور بودن هزینههای خانواده و مسئولیت خانواده رو بپذیرن و به همین خاطر سرمایه آنچنانی بهغیر از ماشینشون تا این سن نداشتن. باهم میخوایم شروع کنیم؛ من تو این مدت که شاغل بودم، توانایی رهن خونه رو بهتنهایی دارم و برای شروع با کمک همدیگه مسئلهای نیست. مادر من شخصی کنترلگر و پرخاشگر هستن؛ همیشه توی تمامی مسائل زندگی من چون تکفرزند هستم دخالت داشتن و پدرم از ایشون میترسه و اختیاری ندارن. الان هم با ازدواج من مخالف هستن و دلایلی که میارن اینه که پولدار نیست، خونه مال خودش نیست، شغلش دولتی نیست، فرهنگ خانواده متفاوته چون خانواده ایشون قدیمی هستن. اما یه مسئلهای هست که صحبتهای مادر منو نقض میکنه: اینکه این پسر تا الان بیکار نبوده و از بچگی تلاش کرده و فرهنگ و سطح فکر خودش بهشدت روشنه و اجازه دخالت به خانوادهش نمیده. با مادرشون هم ملاقات داشتم؛ خانم سادهای هستن و حس منفی نگرفتم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببینید عزیزم، بهترین کار اینه که شما مامان رو راضی کنین. من نمیگم اگه راضی نکنین، نمیشه؛ ولی وقتی از اول بخواد یه مشکل اینجوری باشه، خب مامان ممکنه به ایشون هم توهین کنن. ایشون مامان شما هستن؛ به شما هرچی توهین و بیاحترامی کنن، چون مادرتونن، چشمتون رو میبندین، میبخشین و دلیل میارین برای خودتون؛ ولی خدای نکرده به ایشون یا خانوادهٔ ایشون یه بار، دو بار، سه بار، پنج بار بیاحترامی کنند، دفعهٔ ششم یه عکسالعمل خواهد بود دیگه.
به نظر من مامان رو راضی کنین و براشون توضیح بدین که: «مامان شما از سرِ دوستداشتن این حرفا رو میزنین، نه از سرِ کنترلکردن.» اینم متوجه باشید که میخوان در ذهن خودشون مراقب شما باشن.
من جای شما باشم، بهشون توضیح میدم که مامانی که بچه به این خوبی تربیت کرده و وقت گذاشته، میدونه چی تربیت کرده و خب باید به نظرات چیزی که دستپروردهٔ خودشه، یه خرده اطمینان کنه و بعد بهشون بگید که میفهمید از سرِ دوستداشتن میگن، ولی شما دوست دارین که ایشون دوستداشتنشون رو با حامیِ شما بودن نشون بدن.
بهشون بگین که: «مامان، من متوجه منظور شما هستم. اجازه بدید من تصمیمم رو بگیرم؛ شما مثل کوه پشت من باشین. اگر نشد، خب میام بیرون، مهم نیست؛ شما که هستین، بابا که هست، مثل کوه هم پشت منین. چون اگر این کار رو نکنم مامان، بعداً اگر شخصی پیدا نشه، من شما رو مقصر میدونم و میگم شما نذاشتین؛ یه «اگر» بزرگ میمونه تو ذهن من. با این آدم من میدونم که میتونم بسازم. من میدونم که به هم میخوریم و میدونم که آینده داریم و تلاش میکنیم و میسازیم. شما و بابام هستین؛ بهجای اینکه جلوی من وایستین، بغلدستم وایستین و بهم کمک کنین.» سعی کنین که مامان رو آرومتر کنید.

