سوال کامل مخاطب: من خانمی هستم با ۵۳ سال سن که با شوهرم ۳۵ سال زندگی پر مشقت داشتم. حدوداً ۵-۶ ساله که به من تهمت میزنه. چند بار تا پای طلاق رفتم، ولی با اصرار پسرم و خود شوهرم برگشتم سر زندگیم؛ ولی هر دفعه به این رفتار ناشایستهش ادامه میده و دیگه نمیتونم ادامه بدم. به نظر شما چیکار کنم؟ راهنمایی کنید.
توی این چندین سال مسئولیت زندگی با خودم بود؛ ایشون مشکل اعصاب دارن. ما داخل آپارتمان زندگی میکردیم؛ از ماه اول با مدیر ساختمان که جای پسر من بود شروع کرد به کلکل کردن. بعد که از اونجا اومدیم بیرون، گفت: «شما با این آقا دوست بودی»
پاسخ: دکتر طناز فرزای
ببینید عزیزم، وقتی خودشون بعدش میان و اصرار میکنن که برگردین و پسرتون هم میخواد که برگردین، این یعنی مسئله اون قدرها هم که شما فکر میکنین، وحشتناک نیست. قطعاً بده که به آدم تهمت بزنن و کشش بدن؛ ولی اگه خیلیخیلی وحشتناک و بد بود، پسرتون بهتون اصرار نمیکرد که برگردین. وقتی بچه مخصوصاً پسر که با مادر روابط خاصی داره اصرار به برگشت میکنه، یعنی اون مسئله چون شما نسبت بهش حساس شدین، بزرگتر از اون چیزی که هست دیده و حس میشه.
وگرنه من بهتون قول میدم خود پسرتون پیش قدم میشد و میگفت: «مامان، دیگه از بابا جدا شو و رها کن». این نکتهٔ اول. دومین نکته اینکه با بالا رفتن سن، اولویتهای آدم تغییر میکنه. اولویت اول دیگه خودِ آدم نیست؛ اولویت اول میشه بچه، بعد همسرِ بچه و بعد نوهها. وقتی بچه که اولویت زندگیِ آدمه دوست داره آدم باشه، آدم سعی میکنه بیشتر ندیده بگیره، کوتاه بیاد و تحمل کنه.
نکتهٔ سوم در مورد همسرتونه. اگه ایشون واقعاً باور داشتن که شما کاری کردین، اصرار نمیکردن برگردین و بمونین. شما خودتون رو جای یه مرد بذارین؛ یه مرد اگه مطمئن باشه یا شکِ نزدیک به یقین داشته باشه که همسرش با کسی کاری کرده، اصلاً دو دقیقه هم اون همسر رو نگه نمیداره؛ مگر اینکه از نظر مالی به شدت وابسته باشه یا چند تا بچه داشته باشه و نتونه هندل کنه. همسر شما هیچکدوم از این شرایط رو ندارن و هنوز اصرار دارن شما باشین.
این یعنی کارشون یه دلیل دیگه داره. به نظر من شما طرز نگاهتون به این مسئله رو عوض کنین. من که دارم از بیرون و از بالا نگاه میکنم، به نظرم میاد که با بالا رفتن سنِ خودتون و همسرتون و تغییرات زندگی مثل بزرگ شدن و رفتنِ پسرتون، توجه شما به شوهرتون کم شده. ایشون انتظار داشتن وقتی پسرتون بزرگ میشه و میره، توجه شما به ایشون بیشتر بشه، اما نشده.
الان ایشون مثل بچهها دارن دست و پا میزنن که یک جوری از شما توجه بگیرن، ولی شما اون توجه رو نمیدین. منم مثل بچهای میشم که شما بهش میگین تو خونه توپبازی نکن؛ ولی چون شما از صبح تو آشپزخونهاید و دارین با خواهرتون صحبت میکنین، توپ رو برمیدارم و میام همون جا تقتق میزنم تا دعوام کنین؛ چون جور دیگهای نمیتونم اون توجه رو ازتون بگیرم.
به نظر من این کار همسر شما از روی «دوست داشتنِ بسیار بسیار زیاد» شماست. ایشون خیلی خیلی دوستتون دارن و دلشون میخواد که شما خیلی بیشتر از الان بهشون توجه کنین و باهاشون وقت بگذرونین. من اگه جای شما باشم، یک مدت بهجای تهدیدِ طلاق، رفتن، بحث و دعوا کردن، شروع میکنم به توجه کردن بهش.
عین بچه رفتار کنین؛ غذاهایی رو که دوست دارن بپزین و بغل دستشون بشینین. اولش قطعاً لج میکنن (درست مثل بچهای که وقتی میخوام بغلش کنم، خودش رو میکشه کنار و میگه نمیخوام)، ولی شما یه مدت کوتاه نیاین. بعد میبینین که تمام اینا تموم میشه. من بهتون قول میدم؛ شما امتحان کنین.

