سوال کامل مخاطب: ۱۹ ساله ازدواج کردم و دو فرزند دارم؛ همسرم هم ۴ سال از من بزرگتره. دو سال پیش یه چیزایی حس کردم اما چون محال میدونستم، پیگیر نشدم. یک سال بعد شواهد بیشتری دیدم اما مدرکی نداشتم.
چند روز پیش با مدرک مطمئن شدم و بعد از چند روز سکوت، با هم حرف زدیم. قبول کرد، توضیح داد و ابراز پشیمونی کرد. گفت موضوع یه برههٔ ۷-۸ ماهه و مربوط به دو سال پیش بوده و تموم شده. الان حالم خیلی بده و هیچ اعتمادی ندارم؛ همهٔ حرفاش برام دروغه.
به خاطر وابستگی شدید خودم و بچهها و صبر و قناعتی که این همه سال داشتم، نمیخوام زندگیم رو از دست بدم؛ اما موندن هم برام عذابآوره. همسرم میگه «کوتاه بوده و همه هم این کار رو کردن». ما تازه بعد از سالها تلاش به وضع مالی خوبی رسیدیم و نمیخوام موندنم رو بذاره پای اینکه «دیدی نرفت؟ دیدی نتونست دست بکشه؟». میخوام بفهمه بهخاطر بچهها و ۱۹ سال زندگی موندم. چطور براش مرزبندی کنم که دیگه تکرار نکنه و زندگیم بهتر بشه؟
پاسخ: دکتر طناز فرازی
اگه ایشون شما و زندگیشون رو دوست نداشتن، همون اول که میفهمیدین، به جای عذرخواهی و گفتن اینکه «دیگه تکرار نمیکنم»، میاومدن میگفتن: «خب فهمیدی که فهمیدی؛ میخوای بمون، میخوای به سلامت». اینکه انقدر قسم خوردن، صحبت کردن و جواب سوالاتون رو دادن، یعنی پشیمونن.
مسئلهٔ خیانت هم اون قدر وحشتناک نیست که بقیه که متاسفانه ۹۹.۹ درصدشون روانشناس نماهای زرد هستن و برای جذب فالوور حرفهایی میزنن که مردم دوست دارن بشنون تو ایران ازش ساختن. رایج شده که اگه خیانت شد، باید سر طرف رو بذاری زیر گیوتین و بزنی! میگن نمیشه زندگی رو ادامه داد، باید بیای بیرون، گناه کبیرهست و…؛ اصلاً و ابداً این خبرا نیست. خیانت هم مثل تمام اشتباهات دیگهای که ممکنه در یک زندگی زناشویی اتفاق بیفته، فقط و فقط و صرفاً یک اشتباهه.
طرف مقابل اشتباهش رو متوجه شده، حاشا نکرده، نشستین در موردش حرف زدین و شما بخشیدین که موندین؛ پس پرونده بسته شده. الان دیگه اصلاً و ابداً نباید به شوهرتون حرفی بزنین، به روش بیارین، یادآوری کنین یا هی بخواین متوجهش کنین که «من خیلی بهت لطف کردم موندم».
چون در واقع اینجوری نیست؛ شما فقط بهخاطر لطف به همسرتون نیست که دارین میمونین. شما بهخاطر خودتون، شرایطی که برای رفتن و طلاق گرفتن ندارین، بچهها و همونطور که خودتون گفتین، به خاطر اینکه شرایط مالیتون خوب شده و زندگیتون یهو عوض شده، دارین میمونین.
شوهر شما که ببخشید احمق نیست که هی بهش بگین «من فقط بهخاطر تو موندم» و یه موضوع تموم شده رو هی بکشین وسط. اگه این کار رو بکنین، چند تا اتفاق میفته:
اولیش اینه که یهو روش به روتون باز میشه و میگه: «نه، فقط بهخاطر من نیست؛ به خاطر اینه که ماشین زیر پات این شده، خونهت این شده. نمیخوای برو، میتونی بری، برو». اون موقع اگه الان خرد نشدین، اونجا خرد میشین؛ چون نمیتونین برین و باید سکوت کنین و خاموش بمونین. پس نذارین کار به اونجا برسه.
دومین اتفاق هم اینه که تکرار این حرفها و وسط کشیدنش، آرامش رو از بین میبره. نپرسین «چهجوری حدومرز بذارم؟»؛ مگه میدون جنگه؟ یه اتفاقی افتاده، تموم شده و رفته. ما نباید از اتفاق آتو و امتیاز بگیریم که بعد یه جا خرجش کنیم تمامِ. حرف زدن راجع بهش، اون آرامشی رو که همسرتون به خاطرش خونه و زندگیش رو دوست داره و شما تا الان نگه داشتین، از بین میبره.
هیچ مردی دوست نداره بعد از یه روز پرفشار اونم تو جامعهٔ الان و سختیِ پول درآوردن، بیاد جایی که فشارش از بیرون بیشتر باشه و آرامش نداشته باشه. اگه شما این کار رو بکنین و آرامش خونه رو از همسرتون بگیرین، من بهتون تضمین میدم که این اتفاق دوباره میفته و این بار تقصیر شماست؛ چون شما با گرفتن آرامش و پرتنش کردنِ خونه و زدن حرفهای نادرست، ایشون رو هُل میدید به سمت اینکه یک اشتباه رو دوباره تکرار کنن. بنابراین اصلاً «چهجوری بهش بفهمونم» نداریم؛ دیگه هیچ حرفی نمیزنیم.
در مورد رفتن پیش شریکشون هم اصلاً و ابداً این کار رو نکنین. میدونین با این کار چقدر همسرتون رو خرد میکنین و چه شرایط نابسامان و بدی رو تو شراکتی که به اجبار باید چهار-پنج سال دیگه ادامه داشته باشه، پیش میارین؟
میخواین خشمتون رو خالی کنین؟ برین استخر عمومی یا اگه ساختمونتون استخر داره، سرتون رو بکنین زیر آب و سه-چهار تا دادِ بلند بزنین که هیچ کس بیرون نشنوه. یعنی چی میخوام برم خشمم رو سر شریک شوهرم خالی کنم؟ شریکِ دو تا مرد، شما برین؟! اصلاً این چه حرفیه؟ یه هفته صبحها پاشین برین نیمساعت بدویین تا ضربانتون بره بالا و خشمتون خالی شه؛ یا یه بالش بذارین و سه-چهار تا مشت به بالشته بزنین. مگه حتماً باید خشمتون رو سر شریک شوهرتون خالی کنین؟
بنابراین اون حدومرز و اینها رو فراموش کنین. واقع بین باشین و به خودتون دروغ نگین که «فقط بهخاطر بچهها موندم»؛ تو حرفای خودتون مشخصه که فقط به خاطر بچهها نیست. زندگیِ طولانی با دو تا بچه رو بیخودی پرتنش و خراب نکنین. اتفاقی بود که افتاد، بخشیدید، صحبت کردید و تمام شد.
میپرسین چهجوری بهش اعتماد کنم؟ ایشون در عمل دارن نشون میدن: پذیرفتن، حاشا نکردن، عذرخواهی کردن، گفتن تکرار نمیشه و رفتوآمدشون رو با اون آقا کم کردن. بنابراین به ایشون اعتماد کنین.

