سوال کامل مخاطب: من ۲۴ سالمه و پارتنرم ۳۰ سالشه. شش ماهه که با شناخت کامل داریم برای ازدواج پیش میریم. اکثر معیارهای همدیگه رو داریم، دلبستگی کاملاً شکل گرفته و هر دو جدی هستیم. همهچیز از دید هر دومون شصت درصد مثبته. اما از ابتدا خانوادهٔ من که عکس ایشون رو دیدن، گفتن برای من سختی میاره و آدم سختی هست.
دو تا مشاور هم رفتیم و گفتن سختی میاره، اما من درک نکردم؛ چون تو یکی دو جلسه تا اولین نکتهٔ چالشی پیش میاومد، مشاورها میگفتن سختی داره و نمیشه، ولی ما هر دو با گفتگو، حل مسئله و درک متقابل، در حداکثر چهار روز اون مسئله رو حل کردیم و خیلی همراهیم. الان خانوادهٔ من میگن نیازه خانوادش رو ببینیم و اگه خانوادهشون اوکی نباشن، جواب منفیه.
من خیلی میترسم و نمیدونم چطور نیازه پیش برم.
خانوادم میگن دیر کردی، دیر شده، وابسته نشی، ممکنه نشه، زودتر بیان خواستگاری و چرا نمیان. من نیاز میدونم مدرنتر و بدون عجله (نهایت تا یک سال) پیش بریم. خودم اکثر سوالات رو راجع به خانواده پرسیدم و تفاوت زیادی ندیدم که خط قرمز باشه. اما کلاً هر دو با ورود خانوادهها نگرانیم، چون سنتی، مضطرب و عجول هستن.
من نگرانم و با خودم میگم نکنه من اشتباه میکنم و واقعاً اونها چیزهایی رو حتی از روی عکس فهمیدن که من چون عاشقم، نمیفهمم و بعد به سختی میخورم. گیج شدم. تنها چیزی که میدونم اینه که با نهایت شناخت و آگاهی هر دو داریم پیش میریم و تصمیم آخر با خودمونه. اما بهشخصه نمیدونم چطور خانواده رو مدیریت کنم، چون هر بار رابطهٔ دو نفرِ ما بهخاطر نظر دیگران به چالش میخوره.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
اولاً عزیزم، خواهش میکنم لغت «عشق» رو دیگه بهکار نبرین. شما شش ماهه که یک رابطه رو داشتین و تازه تو این مدت چند بار به چالش خوردین و سه-چهار روزه حلش کردین. این با عشق و عاشقی فرق میکنه. هم رو دوست دارین، با هم اوکی هستین و کنار میاین، ولی عشق و عاشقی در کار نیست.
قسمت دوم اینکه شناخت نهایتاً باید نه ماه تا یک سال باشه. الان شش-هفت ماهش گذشته؛ پس شما دو-سه ماه دیگه به خودت و اون آقا فرصت بده. ولی اگه قصدتون جدیه و قصد ازدواج دارین، دیگه باید ایشون جلو بیاد. حق با خانوادهٔ شماست؛ چون یه وابستگی و دلبستگی ایجاد میشه که اگه خانوادهها بیان و به نتیجه نرسن، جفتتون خیلی اذیت میشین و این خوب نیست.
در مورد اینکه میگین «مشاور این رو گفته»، من کلاً با مشاورهٔ قبل از ازدواج خیلی موافق نیستم؛ چون یکی از مهمترین عاملها یعنی گذشت و کوتاه اومدن (بهخاطر دوستداشتن) رو نمیشه اندازه گرفت.
در مورد اینکه خانواده از روی عکس گفتن سختی میاره، شاید یه حسی دارن و حسشون درسته. کسایی که دوستمون دارن، از نظر احساسی بهمون نزدیک هستن و خیلی از اوقات بدون دلیل و منطق چیزهایی رو حس میکنن که ما نمیبینیم؛ چون خودمون توی گود هستیم.
خانوادهشون که بیان، همهچیز بیشتر مشخص میشه؛ پس فکر بهتریه که خانواده حتماً بیان. این فکر که «آخر سر تصمیم خودمونه» اشتباهه؛ چون اگه خانوادههاتون راضی نباشن، زندگیتون خوب جلو نخواهد رفت و فشارهای دو طرف اذیتتون میکنه.

