سوال کامل مخاطب: ۳۵ ساله هستم. الان ۱۰ ساله هست با یه پسری رابطه دارم. هر دو نفر ما مجردیم، ولی پسر قبلاً با یه خانم به مدت یک سال زندگی مشترک داشته، بعد به دلایل نامعلوم از هم جدا شدن. بعد از دو سال از جداییش با من آشنا شده. اوایل آشنایی خیلی عاشقانه برخورد میکرد، ولی الان با گذر زمان، ۱۰ سال من وابستهٔ اون شدم و بدون اون نمیتونم زندگی کنم، ولی او برعکس خیلی نسبت به قبل با من سرد شده و بارها متوجه شدم با چند تا خانم دیگه رابطه داره. گوشیش همیشه برعکس میکنه که من متوجه اسم خانمها نباشم یا جلوی من قطع میکنه.
هر وقت حرف از ازدواج میزنم، میگه: «من آدم مسئولیتپذیری نیستم، تنهایی رو بیشتر دوست دارم تا بخوام با یکی زیر یه سقف زندگی کنم. تو از همه لحاظ عالی هستی، ولی من بدرد ازدواج نمیخورم.» وقتی ناراحت میشم و گریه میکنم، میگم: «من دوست دارم مثل دوستانم ازدواج کنم.» جوابم میده: «بشین زندگیت بکن، دیوونه هستی ازدواج کنی، آزادی خودت بهم بزنی. ازدواج تو جامعهٔ امروزی که هیچ چیز مشخص نیست، اقتصاد مردم خرابه، ارزش نداره. خودم درگیر زندگی مشترک کنم؟» من هم شدید بهش دل بستم، با خیانتهایی که میکنه بازم دوستش دارم. تا اعتراض میکنم: «چرا خانمها بهت زنگ میزنن؟» میگه: «من مرد مجرد هستم، نسبت به هیچ تعهدی ندارم، هرکسی میتونه بهم زنگ بزنه. نمیتونی؟ برات سخته؟ ادامه نده.»
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیزم، خیلی از اوقات ما یه چیزی رو میدونیم، سر خودمونو میخوایم کلاه بذاریم. مورد اول اینکه من هزار بار جاهای مختلف پیج، تو ویدیوهای مختلف، گفتم: دوستی که از دو سال گذشت، دیگه در موردش فکر ازدواج نکنید. طرف اگه میخواست باهاتون ازدواج کنه، تو همون شش ماه اول، یه سال، یه سال و نیم، دو سال میگفت. کیس استثنا داریم، استثناها خیلی کمه.
ده سال گذشته، طرف هیچ پیشنهادی نداده، معلومه دیگه پیشنهاد نمیده. هیچ چیز مشترکی هم با هم ندارید، نه کار مشترک، نه بچه، نه این، نه اون. اونهایی که ازدواج میکنن هم بعد از یه مدت برای هم عادی میشن، میشن مثل دو تا دوست که زیر یه سقف زندگی میکنن.
اون آرزوها و اهداف مشترکی که دارن مثل بچه و بزرگ کردن بچهها، بزرگ کردن خونه و عوض کردن ماشین و بزرگ کردن کار و اینا بغل هم نگهشون میداره. شما با ایشون هیچکدوم از اینا رو ندارید. این که از این قسمت. از اون ور ایشون خیلی رک، شما میگین حساسین، بارها ازشون پرسیدین، گریه و زاری هم کردین، ایشون هم بارها و بارها بدون اینکه لای زر ورق بپیچن، بدون اینکه غیرمستقیم بهتون بگن، بدون اینکه یه حرفی بزنن، یه جور دیگه عمل کنن، در حرف و در عمل به شما گفتن و نشون دادن که من با شما ازدواج نمیکنم، من آدم آزادیام، من تعهد به شما ندارم، من مسئولیتپذیر نیستم، من نمیخوام خودمو درگیر کنم و من با هرکسی که بخوام وارد رابطه میشم.
خب، الان شما اینو به هرکسی بگین، به شما میگه: «خب، شما چرا موندی؟» اگر نمیتونی بیایید بیرون به دلیل یهسری مسائل شخصی خودتون، موندین که باید بپذیرید و بمونید و هیچ حرفی نزنید. اگر برات سخته عزیزم، ایشون که تغییر نمیکنه، نظرش عوض نمیشه. بیا بیرون از رابطه، بیا از رابطه بیرون، یه مدت صبر کن، حالت خوب شه، وارد رابطهٔ جدید شو.

