سوال کامل مخاطب: خانم هستم. میشه گفت سه سال پیش متوجه شدم همسرم همون پیامهای احساسی رو که به من میداد، به همکار خانومش هم میداد و باهاشون ارتباط داشت فقط سکس نداشتن. از وقتی دیدم پیامی که به ایشون میداده رو به من هم میداده، دیگه نسبت به حرفها و پیامهاشون هیچ احساسی ندارم و اصلاً برام قابل باور نیست. این اتفاق در صورتی بود که روابط ما در نرمالترین حالت خودش قرار داشت و همسرم انکار هم نمیکرد.
بعد از مدتی گفت که این خانم دیگه توی زندگیش نیست. ولی دو ماه قبل توی کتابی که همون موقع خونده بود، یادداشتی دیدم که خطاب به همون خانم نوشته بود: «خوشبختی یعنی داشتن تو». اینبار هم توی روابط زناشوییمون هیچ مشکلی نبود و جو خیلی خوبی بینمون حاکم بود. از اون موقع دیگه هیچ احساس نزدیکی نسبت بهشون ندارم و از نزدیک شدن به ایشون بهشدت استرس میگیرم. احساس میکنم تمام وقتهایی که بهم نزدیک میشده، به یاد کس دیگهای بوده و بهم حس تجاوز میده. در ضمن دو فرزند پسر و دختر دارم. با اینکه با من با تمام احترام رفتار میکنه، ولی این پنهانکاری و احساساتی که به بیرون از خونه داره، من رو کاملاً از هم پاشوند.
پاسخ:دکتر طناز فرازی
ببینین عزیزم، زندگی بالا و پایین خیلی زیادی داره و آدمها استرسهای مختلفی بهشون وارد میشه. گاهی در شرایط سختی قرار میگیرن و گاهی احساس میکنن اون چیزی که باید باشن، نیستن. این موضوع هیچ ربطی به منِ همسر نداره؛ خود اون آدم با خودش مشکل داره.
احساس ناکافیبودن میکنه، احساس میکنه سنش بالا رفته، احساس میکنه کسی نمیخوادش، احساس میکنه که توانش کم شده یا آدم سابق نیست. یه فشار مالی سنگین، یه فشار احساسی سنگین یا یه فشار کاری سنگین روش میاد؛ مسئولیت بچهها بیشتر میشه مثلاً بچهها کنکور دارن و اضطراب توی خونه زیاده. خیلی خیلی دلایل هست که ممکنه یه آدم بهخاطرش اشتباه یا اشتباهاتی رو انجام بده.
ولی معنیش این نیست که شما رو نمیخواد، یا دوستتون نداره، یا میخواد اذیتتون کنه، یا از خانوادش خوشش نمیاد، یا عاشق شده و میخواد بذاره و بره. این فکرها بزرگکردن یه مسئلهٔ کوچیکه که میتونه یه زندگی خیلی خوب مثل مال شما که توش احترام هست، همهچی خوبه و ارتباط خوبه رو بهم بریزه.
توروخدا این چیزای کوچیک رو خیلی بزرگ نکنین. حالا یه نامه یا یه دلنوشته بوده که خودشون برای خودشون نوشتن؛ خب نوشتن، چه اشکالی داره؟ من خودم یکی از آدمهایی هستم که نوشتن رو خیلی دوست دارم و خیلی هم احساسی مینویسم. همیشه هم مخاطب دارم، ولی هیچکسی توی ذهنم نیست؛ فقط این نوع نوشتن رو دوست دارم.
بعد خب، یه دفتر هم دارم که قشنگ از سن ۱۲-۱۳ سالگی همینجوری توش نوشتم تا الان. اگه یکی این رو پیدا کنه فرض کنین هفتهای یه دونه نوشته باشم، یعنی من از اون موقع تا الان ۵۰۰-۶۰۰ نفر رو دوست داشتم؟ نه، فقط از اینجور نوشتن خوشم میاد. شاید اصلاً ایشون هم طبع نویسندگی داره. این کار رو نکنین و بگذرین. ببینین، چشمتون رو ببندین و بگذرین. موضوع رو بزرگ نکنین، پیش نکشین و برای خودتون از کاه کوه نسازین. زندگیتون رو سر این چیزا بهم نزنین. یعنی چی «منو کاملاً از هم پاشوند»؟ این چیزا آدم رو از هم نمیپاشونه.

