سؤال کامل مخاطب: من دختری ۲۷ ساله هستم و چهار ماهه که با یک آقای ۳۱ ساله آشنا شدم. ایشون دو ساله که از یک ازدواج پنج ساله بیرون اومدن. ما در فاصلهٔ ۲ ساعتی از هم زندگی میکنیم. با اینکه از ابتدا رابطهٔ صمیمی و خوبی داشتیم، اما ایشون بهعلت نامعلوم بودن مکان تحصیلی بنده در آینده و ترس زیاد از رابطهٔ لانگدیستنس، هیچوقت ابراز علاقهٔ مشخصی نکردن. ایشون حتی بر این باور بودن که هر دوی ما میتونیم آدمهای دیگهای رو هم دیت کنیم تا اگه زمانی رابطمون تموم شد، چیزی رو از دست نداده باشیم. ایشون با جدیت تأکید داشتن که دنبال ازدواج هستن و قصدشون اینه که تا ۳۵ سالگی بچهدار بشن، و شرایط من برای رسیدن به این هدف براشون ایدهآل نبود. من کاملاً با این فکر مخالف بودم و بعد از اینکه یک بار اتفاقی دیدم ایشون با یک خانم بهقصد آشنایی چت میکردن، از رابطه خارج شدم.
بعد از رفتن من، ایشون خیلی اصرار به برگشت من داشتن، مدام عذرخواهی کردن و گفتن که این کار از روی ترس زیاد از شکست خوردن رابطمون بهخاطر دوری، و تجربهٔ یک شکست دیگه بعد از طلاقی که گرفتن بوده هست. ایشون نمیخواستن حس بازنده بودن در آینده و دیر شدن برای ازدواج رو داشته باشن، ولی باز هم قولی بر متعهد بودن به من ندادن. من همچنان حس کردم فکر دیدن بقیهٔ آدمها براشون نرماله و قبول نکردم برگردم؛ چون شدیداً بیاعتماد بودم، انتظار چنین چیزی رو نداشتم و فکر میکردم اگه دو نفر هم رو دوست دارن، باید با شرایط کنار بیان و نباید شخصهای دیگهای رو ببینن.
بعد از چند هفته که هرازگاهی بهم پیام میدادن و ابراز دلتنگی میکردن، بالاخره گفتن که اشتباه فکر میکردن، من رو واقعاً دوست دارن، حاضرن برای جلب اعتماد من هر کاری بکنن و ریسک این رابطه رو بپذیرن، و دیگه قصد ندارن کسی رو ببینن و باهاش آشنا بشن. گفتن که تابهحال چنین حسی رو تجربه نکردن و فقط میخواستن افراد جدیدی رو ببینن تا گزینهٔ امنتر و با شرایط باثباتتری رو پیدا کنن، اما حالا به این نتیجه رسیدن که ما هم رو دوست داریم و باید تلاش کنیم تا با هم بسازیم و مشکلات رو حل بکنیم. ایشون از من بابت صبر و بخششم تشکر کردن و گفتن حالا که بعد از مدتها فکر کردن این تصمیم رو گرفتن، حاضرن با تمام توان تلاش کنن.
حالا که ایشون به من ابراز علاقه و تعهد کرده و پشیمونه، و میبینم که تلاش میکنه به تمامی سؤالهای من پاسخ بده، باهام از برنامههای روزانهاش صحبت بکنه و من رو در جریان بذاره، اما من حس ناامنی و بیاعتمادی دارم. مدام فکر میکنم در تلاش هست تا با شخص جدیدی آشنا بشه و میترسم با دادن فرصت دوباره، نسبت به خودم حس حماقت داشته باشم. این شخص از زندگی مشترک اولش و همینطور خانوادهای که در اون بزرگ شده، تروماهایی داشته و من تا حدی دلیل اون ترس و دنبال قطعیت بودنش رو به این موضوع مربوط میدونم. اما حالا مدام بدن و ذهنم روی حالت آمادهباش هست و میترسم مثل قبل روزی برسه و ببینم یا دوباره ترسهاش برگشته، یا شخص جدیدی رو در اطرافش دیده.
ما هفتهای یکبار هم رو میبینیم و هر روز تلفنی صحبت میکنیم. نمیدونم باید تو رابطه بمونم و تلاش کنم تا حسهای بدی که دارم رفع بشه، یا از رابطه خارج بشم. من دختری هستم که آدمهای زیادی به سمتم میان و درخواست آشنایی میدن، اما من واقعاً در انتخاب سختگیرم و به جزئیات خیلی اهمیت میدم. واقعاً گیج هستم و نمیدونم آیا فرصت دوباره دادن کار درستی هست یا نه. از طرفی رابطهٔ صمیمی و راحتی باهاش دارم و از طرفی اتفاقهای گذشته باعث شده حس کنم آدم خاصی براش نبودم و شاید من رو بهعنوان یه گزینه میدیده. اما هر بار که میپرسم، با قاطعیت این فکر رو رد میکنه و میگه که فقط قصدش پیدا کردن امنترین آدم از نظر شرایط بوده، نه بهترین آدم.
اطمینانبخشیها بهصورت موقت من رو آروم میکنه، اما دوباره نگرانیهام برمیگردن. دو هفتهست که دوباره تصمیم به شروع و تلاش کردن گرفتیم و اون آدم بهصورت مداوم داره تلاش میکنه، اما من حسهای بدی رو تجربه میکنم. احساس میکنم اگه خودم قبل از اینکه اتفاق مشابهی مثل قبل بیفته تمومش کنم، قدرت دست خودم میمونه و حس بهتری خواهم داشت! لطفاً کمکم کنین تا شفافتر ببینم.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
ببین عزیز دلم، مگه اینجا میدان جنگه که بخوایم یه سیاست خاصی رو بهکار ببریم؟ که قبل از اینکه اون کاری بکنه من خدمتش برسم؟ قبل از اینکه اون تموم کنه من یه عکسالعملی نشون بدم که قدرت از دستم نره؟ مگه اینجا جنگ قدرتهاست؟ مگه ما روی تختهای پادشاهیِ مناطق مختلف نشستیم؟ چه قدرتی دستتون بمونه؟ چه جنگی؟ چه بدهبستانی؟ دو هفته هست طرف اومده، داره تمام سعیش رو میذاره و به شما میگه بیا امتحان کنیم. چه اشکالی داره؟ شما هم که لب مرز نیستین. حالا مثلاً اگه سنتون ۴۲ سال بود، میگفتین نه، من اگه حالا ۵ یا ۶ ماه به این آدم فرصت بدم تا امتحان کنیم، دیگه خیلی دیر میشه! شما تازه ۲۷ سالته. فرض کن ۶ ماه با این آدم تو رابطه بودی، خدای نکرده یه اتفاقی افتاد و نشد؛ خب نشده، چی میشه؟
کی گفته که اگه یه کسی از رابطه بره بیرون، غرور ما میشکنه، آیندهمون خراب میشه، روانمون بههم میریزه، این فایدهای نداره، شخصیت هم خرد میشه و اینها؟ اینها حرفهای بیپایه، بیاساس و پوچِ اینستاگرامیه! عزیز من، شما پیش هیچ روانشناسی بری بهت نمیگه که اگه یه ارتباطی رو داشتی و اون ارتباط کار نکرده و تموم شده، یعنی شما غرورت شکسته، عزتنفست اینجوری شده و اعتمادبهنفست اونجوری شده. این چه حرفیه عزیز دلم!
خودت هم میگی من خیلی سختگیرم. اگه این طرف از اون سختگیریهای شما گذشته که تونسته اینقدر نزدیک بشه، یعنی جزو افراد معدودی هست که اوکیه دیگه. وقتی کسی جزو اون تعداد افراد معدود و خاصه، چرا بهش فرصت دوباره ندی؟ خودش اومده میگه ببخشید، اشتباه کردم. چیکار کنه؟ یه دست و پاش رو قطع کنه؟ حالا خوبه تا برات اطمینان حاصل بشه؟ خب این اطمینانی که میخوای حاصل بشه، با زمان به دست میاد دیگه عزیز من.

