سوال کامل مخاطب: دختر مجرد ۲۹ سالهای هستم و در آمریکا زندگی میکنم. اجازه بدین داستان رو خلاصه تعریف کنم، چون مرتبط میشه. چند ماه پیش با آقایی آشنا شدم که ظاهراً من رو توی یک مراسم عروسی دیده بود و بالاخره یه راه ارتباطی با من پیدا کرد. منم چون اولش از ظاهرش خوشم اومد، قبول کردم باهم آشنا بشیم. چهار ماه گذشت و این آدم بسیار باادب و بااحترام بود و خوب رفتار میکرد. توی رابطه یه سری توقعهایی داشت که برای من خط قرمز بود و تا قبل از ازدواج با اون حد نزدیکی موافقت نمیکردم. اون هم قبول کرد که تا حدودی اتفاق بیفته، ولی هر وقت خودم راضی باشم. همه چیز خوب بود تا اینکه به یه سری حرفها شک کردم؛ گاهی جوری صحبت میکرد تا ببینه من در چه حد حساسم. گاهی شوخی میکرد و میگفت: «من باید دو تا زن داشته باشم». بعد که جدی میپرسیدم منظورت چیه، میگفت: «فقط شوخی کردم».
بالاخره بعد از مدتی، سر یه اتفاقی متوجه شدم این آقا ازدواج کرده، همسر داره و چهار ساله که متأهله. بعد از فهمیدن این قضیه خیلی حالم خراب شد. چون خیلی بهش عادت کرده بودم و فوقالعاده ازش خوشم میاومد. عصبانی شدم و از همه جا بلاکش کردم. خواست توضیح بده، ولی اجازه ندادم. بعد از دو، سه ماه از بلاک درش آوردم. اون هم سعی میکرد توی این مدت با شمارهٔ دیگهای بهم زنگ بزنه و همش معذرتخواهی میکرد و فقط میگفت: «توروخدا از من ناراحت نباش، بذار دوست معمولی بمونیم، من واقعاً تو رو دوست دارم».
حس دوستداشتن این آدم هنوز توی من از بین نرفته و نمیدونم میتونم قبول کنم که باهم فقط دوست معمولی باشیم یا نه. میدونم شاید سؤال مسخرهای باشه، ولی از یه طرف حس دوستداشتن دارم و از طرف دیگه اون زن داره و من خیلی باید مواظب رفتارم باشم. چون توی اون مدتی که باهم در ارتباط بودیم، خیلی باهم درد دل میکردیم و خیلی جاها به هم کمک کردیم. الان اون فقط میخواد مثل دو تا دوست باشیم. من در حقیقت قبول کردم، چون اینجوری حداقل میتونستم از حالش باخبر باشم و خیلی دوستانه باهم حرف میزنیم یا به هم کمک میکنیم. ولی نمیدونم آیا این کار درستی هست که با کسی که قبلاً باهاش رابطهٔ دیگهای داشتی، الان بخوای فقط مثل یه دوست معمولی باشی؟ داره دیوونهم میکنه. احساس میکنم احتیاج دارم یه نفر که دانایی زیادی داره (مثل شما) بهم بگه: «نه، این کارت اشتباهه» یا بگه: «نه، اوکی، ادامه بده» که بتونم حرفشو گوش بدم. توروخدا کمکم کنین.
پاسخ: دکتر طناز فرازی
سلام عزیز دلم. اول از همه مرسی که انقدر من رو قبول دارین و فکر میکنین آدم بسیار دانایی هستم. من فقط بهخاطر نوع کارم و کیسهایی که داشتم، تجربهم زیاده؛ وگرنه شما که نسل جدیدین، قطعاً از من بسیار باهوشتر و جلوتر هستین.
در مورد این مسئله، ببین، نه؛ نمیشه ما با کسی از یه خطهایی رد بشیم، بعد بخوایم بیایم عقبتر وایستیم. این کار بسیار بسیار سختیه، بهخصوص برای ما ایرانیا. اگه طرف اروپایی بود، میگفتم آره، اوکیه، حالا دوست بمونیم. به خصوص وقتی داری میگی انقدر از این آدم خوشت اومده و دوستش داری. این حس از بین نرفته. حتی الان حرف زدنت با این آدم… ببین، خودت متنت رو بخون، داری میگی: «چون اینجوری حداقل از حالش باخبر میشم». یعنی اون حس و حال دوست داشتنت سر جاشه. بنابراین نه.
از طرف دیگه، چرا خودت رو جای زن این آدم نمیذاری؟ اگه زن این آدم بفهمه، اگه تو زن این آدم بودی و بعد میفهمیدی که شوهرت بعد از چهار سال که ازدواج کردین، رفته با کسی از یه سری خطها رد شده، انقدر بهش نزدیک شده، درد دل کرده، کمک کردن، با هم بودن، اینجا رفتن، اونجا رفتن و این کارو کردن… اگه تو زن این آدم بودی، چه حسی بهت دست میداد؟ بعد راجع به اون زن دوم که الان توی این داستان شمایی چه فکری میکردی؟ تو که انقدر آدم مقیدی هستی و یه سری خط قرمز داری، واقعاً حاضری خودت رو توی این پوزیشن بذاری که یه سری فکرها در موردت بشه و یه سری حرفها زده بشه که اگه اون خانم بزنه، بهحق و بهجاست؟ دوست داری؟ فکر نمیکنم با این اخلاق و با این نوع نوشتنت، خوشت بیاد کسی راجع به تو اینجوری قضاوت کنه.
بنابراین نه عزیزم، تمومش کن. اینجور چیزا چیزهایی نیست که بریم به یه نفر دروغ بگیم. این آقا میتونست خیلی راحت از اول بیاد بهت بگه: «خانم محترم، من از شما خوشم اومده، زن هم دارم. شما به من بگو آیا اوکی هستین یه رابطهٔ صمیمی یا دوستدختر دوستپسری داشته باشیم یا در حد دوست بمونیم؟» اینکه دروغ گفته، اصلاً واویلاست؛ یعنی سر دو نفر رو کلاه گذاشته، هم همسرش و هم شما. بنابراین نه عزیزم، نکن؛ اذیت میشی و بهت قول میدم خوب تموم نخواهد شد.

